در چند قدمی آقا دزده!
ماجرای دستگیری مردی که با چادر زنانه در اتوبوس دزدی می‌کرد

در چند قدمی آقا دزده!

نویسنده : زهرا خنداندل

نشسته بودم توی اتوبوس 37/1 روی صندلی جلوی در و تمام حواسم به مشغله‌های کاری و درگیری‌های روزمره‌ام بود و البته با نگرانی به کارنامه و نمرات این ترمم نیز فکر می‌کردم.

راننده اتوبوس آدم حواس جمعی بود و به هرکس من کارت نمی‌زد تذکر می‌داد. خیلی‌ها که من کارتشان شارژ نداشت با دلخوری می‌گفتند الان می‌گیریم می‌زنیم و زیر لب غر می‌زدند که آبروی آدم را می‌برد، عجب آدم گیریست!

خانم مسن چادری که انگار از ایستگاه اول سوار شده بود و رویش را محکم گرفته بود به طوری که فقط چشم‌هایش دیده می‌شد، جلوی در و چند قدمی من کنار دستگاه شارژ خوان من کارت  ایستاده بود و تقریبا راه را برای کسانی که پیاده و یا سوار می‌شدند سد کرده بود و مدام با گوشی لمسی‌اش ور می‌رفت. توی دلم گفتم خانم به این مسنی عجب گوشی با کلاس و به روزی دارد! 

 

اتوبوس کم‌کم خلوت شده بود و جا برای نشستن بود اما خانم مسن همچنان میله جلوی در را چسبیده بود و گاهی نگاهش را به مسافرینی که نشسته بودند می‌انداخت.

راننده اتوبوس هم از آینه مسافرانی را که می‌خواستند سر ایستگاه پیاده شوند نگاه می‌کرد. بعد از پیاده شدن یک مسافر در یک ایستگاه، راننده سرعتش را زیاد کرد و جلوی کلانتری نگه داشت. با فرضی تمام بیرون پرید و با دو مامور کلانتری برگشت. مامورها به سمت خانم مسن آمدند تا آمدند که خانم مسن را بگیرند، او چادرش را انداخت و قصد فرار داشت، وقتی که چادر خانم مسن افتاد، قلب تمام خانم‌های توی اتوبوس آمد تا نزدیکی‌های حلق‌شان!

چون او یک مرد بود که تنها با یک چادر خودش را به این صورت درآورده بود.

مدتی که از ماجرا گذشت همان حس کنجکاوی مخصوص خبرنگارها (یعنی فضولی همه جانبه) به جانم رخنه کرد! سراغ راننده رفتم و از او تشکر کردم او گفت: خدا را شکر که حداقل حواس جمع ما در این یک مورد باعث دعای خیر شما مردم شد و اگرنه موقع من کارت زدن که همه‌اش ما را سرزنش می‌کنید!

 

به او گفتم از کجا متوجه شدید که این خانم در واقع یک مرد است؟

گفت: از آن‌جایی که مدتی قبل در اتوبوس من کیف زنی شده بود، حواسم را جمع‌تر کرده بودم، یک لحظه که آمد چادرش را درست کند و من هم نزدیک ایستگاه بودم و داشتم نگاه می‌کردم که کسی برای پیاده شدن در ایستگاه هست یا نه، در آینه اتوبوس دیدم که مرد است.

هرچه از او خواهش کردم که اجازه بدهد نامش را در جیم مجازی‌مان تایپ بنمایم نگذاشت!

دوباره از او تشکر کردم و او با چشمانی که حالا نم‌نم بارانی شده بود، گفت: خواهش می‌کنم...

ایستگاه بعد، پیاده شدم و داشتم فکر می‌کردم چقدر خوب بود اگر تمام مسئولان حواس‌شان به اندازه این راننده اتوبوس جمع بود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/١٠/٣٠
٠
٠
یعنی این خبر مهم توسط کانال جیم منتشر شده ! اوفففففف بابا همیشه پای یک خبر نگار جیم در میان است !
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
یعنی جور آدم هایی هستیم ما :)))...
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١٠/٣٠
٠
٠
وای چقد هیجانی بوده !!! هنوز اینجور آدما هستن! دست شما درد نکنه!:)
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
بله که هستن...خواهش می شود...
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٢/١٠/٣٠
٠
٠
عجب بابا!!!من فقط یک داستان مشابه شنیده بودم،ولی مثله واقعا هست اینجور چیزها!!خداخیرش بده راننده رو...گزارش جالبی بود...مرسی:))
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
خواهش می کنم، یادتون باشه که افسانه های شهری هم در نهایت ریشه در واقعیت دارند
shetlok
shetlok
٩٢/١٠/٣٠
٠
٠
تو روزنامه نوشته بود, ینی قصدش ازین کار چی بوده؟ عجب آدمایی پیدا میشن بخدا! سنش هم کم نبوده بنده خدا!
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
دزد بوده بنده خدا دیگه... یعنی چی قصدش چی بوده؟
v-qavam
v-qavam
٩٢/١٠/٣٠
٠
٠
واقعا برای اون مرد باید متاسف بود اینطور ادم ها واقعا به نظر من مشکل روحی روانی دارن...و البته از گزارش خیلی خوب شما هم تشکر میکنم....قلمتون مستدام
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
از لطف شما ممنونم... راستش به نظر من قضاوت در مورد آدم ها سخته (اگرچه خودم مدام این و اون رو مورد قضاوت قرار میدم)... اما ته ته دلم می دونم که تنها خدا می تونه قاضی خوبی باشه
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١٠/٣٠
٠
٠
فکر کنم این ماجرا مال چند وقت پیش بوده باشه چون دوست من هم توهمون اتوبوس بود و ماجرا رو برای من گفته بود ...آدم وقتی این آدمها رو میبینه دلش گرم میشه که هنوز اندک امیدی به مهربانی نسبت به هم است.....و واقعا متاسفم برای اون فرد واقعا....و سپاس فراوان از شما
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
این اتفاق برای من شنبه افتاد... برا دوست شما نمی دونم کی بوده؟...
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٣٠
٠
٠
دزد هم دزد های قدیم ... حداقل هویت مردونه شون رو حفظ می کردن ... 10 کیلو سیبیل هم که اصن نمیشه ازش گذشت ...
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
والا...:)))
ف-گ
ف-گ
٩٢/١٠/٣٠
٠
٠
سلام. خبرش رو توي حوادث هم نوشته بود! ايول به اقاي رارنده!:)
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
واقعا دمش گرم داره...
M_BARF
M_BARF
٩٢/١١/٠١
٠
٠
!!!!!!!!!!!!!! مرد زن نما................. ://////////
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
حکایتیست برای خودش...
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/٠١
٠
٠
اصلا یک کارهایی داره تو جامعه انجام میشه که .... نمیدونم اخبار صبح پیک بامدادی رادیو رو گوش میدید یا نه ولی خب خیلی چیزها میگه که جا داره آدم 2تا شاخ در بیاره 2تا هم قرض کنه برای محکم کاری !!!!!
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
به نظر من جامعه و فرهنگ مون داره از بین میره راستش نمی تونیم بگیم که خودما هم بی تقصیریم
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١١/٠١
٠
٠
مام يه نمونشو در همين اتوبوس هاي خط واحد ديدم، منتهي سوژه خانم بود، يكي دونفري شناختنش تا به خودشون بيان خانومه دررفت!!! چه ميشه گفت.....هيـــــع...
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
اتفاقا یک بارم تو خط بیست و پنج سوار شدم کیف پولمو خانوم کناریم زد... خیلی نامرد بود.. ازش نمی گذرم..
maede
maede
٩٢/١١/٠١
٠
٠
خوشبحالتون!شاهد چه ماجرای هیجانی ای تو اتوبوس بودین!! :))مردم واقعن موندن دیگه به چه راه هایی متوسل بشن! :| باز خوبه راننده شانسی فهمیده..دستش درد نکنه!
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
واقعا رانتده حواس جمع هم غنیمته...
par!sa
par!sa
٩٢/١١/٠١
٠
٠
آقا دیگهههه .. کاش منم اونجا بودم.. چی هیجان انگیزناک :)
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
چاشکی....بعد باهم حس کنجکاویمان گل می کرد...
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/١١/٠١
٠
٠
واییییییی....چه باحال :)) کنجکاویم برانگیخته شد.منم میخوام :))))
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠١
٠
٠
دفعه بعد که قرار شد اتوبوس سوارشم اطلاع میدم شمام بیاین...
م-نص
م-نص
٩٢/١١/٠١
٠
٠
این و که تو روزنامه خراسان نوشته بود
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
آره اما یک فرقی داره اونهم اینکه من خودم شاهد موضوع و داخل اتوبوس بودم
م-نص
م-نص
٩٢/١١/٠١
٠
٠
عاقا بیایین بلوار نماز اینقدر جای خوبی..................شبا برین.................70%احتمال داره با قشر شریف دزد رو به رو بشید
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
ماکه دنبال دزدها نمیریم خودشون اومده بودن سراغ ما!!!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١١/٠١
٠
٠
سلام ... /// لطفا ببينيد http://www.ideshahr.ir/main/?pg_ideh=20341
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠٢
١
٠
سلام جناب روشن وند... ایده بسیار خوبی بود لایک داشت...
Niva
Niva
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
وای چه وحچتناکککککککککککککککککککک .....وای اصن نمیتونم تصور کنم که تو چلوغی اتوبوس کنار یک مرد باچم .. ایچچچچچچچچچچچچچ اه .. خاک عالم تو سرچ ... خدا خیر بده راننده رو ... تازه معلوم نیس تو همون چلوغی چقدر کیف اونایی رو که پیاده میچدن خالی کرده... اه اه اه ..
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
آره واچا!! حتی فچشم آدمو اچیت می چنه!!!:)))
paeez
paeez
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
اینجوری ندیده بودیم:|خدا همه رو به راه راست هدایت کنه!خیرراننده رو بده خدا:|
z_khandandel
z_khandandel
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
آمین...
MILAD
MILAD
٩٢/١١/٠٩
٠
٠
ا واه خاک برسرم.ابروی مردا رو برد این بیب...
MILAD
MILAD
٩٢/١١/٠٩
٠
٠
شما بیشتر مواظب خودت باش.قبلا که کیفتو زدن الان هم که این صحنه رو دیدی . من جای شما بودم دیگه سوار اتوبوس نمیشدم:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣