یک فوتبال خانگی
لذت بخش‌ترین لحظه دنیا

یک فوتبال خانگی

نویسنده : سیدمهدی خاتمی

پنج شنبه شب ذهنم پر بود از افکار گوناگون و مدام در این فکر بودم که چه مطلبی اهمیت نگارش بیشتری بر سایر مطالب دارد.

اولویتم حوادث مجلس پیرامون نطق علی مطهری و فریادهای اعضای جبهه پایداری بود اما با خودم گفتم مردم در انتخابات آینده مجلس جواب این همه هوچی‌گری را خواهند داد، پس ارزش نگارش فعلا ندارد.

 

خواستم در مورد آلودگی هوا بنویسم اما دیدم که نرود میخ آهنین در سنگ و تا هنگامی که مردم و نه مسئولین اهمیت این موضوع را درک نکنند، نگارش آن چه سود.

در همین هنگام ناخودآگاه با توپ پلاستیکی خواهرزاده عزیزم در حال بازی بودم که پدر گفت پاس بده!

من هم خیلی آرام به پدر پاس دادم و این پاس یک جواب هم داشت و کم‌کم این پاس و جواب دادن متقابل مقدمه یک فوتبال خانگی را فراهم کرد.

 

یاد دوران کودکی و نوجوانی افتادم که پدرم  یگانه قهرمان آن دورانم بود (هنوز هم هست) و هیچ وقت پیروزی ارزشمند و غرور آفرینش بر دایی کوچکم را فراموش نمی‌کنم.

چند دقیقه‌ای با پدر فوتبال بازی کردیم و برای هم خاطره تعریف کردیم و خنده بر لبان‌مان نقش بست و چه چیزی ارزشمندتر و زیباتر از فوتبال بازی کردن با پدر؟

خدایا تو را سپاس

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/١٠/٢٤
٠
٠
مرسی پدر واقعاااا:))))))))))) خدا حفظشون کنه
سیدمهدی خاتمی
سیدمهدی خاتمی
٩٢/١٠/٢٤
٠
٠
سپاس
A_K
A_K
٩٢/١٠/٢٤
٠
٠
خخخخخخخ...منم با آبجیم و بابام تا پارسال زیاد بازی میکردیم،منتها با توپ فوتبال!تو خونه!خخخخخخ/چن تا چیزم شکوندیم تا حالا ک مامانم...:)خخخخخخ/ممنون
mohadese.v
mohadese.v
٩٢/١٠/٢٤
٠
٠
واااای خدایی خیلی حال میده
r_ghahremani
r_ghahremani
٩٢/١٠/٢٤
٠
٠
سپاس
mahshid2
mahshid2
٩٢/١٠/٢٤
٠
٠
واییییی من عااااااشق این توپام
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
مانيز هم :) اصلن همه بازي هاي دنيا يه طرف گل كوچيك با اين توپ هفت جلد ها يه طرف :)))))
khan
khan
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
با توپ هفت جلد که گل کوچیک بازی نمی کنن با هفت جلد هفت سنگ بازی می کنن...
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
جدي؟ ماكه با همون هفت جلد هم آجر بازي كرديم، هم هفت سنگ ، هم وسطي، هم گل كوچيك :)))
korosh
korosh
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
چه باحال :))))))) خدا سایشونو بالا سرتون نگه داره :))))
mr_khas
mr_khas
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
زندگی همینه دیگه .. لذت بردن از تک تک لحظه ها..منم با بابام زیاد فوتبال بازی می کنم بیشتر پی اس میزنیم خخخخخخ
admin
admin
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
عی آغا من بابامون نفهمید کلاس چندم هستیم. من فقط یکبار با بابام والیبال بازی کردم :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
سلام ... لايك
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
سلام .... مردم و نه مسئولین اهمیت هواي آلوده را احساس كرده‌اند . مسولين بخاطر خوش خدمتي به مقامات ارشد فكر مردم نيستند. ماشين را مردم نميسازند .
admin
admin
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
البته ما یک بازی ابتکاری در بین پسرهای فامیل داریم به نام «معلول بازی» که بازی است برای خود. شاید رفتیم توی المپیک ثبت اش کردیم :))
m_razmi
m_razmi
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
من مامانم نمیذاره تو خونه فوتبال بازی کنم.............................خخخخخخخخخخخخخخخخخ
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
ولی ما یواشکی بازی می کنیم!!!!!!!!!
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
این توپا خیلی با خودشون خاطره دارن ممنون خدا پدرتون رو براتون حفظ کنه
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
بلیا خدا این بابا ها رو از ما نگیره *:) ، خدا حفظشون کنه ... آخ که من همیشه توپ رو می انداختم خونه همسایه مون بعد بدو بدو میرفتم دنبال توپ *:) ....
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
:)))
mahshid
mahshid
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
واقعا هیچی بهتر از دیدن شادی خانواده و با اونا بودن نیست مرسی ...
faeze
faeze
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
آخییییی...حس خوبی پیدا کردم :))ممنون:)
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
یادش بخیر اون زمانایی که این کنار ما هنوز بلوار نزده بودن،ما میرفتیم جای بلوار که اون زمان بیابون بود فوتبال باری می کردیم،هییی یادش بخیر...
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
هععععععی یادش بخیر ما نیز زمان کودکیمان در خانه مامانبزرگه با دایی هایمان گل کوچیک بازی میکردیم .....//// خداییش الانم وقتی میریم باااااااغمون کلا خوانوادگی فوتبال میزنیم خخخخخخ پرییییییسا تایید کن:)))
mahdi-h
mahdi-h
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
همین چیزایه که زندگی رو شیرین میکنه دیگه ... همین خاطرات قشنگ و زیبا ...
سحر بانو
سحر بانو
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
آخی..........یادش بخیر واقعا...با دیدن این عکس کلی خاطره برام زنده شد :)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
یادش بخیر...توپ پلاستیکی...البته ما همیشه دو جلدش میکردیم..خخخخ...ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات