الو سلام؛ می خواستیم نایب الزیاره شما باشیم...
حاشيه نگاري ما از تلاشي كه جهت نايب‌الزياره شدن‌مان كرديم

الو سلام؛ می خواستیم نایب الزیاره شما باشیم...

نویسنده : سایت جیم

فاطمه محمدپور 

قرار شد كد يكي از شهرستان‌هاي دور افتاده‌ي هر استان را بگيريم و بعد هم يك شماره تصادفي، چند سوال از زائران دور افتاده بپرسيم و بعد احساس‌شان را بچاپانيم. براي كد و پيش‌شماره تنها منبع‌مان شد اينترنت، تنها ابزار كارمان هم شد يك تلفن از رده خارج و قاط، يا بهتر بگويم، اسقاط‌...

•       تمام شور و احساسي كه  از اين كار داشتيم توي صداي‌مان جمع مي‌شد و بعد هم به آن‌ور خط منتقل مي‌شد، گوشي را كه برداشت با هيجان گفتيم كه از يكي از روزنامه‌هاي مشهد مزاحم مي‌شويم، كلي گرم گرفت و ما هم دنبالش گرم‌تر گرفتيم، وقت رسيديم به قسمت جذاب ماجرا كه همان نائب‌الزياره شدن‌مان بود، گفت كه «نه راضي به زحمت شما نيستم، خودم ميام زيارت، دست شما درد نكند» از ما تعارف بود و اصرار، از او هم انكار! پرسيديم هر چند وقت زيارت مي‌آييد؟ گفت كه سعي مي‌كند ماهي سه‌چهار مرتبه بيايد زيارت، پرسيديم با چي سفر مي‌كند كه شروع كرد از اتوبوس‌راني گفتن و مسيرهاي منتهي به حرم را تحليل كردن، وقتي متعجب پرسيديم كه كجا زندگي مي‌كند، اسم يكي از مناطق مشهد را گفت!!! (باور كنيد مشكل از مخابرات بود و ترافيك خط‌هاي تلفن، مشكل از تلفن زهوار دررفته بود، خلاصه كه ما نبوديم... )

•       با لهجه صحبت مي‌كرد، سعي مي‌كردم كه بفهمم، صداي جا  افتاده‌اي داشت، مي‌گفت مجرد است و كلي از مشكلات ازدواج جوانان گفت... پرسيدم عيدي از آقا چه مي‌خواهد؟ گفت كه موفقيت پسرش در كنكور، با خودم گفتم اشكال از لهجه است، بيشتر پرسيديم، مطمئنم كرد كه سه‌تا بچه دارد وتاكيد مي‌كرد كه مجرد است!!! (نكته اخلاقي اين تماس: كلمه مجرد طيف وسيعي از افراد را در برمي‌گيرد و مشكلات ازدواج هم فراگيرتر شده است...)   

•       سعي مي‌كرديم كه خيلي مودب باشيم و مبادي آداب، جواب تلفن را كه داد دوستم صدايش را صاف كرد: «وقت‌تون بخير، عذر مي‌خوام كه متصدي اوقات شريفتون شدم، چند سوال داشتم از خدمتتون، مي‌تونم چند لحظه وقت‌ شما رو بگيرم؟»، بلند و كشدار گفت: هاااااااااااا  بوگو ...

•       گير داده بوديم كه يكي از تلفن‌ها حتما بايد با بندر خمير باشد، شايد بيش از 100 شماره گرفتيم، اما از بند خميري‌ها خبري نبود، با خودمان زمزمه مي‌كرديم: «بندر خمير، شيشه پر پنير، دست كي بالاست» و تند تند شماره مي‌گرفتيم، خيلي غير منتظره يك‌نفر تلفن را جواب داد، دوستم هول شد، با استرس پرسيد: «ببخشيد اون‌جا دست كسي بالاست؟!!!»

•فهم بعضی لهجه‌ها سخت بود و البته تاثیرگذاری بعضی‌ها هم شدید! آن‌قدر با اقوام مختلف از شمالی تا جنوبی، فارس تا ترک صحبت کرده بودیم که انتهاي این مصاحبه‌ها خودمان لهجه گرفته بودیم و همه چیز را قاطی کرده بودیم. اصرار داشتیم با آذربایجانی‌ها هم صحبت کنیم در‌به‌در دنبال شماره‌ای بودیم که پاسخگو باشد. همکارمان که حرصش در آمده بود ناخوداگاه با عصبانیت گفت: خب فارسی بیگلری!!! این‌که لهجه‌مان بین المللی شده بود تا مدت‌ها باعث خنده‌مان بود. 

•بعضی‌ها پشت گوشی اشک ریختند، بعضی‌ها دعای‌مان کردند، خوشحالی را در صدای ذوق زده‌شان می‌شد فهمید و با حس و حرف‌های بعضی‌ها غمگین شدیم. برای بعضی‌ها خوشحال شدیم و برای اتفاق‌های عجیب و غریبی که افتاد خندیدیم اما طعم خوب نائب‌الزیاره شدن همچنان در وجودمان باقی‌است. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sm.hashemi
sm.hashemi
٩١/٠٧/٠٨
٩
١
بعضی از مشهدی‌ها بیشتر از اهالی دیگر شهرها احتیاج به این تماس شما داشته‌اند نایبالزیاره مشهدی‌ها هم باشید در کل مطلب خوبی یود هم مطلب اصلی و هم این حاشیه‌ها
یسنا
یسنا
٩١/٠٧/٠٩
٠
٠
واسه عضویت ، یهو بگین پروفایل وبمونو بنویسیم دیگه... ! اطلاعاتی مثه شماره گوشی و ایمیل که محرمانس دیگه ، آره؟
mhv1994
mhv1994
٩١/٠٧/٠٩
٠
٠
جالب بود ! خوشمان آمد
سهراب
سهراب
٩١/٠٧/١٢
٠
٠
دم شما گرم... ها بوگو.... لايك!
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٢٠
٠
٠
جالب بود ...نایب الزیاره ما هم بشید
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات