نذر ننه رباب
ماجرای پیاده رفتن تا مشهد

نذر ننه رباب

نویسنده : n_ashena

چشمانم را که باز کردم، خاک ریخت وسط ابروهایم، همه جا تاریک بود، گفتم یا امام مظلوم، این‌جا دیگر کجاست؟ به این‌جا که رسید معصوم خاله پرید وسط حرفش که: اونوقت دیدی کفن تنت کردن، بعدش دست و پا زدی و گفتی آی به دادم برسید آی کمکم کنین، من که نمردم.

ننه روباب اخمی کرد و گفت: «خیله خب خودم می‌گم»

مهری که همیشه از این خاطره می‌ترسید با وحشت گفت: بسه دیگه ننه جون، اینا چیه تعریف می‌کنی، تو این دیار غربت، از صبح اینقد راه رفتیم، یک چی بگو دلمون وا شه. همش از مردن حرف می‌زنی.

 

ننه رباب زیر لب گفت: «کجا دیار غربته؟ زائر پیاده آقا پاشو هرجا بذاره دیار خودشه. بعد هم اگه توام مثل من قیر گازرین رفته بودی به این‌جا نمی‌گفتی غربت ننه! بذا برات تعریف کنم.

سرم را از زیر پتو بیرون دادم و غرغر کنان گفتم: ننه به خدا همه این قصه‌هاتو صد بار گفتی، هم قصه مردنت رو، هم دنبال برادرت گشتن، بذار بخوابیم. با این نذرتون! از صبح که هی راه بریم راه بریم عقب نمونیم، حالام که نمی‌ذارین کله مونو بذاریم.

ننه بود و داستاناش امان از ساعتی که شروع می‌کرد، دیگر تمام بشو نبود.

 

معصوم خاله خندید و گفت: واه واه چه تلخ گوشت شدی تو، این‌طوری می‌خوای دکتر بشی؟ خوش اخلاق باش، تو مثلا مرد مایی.

پتو را روی سرم کشیدم، پرت شدم تو خیال خودم، همه فکر می‌کردند ننه رباب بعد از این‌که یک بار در جوانی اشتباهی دفن شده دیوانه شده و هیچ‌کس حاضر نشده بود، با او عروسی کند، ولی وقتی دو سال بعد از مرگ بابایم، ننه‌ام ما را که دوتا بچه هفت و سه سال بودیم ول کرد و خودش با یک ارتشی ازدواج کرد و رفت، ننه رباب یا درواقع عمه ربابه، همه چیز ما شد. من و مهری خودمان را بچه‌های ننه رباب می‌دانستیم و آن بیچاره هم تا جایی که دستش می‌رسید از هیچی برای ما دریغ نداشت.

غرق فکر بودم که یکهویی یک چیزی محکم خورد روی انگشت‌های پایم، بعدم صدای مهری که: ببخشید داداش بالش بود.

چیزی نگفتم، براساس تجربه‌ام می‌دانستم تا یک ساعت دیگر رختخواب پهن کردن و آب بیار پیاز ببرشان تمام بشو نیست. هرچه باشد سیزده سال تمام با ننه ربابه و مهری در یک خونه زندگی کرده بودم. خوشبختانه برای پسر بودنم یا به قول معصوم خاله گوشت تلخیم، دیگر سه چهار سالی می‌شد که از امر و نهی‌های شبانه ننه راحت بودم اما خوب دیگر یک چیزی مثل نذر، آن هم برای قبولی من در دانشگاه قابل دور زدن نبود!

 

از همان صبح روز حرکت‌مان که از مسجد راه افتادیم، دو گروه شدیم، یک گروه‌مان این‌ور جاده راه می‌رفت، یک گروه هم آن‌ور. رقابت هم مطرح بود ولی بعضی‌ها خودشان را علیا قلعه‌ای می‌دانستند و حاضر نبودند با این‌وری‌ها راه بیایند. چندتا هم که نخودی بودند، از این ور به آن ور می‌رفتند. این وسط ننه رباب هم که پرچم سبز یا حسین(ع) بهش رسیده بود، از نقش پلیس گروه خیلی خوشش آمده بود و دم به ساعت می‌پرید وسط جاده و ماشین‌ها را نگه می‌داشت که بچه‌ها از جاده رد شوند. گروه هم که تنبل! هر پنج دقیقه یکی یادش می‌آمد یک چیزی جا گذاشته آن‌ور و ننه رباب هم تا می‌دید یکی به طرف جاده می‌رود حتی اگر وسط غذا خوردن هم بود، تیز می‌پرید پرچم را برمی‌داشت و جلوتر از طرف می‌دوید، وسط جاده و علامت ایست می‌داد.

 

خدا نبخشد ممد بسیجی را که این وظیفه را به ننه داده بود، نمی‌دانم چرا به معصوم خاله که مادر خودش بود، یک پرچم نمی‌داد که حال من را درک کند. البته معصوم خاله طفلک این‌قدر از سرعت ماشین‌ها می‌ترسید که به نظرم پرچم که هیچی اگر اونیفرم پلیس هم تنش می‌کردند، نمی‌رفت سمت جاده. هر چه گفتم، شر شد، کسی گوش نکرد، ننه رباب عاشق این کارها بود، اصلا انگار آرزوی مدیریت و ریاست داشت، پاک انگشت نما شده بودیم. نصیحت و التماسای من هم که فایده نداشت، چون ننه کلفتی برای زائرای آقا را هم افتخاری برای خودش می‌دانست، چه برسد محافظت از جان‌شان!

 

سلانه سلانه جلوتر از همه قدم برمی‌داشتم که یکهو صدای ترمز شدید ماشین و جیغ و دادی از پشت سر، توجهم را جلب کرد. چشمم به ننه رباب و جعفر خله افتاد که وسط جاده مات مانده بودند. مرد راننده در ماشین را باز کرد و نصف تنش را بیرون داد: «پیرمرد دیوونه مگه از جونت سیر شدی؟» لبخند احمقانه جعفر من را یاد روز سیل انداخت که خرش وسط جاده گیر کرده بود و او هم گوش بریده خرش را که یک تگه شلنگ از داخلش رد شده بود، گرفته بود و می‌کشید و همه ماشین‌ها پشتش گیر کرده بودند. ننه رباب چادرش را یک دور سفت کرد و داد زد: سر زائر آقا داد نزن، راننده با عصبانیت پایین پرید و یقه جعفر را چسبید، مردم که انگار منتظر این صحنه بودند به طرفشان دویدند و این وسط نمی‌دانم، کی ننه با چوب پرچم کوبید توی کله راننده و تا من برسم، یک شره نازک خون از پیشانی تا جلوی دماغش رسیده بود.

 

بعد از ظهرکه از پاسگاه آمدیم بیرون. من و ممد بسیجی هر چه اصرار کردیم که با وانت تدارکات برویم که به بقیه برسیم، ننه قبول نکرد و گفت: ما نذر کردیم همه راه را پیاده تا حرم آقا امام رضا(ع) بریم، ممد پرید بالا و به وانت گازی داد و دور شد، ننه رباب پرچمش را دست گرفت، رو به من و مهری و معصوم خاله داد زد زود بدویین راه برین باید به گروه برسیم.

با عصبانیت سرم را انداختم پایین و پا تند کردم که بروم، مهری چادرش را دورش پیچید و دنبالم دوید «داداش تو رو خدا وایسا» پایم را به زمین کوبیدم، خوب می‌دانستم یک داستان دیگر به دلاوری‌های ننه ربابه اضافه شده، خون خونم را میخورد، دلم می‌خواست چوب دست ننه رباب را بشکنم!

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mahshid
mahshid
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
اوه چه طولانی
admin
admin
٩٢/١٠/٢٩
٠
٠
چه طولانی !
n_ashena
n_ashena
٩٢/١٠/٢٩
٠
٠
چه تنبل
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
خانوم آشنا خاطره ی شما بسیار زیبا بود ، فقط طولانی بودن اون رقبت خوندن رو از مخاطب می گیره ، :) سپاس، آخر نگفتین ممد بسیجی چه شخصیتی هست ! ؟
n_ashena
n_ashena
٩٢/١٠/٢٩
٠
٠
بهرحال داستان کوتاه محسوب میشه حضرات تنبلین. این ممد بسیجی کی باید باشه؟ خوب یه کاراکتره دیگه باید بیشتر شخصیتشو باز میکردم؟
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٠/٢٩
٠
٠
بلیا ایووووول به ننه رباب و اراده شون *:) ...
korosh
korosh
٩٢/١٠/٢٩
٠
٠
اوه اوه اوه !!!! بعدا میخونمش حالا .. الان حوصله ندارم اینقد متن بخونم !! مرسی
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/١٠/٢٩
٠
٠
خیلی طولانی بود خدایی.بنظر بنده سعی کنین کوتاهتر بنویسین اینجا بیتشر جواب میده و افراد خیلی بیشتری میخونن.ولی ممنون قشنگ بود و به دل نشست.
n_ashena
n_ashena
٩٢/١٠/٢٩
٠
٠
بابا وضعیت جوونای ما از فاجعه هم رد شده یعنی دیگه رغبت نمیکنین دو خط داستان هم بخونین تنبلا؟ واووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤