ما از شکم همسایه بی‌خبریم
درست چند قدم آن طرف‌تر...

ما از شکم همسایه بی‌خبریم

نویسنده : ati

یکی از همین روزهای سرد زمستان بود. مادرم مثل همیشه یک مهمانی بزرگ برپاکرده بود. وقتی مهمان‌ها رفتند. مادرم نگاهی به غذاهای اضافه کرد و گفت: آتنا با این‌ها چه کار کنم؟ دست نخوردند. به نظرت در ظرف بگذارم ببریم پایین شهر؟ گفتم نه، بریز بیرون، غذا اضافی را بدهیم پایین شهر؟! به نظرم بریز همه‌شان را در سطل زباله.

همین موقع بود که در زدند، رفتم آیفون را برداشتم و کسی جواب نداد. رفتم جلو در، کسی نبود. خواستم برگردم که سایه‌ای را پشت درخت دیدم. برق و روشن کردم، یک پیرمرد بود با یک کاسه خالی، چندباری در کوچه دیده بودمش. بهش گفتم: پدرجان شما در زدی؟ کاری داری؟

پیرمرد کمی مکث کرد و بعد با صدای لرزان و سری پایین انداخته از شرم گفت: راستش دخترم، آمدم اگر می‌شود یکی دو پیمانه برنج به من بدهی. عروسم تازه زایمان کرده، می‌خواهم برایش سوپ بپزم. در خانه چیز زیادی نداریم. با این‌که همه گرسنه‌اند. اما عروسم واجب‌تر است، یکی دو پیمانه بده برای عروسم.

 

متحیر ماندم. گفتم خانه‌تان این‌جاست؟ پیرمرد چند خانه بالاتر را نشان داد. گفت در زیر زمین آن خونه‌ایم. باتعجب گفتم گرسنه‌ای؟ گفت دامادم کارگر است. کار گیر نیاورده چون هوا سرد است. کاسه را گرفتم و برگشتم داخل خانه و به مامانم گفتم.

مامانم به آشپزختنه رفت و با چندتا ظرف پر از سوپ و غذا برگشت، غذاها را به پیرمرد دادم. خوشحالی در چهره‌اش موج می‌زد. در را بستم و به خانه نگاه کردم. غذاهای اضافه روی میز بود و من می‌خواستم بریزم بیرون. در حالی که در چند قدمی، همسایه‌ای گرسنه می‌خوابید. از تصمیمی که داشتم خجالت کشیدم. وارد خانه شدم و به مامانم گفتم. برو ظرف‌ها را بیاور بسته بندی کنیم ببریم پایین شهر، شاید باعث شویم چند تا خانواده امشب سیر بخوابند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
فقر در همسايگي ماست...هوشيار باشيم ممنون
adib_aref
adib_aref
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
هر کس ممکن است روزی به این شرایط مبتلا شود.پس نباید به حال غره شد
ati200
ati200
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
لایک
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
سلام ... همسايه در چند قدمي ماست شايد گرسنه باشد / متشكرم بابت تلنگر
ati200
ati200
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
خواهش میکنم
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
...ارزش هامون خیلی کمرنگ شدند... حرفی برای گفتن نیست.
korosh
korosh
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
واقعا بردین بهشون دادین غذا هارو ! چه حوصله ها دارن مردم !! مرسی خوب بود
ati200
ati200
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
اره بردیم دادیم...قله قاف که نمی خواستیم بریم..اونا فقط چندخیابون باما ما فاصله دارن
Paeez
Paeez
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
و مسلمان نیست کسی که شب از حال همسایه اش بی خبر باشد...
ati200
ati200
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
به نظرت الان چندنفر از حال همسایه شون باخبرن..خصوصا اوناکه تو اپارتمان زندگی میکنن...حتی اسم هم رو نمی دونن...البته طرف ماهم که خونه ها ویلایی یه هنوز..بدتر ازاپارتمانه..هم و نمی شناسیم اصن
h_nim82
h_nim82
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
ممنونم
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
واقعا همینطوریه....خیلی وقتا از حال نزدیکامون خبر نداریم که در چه وضعیتی ان....ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
هيــــــــــــع (-_-).... خدا خودش عاقبت هممون رو ختم بخير كنه :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
واقعا شما مرفه بیدردین ما غذا میمونه هفتها میخوریم یا فریز میکنیم پس قناعت و اصراف نکردن کجا رفته خانومی :)
ati200
ati200
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
ببری بدی پایین شهر..تا اونام یه باری یه غذای خوب بخورن بهتر ازاینکه خودت و مجبورکنی تامدتها غذای مونده بخوری...راه من بهتره ا
saeed1367
saeed1367
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
باعث شویم چند تا خانواده امشب سیر بخوابند. چقدر سعی کردیم؟
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
افرین کار خوبی کردین.......متشکرم:))
عاشق فسنجان
عاشق فسنجان
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
ممنونم.......هوشيارباشيم
r_asma
r_asma
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
هی خداااااا
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
تلنگر خوبی بود ...سپاس
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
تشکر
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/١٣
٠
٠
سلام : مخصوصا الان که کسی نمیتونه ادعا کنه در بین فامیل و همسایه انسان نیازمنددی را نمیشناسد.متاسفانه آنقدر فقیر زیاد شده که قلب آدم درد میاد که نمیتونه کاری بکنه.
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات