انتقام در آشپزخانه
یک مینیمال نوشته خودم

انتقام در آشپزخانه

نویسنده : رامین رخشا

«اپدر» و «دابست» عاشقانه همدیگر را دوست داشتند. قرار بود به زودی زندگی مشترک‌شان را آغاز کنند. فقط یک مشکل بود و آن این‌که «اپدر» قول داده بود پیش از ازدواج، مردی که چندین بار مزاحم همسر آینده‌اش شده بود را ادب کند. مطابق نقشه، داخل آشپزخانه پنهان شدند. مرد با پسرش وارد شد. لیوان را پر از آب کرد و به محض شروع به سرکشیدن، حضور «اپدر» را درست جلوی بینی حس کرد! شوکه شد، آب راه نفسش را بند آورد. در حالی‌که از شدت سرفه کبود شده بود روی زمین افتاد. «اپدر» پیروزمندانه به عشقش نگاه می‌کرد و با غرور نزد او می‌رفت.

صدایی در فضا پیچید. «دابست» باورش نمی‌شد. تمام رویاهای‌شان نقش بر آب شده بود. نه توان گریستن داشت و نه نای فرار. صدای پسرک بلند شد: «همه‌تونو می‌کشم سوسکای بد! حال بابامو بد کردین...» 

(رامین رخشا)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
آقا من هنگ کردم ....!!!!!!!!!!!
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
به آخرین نظر مراجعه بفرمایید. ممنون.
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
ممنون رامین جان بابت توضیحاتت ... من چقدر خنگم !!!!!!!!
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
خواهش میکنم. اختیار دارید. نوشته نارسا بود.
A_K
A_K
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
الآن چیشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ینی تمام رویاهاشون بخاطر خراب شدن حال مرده نقش بر آب شد؟ممنون
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
نه. خراب شد چون سوسک-مرد قصه له شد!
سهره
سهره
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
یکم توضیح لطفا!
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
به آخرین نظر مراجعه بفرمایید. ممنون.
mahshid
mahshid
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
..........
شاهدخت
شاهدخت
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
من فکر کنم فهمیدم....اون صدا صدای دمپایی بود نه؟؟؟ اپدر توسط پسر مرد کشته شد!!!
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
بله. دقیقا درست فرمودید.
ارمان
ارمان
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
عاااااااالی بود جدا. مرسیییییییییییییییییی. :))
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢٨
٢
٠
دقیقا کجاش !!!؟؟؟؟؟؟ :|
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
ممنون. لطف دارید.
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
ببخشید اما من متوجه منظورتون نشدم......... :/
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
شخصیتهای "اپدر" و "دابست" 2تا سوسک بودن که آخرش با مرگ تلخ "اپدر" توسط دمپایی بهم نرسیدن!
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١٠/٢٨
٢
٠
ممنون از نظراتتون. توضیح چندانی لازم نداره. شخصیت های اصلی دو رأس سوسک ناقابل بودن که سوسک-مرد قصه توسط پسربچه و یک واحد دمپایی منهدم گشت! خانم شاهدخت: دقیقا درست فرمودید.
par!sa
par!sa
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
خخخ ایول :)
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/١٠/٢٨
١
٠
خخخخ...خوندمش اول نفهمیدم...اومدم کامنتتون رو خوندم فهمیستم...مغسی نوشته..:))
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
ممنون. لطف دارید. :)
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١٠/٢٨
٢
٠
چقد جالب بود ممنون :)
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
خواهش میکنم. لطف دارید.
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٢٩
١
٠
چقد جالب بود :))))من که خیلی خوشم امد :)))) خیلی ممنونم.
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
ممنون. خوشحالم که خوشتون اومده. :)
maede
maede
٩٢/١٠/٢٩
١
٠
جالب بود!البته توضیحاتتونو که خوندم کامل گرفتم چی شد!
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
ممنون از لطفتون. :)
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٠/٢٩
١
٠
عاقا این سوسک های زیبا نما گناه ندارند ؟؟؟*:) ... با تشکر از این که ملتی رو در فکر فرو بردین *:)
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
تشکر از لطف شما. :)
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١٠/٢٩
١
٠
جالب بود سپاس
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
استدعا دارم. مرسی. :)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٢٩
١
٠
چی شد؟؟؟ :|....
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٢٩
١
٠
آها حالا فهمیدم...:))....ممنون
korosh
korosh
٩٢/١٠/٢٩
١
٠
هیچی نغهمیدم اصن !! البته چرا فهمیدم که ایپدر و دابست عاشق هم بودند شدیدا :))) توضیح .. مرسی
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
بله. با حفظ سمت دو عدد سوسک بودن که نر قصه آخرش له شد!
admin
admin
٩٢/١٠/٢٩
٢
٠
آفرین. پیچ داستانی اش هم خوب بود...
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١١/٠٢
١
٠
ممنون ادمین عزیز از نظر دلگرم کننده تون. لطف دارید. :)
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/١٠/٢٩
١
٠
عچچچپپپپپ.قشنگ بود.مچکر
رامین رخشا
رامین رخشا
٩٢/١١/٠٢
١
٠
ممنون. :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
سلام.تولدتون مبارک.....انشاءالله تمامم مراحل زندگیتون رو با رستگاری سپری کنید.:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات