ابن جیم خراسانی و طب سوزنی!
طنزیات

ابن جیم خراسانی و طب سوزنی!

نویسنده : AM-SpringSell

در کتاب تذکره الخفن، در باب یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوی! خط هفتم، از سر خط، آورده‌اند که تب سوزنی چگونه و چه جوری و توسط چه کسی پا به عرصه گیتی نهاد. حال من این حکایت را برای شما خواننده بهتر از جان نقل می‌کنم. باشد که همی کف کنی، همه عمر!

 

شهرت و آوازه ابن جیم خراسانی به همه جا کشیده شده بود و همگان آرزوی دیدن رخش را داشتند. از علم و کمال و معرفتش حکایت‌ها نقل شده بود و دهان به دهان و گوش به گوش گفته و شنیده شده بود.

جیم (اسم یک آدم است! که خیلی محیرالعقول است!) هم از این قاعده خارج نبود و درباره‌اش چیزها شنیده بود. جیم نیز بعد از وقایع اخیر (فارغ التحصیل شدن از دانشگاه بارسلونا با مدرک فوق تخصصی دکترا در سن هفت سالگی) به چهره‌ای جهانی و خیلی خاص انگیز و فوق العاده بدل شده بود. تصمیم بر آن شد که این دو اعجوبه با هم ملاقاتی داشته باشند و تمام بروبچ رسانه‌ای در جهان این ملاقات را پوشش دهند.

 

القصه، با یک پراید لوکس دنبال جیم آمدند. جیم در چشم به هم زدنی حاضر و بروسلی‌وار سوار ماشین شد. ماشین به راه افتاد. جیم تا رسیدن به محل اقامت ابن جیم، هزار کتاب هزار صفحه‌ای را مرور کرد و همه را به حافظه‌اش سپرد. وقتی رسیدند، چیزی از جامه‌های همراهان جیم نمانده بود، چون همه را دریده بودند.

ابن جیم در یک بیابان بود و روی انگشت کوچک پای چپش ایستاده بود و به افق چون اسب آبی می‌نگریست. جیم برای این‌که میدان را نبازد سریع برعکس شد و با دو انگشت شصت دستش به سوی ابن جیم حرکت کرد. ابن جیم با حرکتی آکروباتیک دوازده و نیم چرخش در آسمان زد و چون هالک بر زمین نشست. جیم نیز تریپ ماتریکس برداشت و از پشت سر، کف پایش را خاراند و بعد هم مثل آدم نشست!

 

همگان منتظر بودند تا گفت‌وگوی بین این دو نفر آغاز شود ولی هیچ کدام لب به سخن نگشودند و فقط مثل بز کوهی شکم بنفش دم نیلی، به هم نگاه می‌کردند. چندین ساعت گذشت تا این‌که همه اطرافیان به خوابی ناز فرو رفتند. ناگهان ابن جیم لبانش را گشود و توجه جیم را به خودش جلب کرد، ولی فقط خمیازه‌ای نافذ کشید و جیم را در آن لحظه ضایع کرد! جیم خواست صحبت را شروع کند؛ آن‌گاه به ابن جیم گفت: ای مرد بزرگوار، پندی بده تا کف کنم! ابن جیم گفت: پند! جیم گفت: یخ نکنی، جدی گفتم. ابن جیم فی‌البداهه گفت: من هم جدی گفتم. حرفم را بگشا و به آن وارد شو تا ببینی کف می‌کنی یا نه؟! جیم از این پاسخ رندانه کمال لذت را برد و شروع به گشودن آن پند کرد. بعد از نود و سه ثانیه به ابن جیم گفت: گرفتم چه گفتی ای عالم، تو گفتی: پند! ابن جیم گفت: بابا دمت گرم. حقا که اعجوبه هستی. جیم گفت: نمک پرورده‌ایم. ابن جیم گفت: سالاری! جیم گفت: کد پینتم، درست بزنی فدا می‌شم، سه بار اشتباه بزنی فنا می‌شم! ابن جیم گفت: بس است دیگر و مثل ویل اسمیت با لانچیکوی مخصوصش بر سر جیم کوفت.

 

جیم گفت: آخ سرم و بر زمین ولو شد. غوغایی در بیابان به پا شد. هر کسی به طرفی می‌دوید و خلاصه قیامتی برپا شده بود. در تمام این شلوغی‌ها ابن جیم در آرامش کامل به سر می‌برد و در حال حل کردن جدول روزنامه خراسان رضوی بود! یکی از مریدانش نزد او آمد و گفت: یا خفن! چه طور آرام نشسته‌اید در حالی که بچه مردم را به کام مرگ فرستادید. ابن جیم گفت: ای مرید، او نمرده و فقط به خواب عمیقی فرو رفته است. من به نقطه خاصی از سرش ضربه زدم. مرید منظور ابن جیم را نگرفت و با حالتی مأیوس‌وار آپاندیسش عود کرد و در دم جان بداد. عده‌ای پزشک از بلاد کفر آمدند تا جیم را به بوته بررسی ببرند و ببینند چگونه است؟ فهمیدند زنده است و فقط به خوابی عمیق فرو رفته. پرسیدند: چه کسی او را زد؟ همه با انگشت شصت پای راست‌شان، ابن جیم را نشان دادند.

ابن جیم جلو آمد. پزشکان به پایش افتادند و با حالت گریه و زاری و تضرع و دل شکستگی پرسیدند: یا خفن! چگونه به او ضربه زدی که هنوز زنده است و فقط به خوابی عمیق فرو رفته؟ ابن جیم گفت: مثل بچه آدم! پزشکان گفتند: همممممم! آن‌گاه ابن جیم بر بالای سقف پرایدش رفت و رو به همگان کرد و گفت: ای مردم، در بدن انسان نقاط حساسی وجود دارند که اگر به آن‌ها ضربه بزنی، هرکدام عکس العمل خاصی نشان می‌دهند و این را طب سوزنی می‌نامند. همگان گفتند: چی؟ ابن جیم گفت: طب سوزنی! سپس عارض شدند: آهان! این اتفاق جهانی شد. از آن روز به بعد این طب روز به روز پیشرفت کرد. همچنین این ماجرا در مقدمه کتاب گینس نیز به ثبت رسید و بار دگر ابن جیم خراسانی جهانی شد و این از کرامات استادنا بود!

بله ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
اووووووووووووووووو چه طولانييييييييييييييييييييييييييييييييييه! حس خوندنش نيس
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
ای بابا.
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
ولی خوبه ها. :)))))) بازم ممنون
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٠٢
١
٠
متنو دیدم گرخیدم اخه یه کم فکر ما هم باشین کی اینو بخونه خوببببببببببببب؟؟؟؟
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
شما چطور کتاب می خونی ؟؟؟
mr_khas
mr_khas
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
خوبه مرسی :دی
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
قربان شما.
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/٠٢
١
٠
817 کلمه واقعا زیاده ... در خیلی از قسمت ها به اصطلاح نوشتاری زیاده گویی شده، مثلام میگم: تو پراگراف 8تم خط اول اونجایی که نوشتید" پزشکان به پایش افتادند و با حالت گریه و زاری و تضرع و دل شکستگی پرسیدند" شما میتونستید فقط بگید « پزشکان به پایش افتادند و با حالت گریه و زاری پرسیدند » یا حتی زاری رو هم حذف میکردید اتفاقی نمی افتاد چون هر 4 کلمه تقریبا یک معنی رو میدن و فقط باعث میشن متن شما طولانی بشه. || در هر صورت خیلی ممنونم :))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
بزن اون دس قشنگه رو به افتخار علیرضا
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتین و متن رو خوندین. :)))))
ata_rabbani
ata_rabbani
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
خوب بود اما از طنز ها و اصطلاحات کوچه بازاري زياد استفاده شده بود
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
بله، ممنون
n_ashena
n_ashena
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
عجببببببببببببببببببببببببب
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
بــــله ، عجب !!!!!!!!!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
واویلااااااااااااااااااااااااا.چقدر زیاده این متن.بذار آخر شب میخونمش
neyosha
neyosha
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
همش همینو میگید حالا واقعا میاید؟:) :)
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
راست میگه ، حالا واقعا میاید؟؟؟
f_dehghan
f_dehghan
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
واااااااااااااااااااااااای خیلی زیاده هاااااااااا...فلا وقت ندارم...!!!!!
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
چی بگم ؟؟؟
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
جالب بود :)
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
ممنون:)))
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
ماشالا به فکت...فکرکنم تو باید دختر میشدی اشتباهی پسر شدی...!!!
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
چرا ؟؟؟؟
korosh
korosh
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
طولانیست بسیار بسیار :)))) بعدا میخونم حالا !
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
ولی زیباست ها ...
عاشق فسنجان
عاشق فسنجان
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
بعدا ميخونم.....
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
کی ؟؟؟
neyosha
neyosha
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
متشکرم:)
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
خواهش می کنم :)))))
Mahsa_-
Mahsa_-
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
خیلی مچکر
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
خواهش می کنم.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠