کمکم کن
یک داستان کوتاه کوتاه به قلم خودم

کمکم کن

نویسنده : s_gonah

او آمد، نشست روی فرش‌ها. رو به روی بارگاه امام رضا(ع). اشک در چشمانش جمع شده بود.

او فقط گفت: کمکم کن ای رضا! در همین حالات مردی آمد، در کنارش نشست و گفت: می‌آیی خادم رضا شوی. او چنان شاد شد که نزدیک بود آقا را فراموش کند. گفت: خدایا شکرت.

ناگهان افرادی با مرده‌ای روی دست آمدند و از رو به روی او گذشتند و او در شلوغی گم شد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
م-نص
م-نص
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
نمیدونم چی بگم...................گاهی زبان نمی تونه حس ادم و بیان کنه..................ممنون از شما
s_gonah
s_gonah
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
ممنون از نظرتون
ati200
ati200
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
چه حالب...ولی یه وسال پیش اومد برام..چون خداروشکر کرد..اون اقا گم شد
s_gonah
s_gonah
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
یعنی چی؟
faeze
faeze
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
آخییی...خیلی قشنگ بود ممنون:)
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
مرسی زیبا بود
s_gonah
s_gonah
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
خیلی ممنون
korosh
korosh
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
جان من !!! یادم میاد منم هویجوری خادم شدم !! ویلچر اینور اونور میکردم :)) یادش بخیر چقد لایی مکشیدم با ویلچر :))))
s_gonah
s_gonah
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
خیلی ممنون
s_gonah
s_gonah
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
راستش این داستان رو من در امتحان انشائ مدرسه نوشتم
f_dehghan
f_dehghan
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
يادش ب خير انشاهاي مدرسه.....چ انشايي نوشتيم...گاهي از روي اجبار...!!! اما حالا ک کلي حرف تو دلمونه ن انشايي هس و ن موضوعي...و ن گوشي براي شنيدن..... ممنونم....
a_arabpour
a_arabpour
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
عالی بود
A_K
A_K
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
ممنون
ali007
ali007
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
قشنگ نبود!!!!!!!
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
تشكر مي شود از شما
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
مرسی
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
جالب بود ...
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
تشکر
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
:)...خیلی خوب بود....ممنون
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
جالب بود .تشکر میکنم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/١٨
٠
٠
سلام: زیبا بود ممنون
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٦
٠
٠
ممنون هعی
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات