از هم جدا نشين، گم مي‌شين!

از هم جدا نشين، گم مي‌شين!

نویسنده : moghbel
امروز كلاس را گم كرديم؛ امروز امتحان هم داشتيم.
استاد محترم لطف كرده بود به يك دانشجوي درحال گذر گفته بود به بچه‌هاي كلاس 300بگو برن كلاس 319.
در كلاس 300 نشسته بوديم كه يكهو يك سَرى از دركلاس آمد داخل(تنش نيومد!) كه استادتان گفته است برويد كلاس 319 و بعد همچنان كه ما شعر «چه سرى، كو تنش...» را مرور مى‌كرديم مثل آهوى تيزپا فراركرد و رفت... ما مانديم و همهمه كه «چى گفت؟» بلاخره يكي كه مثلا فهميده بود گفت: «امتحان در كلاس 119است!» ما هم كه ترم اولى. افتاديم دنبال يكى از پسرهاى كلاس كه خيلى ادعاى بلديش مي‌شد، تا ما را ببرد 119. خلاصه ما مثل بچه‌هاى مرتب به صف دنبال ايشان راه افتاديم و هربار به يك جايي رسيديم؛ يك بار به كتاب‌خانه، يك بار به سايت، حوض آب، راهرويى كه درش بسته بود (برگرديد برگرديد) و بلاخره به دستشويي برادران! بعد از اين همه بالا و پايين شدن در هواى سرد و لرزه زدن، نشستيم كنار حوض و دربه‌در به هم نگاه كرديم. يك عده مدام مى‌پرسيدند «كلاس كجاست؟!» واين جمله بدون كم و كاستى بين بچه‌ها مى‌چرخيد و دوباره به خودشان برمي‌گشت كه «كلاس كجاست؟!» . يك عده نگران و مضطرب بودند. يك عده عصبانى. يك عده خسته و پادرد و يك نفر هى مي‌گفت: «از هم جدا نشين، گم مي‌شين!»
خلاصه درهمين حال بوديم كه آقاي بلدنما يادشان آمد شماره استاد را دارند و با زنگ زدن به ايشان فهميديم اصلا كلاس 119وجود ندارد و بلاخره با پرس‌وجو كلاس گمشده را پيدا كرديم.
جاي‌تان نه خالى وقتى نشستيم روى صندلى دست‌هاي‌مان كه هيچ، مخمان نيز يخ زده بود...
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-nas
m-nas
٩١/٠٩/٢٩
١
٠
چقدر سوسول من با موتور تو این هوای داغون میرم دانشگاه نمیگم یخ زدم بعد شما دو قدم راه رفتین دادتون ب هوا رفته ، فک کنم اگه زمین شناسی میخوندی میمردی.
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/١٦
٠
٠
خب شما موتور داری بقیه ندارن که....................
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩١/٠٩/٢٩
٣
١
ماهم همین امروز تنها به قصد اذیت کردن خواهران محترم گفتیم امتحان تو ساختمون شماره یکه بعد حدود 70 تا از خواهران با اعتماد به حرف ما به ساختمون دیگه رفتن پس از فهمیدن موضوع مانند یه لشکر شکست خورده پر افاده به کلاس اصلی باز گشتن چهره های تمام انها بسی دیدنی شده بود و کافی بود یکی از ما را در گوشه ای شکار کنن تا تکه بزرگمان گوشمان باشد
shiezadeh
shiezadeh
٩١/٠٩/٢٩
٢
١
حیف ک من جای اون خانوما نبودم... حیف
f_bi3daa
f_bi3daa
٩١/١٠/٠٣
١
٠
اي بابا هممون يه روزي ترم اولي بوديم! و صفر كيلومتر و صد البته عنصر مناسبي براي دست انداختن من باب فراهم كردن اوقات مفرح براي ترم بالايي ها! يه روزم اكيپ ما دير رسيد به دانشگاه از وقت كلاسم 7هشت دقيقه اي گذشته بود , توي سالن ويلون سيلون بوديموو در به در كلاس مورد نظر كه به يكباره چشممان به جمال يكي از همين ديلاق هاي چنار مزين شد! چون فرد نامبرده از همكلاسيهايمان بود وهمون ساعت هم با ما كلاس داشت! به پيشنهاد يكي از دوستان , بدون اينكه چيزي بگيم, افتاديم دنبال ايشان تا مارا به كلاس راهنمايي كند! آقا ايشان از پله ها پايين رفت , مام رفتيم! از ساختمون ش 1 خارج شد رفت سمت اون يكي ساختمون, مام رفتيم! داخل سالن پيچيد سمت راست , مام پيچيديم! از پله ها بالارفت , مام رفتيم!كلاس 101 و ردكرد ,102 رو رد كرد , نامرد نه گذاشت نه برداشت , پيچيد سمت چپ! اما ما نتونستيم , بپيچيم!! ! يعني همينمون مونده بود بريم داخل سرويس برادران! هنوز توي شك بوديم و در حال چملي گرفتن از اون دوستي كه اين پيشنهاد مذخرف و داده بود كه! متوجه استاد شديم! خوشحال از اينكه استاد هنوز نرفته سر كلاس به دنبال ايشان روان شديم , كه از بد روز گار اينبار از سرويس اساتيد سر درآورديم!!!!!!
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١٠/٠٣
٠
٠
خدا نكشدتون! خيلي سوژه بودين پس! چيزي نمونده از فرط خنده بميرم! خدايا :))))))))))))))))))))))
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/١٦
٠
٠
خدایی شماها خیلی سوژه بودید
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
اوخی
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/١٦
٠
٠
بابا ما رتم اول این کارارو نمیکردیم که نمی دونم شوما کجا بودید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات