سکانس آخر
بومب؛ مغزش داشت می‌ترکید

سکانس آخر

نویسنده : بهمن بهمنی

لنگان لنگان به سمت در خروجی می‌آمد، چهره‌اش از غصه چروکیده شده بود، دستش را در جیبش کرد، بکلومتازن را در آورد و شاسی را فشار داد، لا مسب تمام شده بود، کم‌کم سرگیجه عین خوره داشت به جانش می‌افتاد.

یادش آمد مشتی قرص روانگردان در جیب کتش ریخته، اما خبر نداشت امروز بارانی به تن داشت، بدن آماده یک جرقه، ذهنش صدا می‌کرد، انگار خاطرات تلخش مانند نوار ویدئو تند تند از دیده‌هایش می‌گذشت. حاج قدیر، فریاد زد، حاجی خط رو شکستن، بچه‌ها پر‌پر شدن، چی شد نیروهات، بفرستشون این‌جا صحرای محشره ..... بومب ... (صدای انفجار) مغزش داشت می‌ترکید... (بومب)

 

من ساده را بگو چه فکر می‌کردم چی شد! صد بار در دل خود را نفرین می‌کردم، پرونده‌ها را برداشتم، از اتاق زدم بیرون، بهش گفتم: نگاه کن، من از همون نسلم که زیرتانک رفت، بخند .... ولی بدون خدای ما خیلی بزرگه، کارتم رو ازش گرفتم، بی‌شعور به برچسب‌های پشتش می‌خندید ! زیر لب می‌گفت: نیم وجب بچه باریش‌های یکی بود، غیر از خدا هیچکس نبودش برای من از دین صحبت می‌کنه! شما به درد پریدن روی مین می‌خورید.

 

آمپر بدنم از شدت خشم به سقفش چسبیده بود، حرف‌هایش مثل کاردی جگرم را پاره می‌کرد و فقط می‌دویدم تا خودم را به در خروجی برسانم، مردم جمع شده بودند، یکی در آن وسط داد می‌زد، این‌جا پایان راه بود. سیم آخر... چشم‌هایم را که بازکردم وسط معرکه بودم، قلبم تند تند می‌زد، صورت گر گرفته‌ام حالا بی‌اختیار خودش سخن می‌گفت:

حاجی با صدای بلند داد می‌زد، عباس جلو نیا،لامسب مگه نمی‌بینی جلوی پاهامون مین کاشتن، مگه نمی‌فهمی هان ؟ 

 

چشم‌هایم فضا را تار می‌دید، رئیس حراست به صورت حاجی آب می‌پاشید، قسمتی که باید امضا می‌کردم را با دست نشان داد، پرونده را بست، کارگردان آمد جلو و از همه تشکر کرد، سکانس آخر رمقم را برده بود. نور پرداز، امتداد افق را نشانه گرفته بود و فیلم بردار لحظه محو شدن ما را تصویر برداری می‌کرد.

==============================

نوشته شده توسط پایگاه بسیج مجازی جیم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/٢٦
٠
١
لامسب یا لامصب ! جفتشون رو تو لغت نامه زدم ! یکی هست :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/٢٦
٠
١
*خودم اصلاح کردم ، خواهشا تذکر ندید :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
در اصل نه لا مصب هست نه لا مسب/در واقع "لا مذهب" هست کنایه از "بی دین و ایمان" بودن /(لا :به عربی نه و حرف نفی و مصب یا مسب هم که همون مذهب هست/و کلا اصطلاح لا مسب در واقع یعنی "لا مذهب"
korosh
korosh
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
لامصب چه ضد حالی بودا من رفتم تو اوج سالای جنگ اخر فهمیدم فیلمه !!! در ضمن لامسب نیس داداشم لامصبه !!!:))) مرسی خخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/٢٦
٠
١
کورش جان لامذهبه ، محاوره ای شده لامصب ! یا لامسب ! :) اول لامصب نشوتم تو لینک علیرضا لامسب دیدم عوض کردم ! اینم لینکش عزیز :) http://www.jeem.ir/pagetwo.php?type=11&print=2&id=10843
korosh
korosh
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ راس میگی واسه چی من ندیده بودم !!!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
آقا اون معنی لامذهب رو نمیده خب :دی اتفاقا خوبه که این معنی رو نمیده :)
h_nim82
h_nim82
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
مرسی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/٢٦
٠
١
مرسی
f_dehghan
f_dehghan
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
ممنون...
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/٢٦
٠
١
ممنون...:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
من كه نگرفتم چي شد(0_0) به هرجهت تشكر.... راستي جيم مگه پايگاه بسيجم داره؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
آره :) http://basij-of-jeem.blogfa.com/
m_sadeghian
m_sadeghian
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
ممنونم بسیار زیبا
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
سپاس از شما:)
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
بلیا با تشکر فقط عنوان خشنی داشت : مغزش ترکید *:) ...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
من کر کردم در مورد جنگه :))...خخخ...ممنون بهمن :)
mr_khas
mr_khas
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
ممنون از بچه های پایگاه :))
r_reihoon
r_reihoon
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
لایک :)
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/١٠/٢٧
١
٠
عچچچچپپپپپپ.ممنون بهمنی جان.همون سیمینوف منم بذار کنار بیام بگیرم
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
من نفهمیدم چی شد!!!!در هر صورت تشکر!!!
وصال
وصال
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
بله با تشکر از این مطلب جالب خیلی تصویر سازی خوبی داشت
A_K
A_K
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
یک ساعت رفتم تو فاز جنگ و جبهه بعدش...خخخخخخخخخ:)ممنون
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
مرسی خوب بود...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
سلام ... رفتيم پايگاه
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
این دو خط آخر (نورپردازی و اینا) خیلی مارو گریفت... | اما این داستان ،داستانِ آژانس شیشه ای رو زنده کرد تو ذهنم... چی بگم... | ممنونم برادر بهمنی
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
دلیل لبخند‌هایم

دلیل حال خوبی

٩٦/٠٩/٠١
شعری سر کلاس ریاضی!

شعر می‌گفتم و با قافیه می‌جنگیدم

٩٦/٠٩/٠١
تبلیغات