ابر مچاله
شعری از علیرضا بدیع

ابر مچاله

نویسنده : همتا

اندوه پشت پنجره، گلدان در گلو؛ حتی اتاق با نی و سنتور گریه کرد

مردی که ابر بود- پریشان و نابه‌جا- آن شب به چارگوشه ماهور گریه کرد

در گیر و دار حصبه و سفلیس و کودتا، بابا بزرگ عاشق خاتون شهر شد

با یاد چشم‌های خمارش هزار بار، در کوچه باغ‌های نشابور گریه کرد

کم‌کم به گریه فارغ از این ماجرا نشد، کنج اتاق با دف و نی همصدا نشد

در روشنای میکده بی‌ترس محتسب، مشروب خورد و جبه انگور گریه کرد

از پیرمردها بپرسی هنوز هم، از او به دل سپردگیش یاد می‌کنند

او را که بی‌قرار سواری به شکل مرگ، یک عمر پشت پنجره کافور گریه کرد

***

حالا زمان گذشته و من بیست ساله‌ام، در ابتدای راهم و ابری مچاله‌ام

بابا بزرگ! یک نفر از خاندان تو، امروز با ترانه «منصور» گریه کرد!

(علیرضا بدیع)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١١/٠٧
٠
٠
زیبا بود سپاس :))
وصال
وصال
٩٢/١١/٠٧
٠
٠
آخرش خیلی قشنگ بود:) مرسی خواهر همتا:))
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٠٧
٠
٠
در ابتدای راهم و ابری مچاله‌ام...مرسی...
neyosha
neyosha
٩٢/١١/٠٧
٠
٠
متشکرم:))
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١١/٠٧
٠
٠
به به بسيار زيبا
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١١/٠٨
٠
٠
قشنگ بود، كاش يه كمم توضيح ميدادين وصف چه كسي ، يا احوالاتي سروده شده... من متوجه مضمون نهايي شعر نشدم...به هرجهت تشكر.... دست شما مرسي فيض برديم(^_^)
M_BARF
M_BARF
٩٢/١١/٠٨
٠
٠
:))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١١/٠٨
٠
٠
سلام ... «متشکرم:))»
javad agha
javad agha
٩٢/١١/٠٨
٠
٠
سپاس:)))
M_EYDARI
M_EYDARI
٩٢/١١/٠٨
٠
٠
بسیار زیبا بود ممنون
m_meisam
m_meisam
٩٢/١١/٠٨
٠
٠
آفرین...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١١/٠٨
٠
٠
در روشنای میکده بی‌ترس محتسب، مشروب خورد و حبه انگور گریه کرد....قشنگ بود....ممنون :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/١١/٠٩
٠
٠
ممنونم شعر خوبی بود
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١١/١٠
٠
٠
خیلی خوب بود :)
hamta
hamta
٩٢/١١/١٥
٠
٠
ممنون از همگی شما:))) من شعرای آقای بدیع رو خودم خیلی دوس دارم.
پربازدیدتریـــن ها
نامه ام را به دستش برسانید

راستی خدا...

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

شرمسار

٩٧/٠٣/٠٢
آماده تر از همیشه

کار دل دلدادگی و کار او دل کندن است

٩٧/٠٣/٠٣
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
خارج از شهر و خارج از مرز!

رانده شدن به حاشیه شهر

٩٧/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
انشای یک دانش آموز دبستانی درباره ازدواج

غلط کردی!

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

امید آخر شد افسانه

٩٧/٠٣/٠١
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
عاشقی بی‌همتاترین حس زندگی‌ست

سر مشق عشق

٩٧/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

عشق شاید که بشکند من را...

٩٧/٠٣/٠٢
لحظه ای را از دست ندهید

مسابقه بزرگ

٩٧/٠٢/٣١
استغفر اللهَ ربی و اتوب علیه

داروی بی موقع

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

بیا آقاجان

٩٧/٠٢/٣٠
اصلا مهم نیست چه زمانی برگردی

جمله ات را تمام نکن! برو...

٩٧/٠٣/٠١
در حسرت خرید دوربین

آرزو یا افسانه

٩٧/٠٣/٠٣
آغاز مکتب نمادگرایی جادویی

کتاب پایان نامه؛ جادوی قرن بیست و یکم

٩٧/٠٣/٠٣