درباره سلما؛ قسمت اول
کارگردان اکبر فرزادی داداش اصغر فرهادی

درباره سلما؛ قسمت اول

نویسنده : سلما

در دومین روز از اولین فصل سنه 1366 هجری خورشیدی در یکی از بیمارستان‌های خصوصی (پولداری است دیگر) شهر مشهد دختری متولد شد (چون کار دیگری نمی‌توانست انجام بدهد) بس زیبا و خوشگل و مامانی (چشم های بدخواهانش کف پاش)

به نقل قول راویان، این دختر بسیار سفید و خوشگل بود. (نمی‌دانم چرا الان اثری از آن همه خوشگلی نیست، فکر کنم در بیمارستان عوضم کردن نامردها؛ ازشان راضی نیستم)

از آن جایی که پدر و مادر این دختر زیبا، کارهای مهم‌تری برای انجام دادن داشته بودند و اصلا فکری به حال اسم دختر قصه ما نکرده بودند، خاله خانم بزرگه وارد میدان شده و می‌گویند: چون این دختر روز عید به دنیا آمده اسمش را بگذارید : .بوق... (شرمنده شما فکر کنید، اسمم را همان سلما گذاشتند.)

 

خلاصه که ببخشید چیز زیادتری از آن روزها یادمان نیست، آخر ما آن زمان کارهای مهم‌تری داشتیم تا این‌که بنشینیم خاطرات‌مان را از بر کنیم تا روزی برای شما در صفحه وبگاه‌مان منتشر کنیم.

چه کاری؟! آقا شما فکر کردید شیر خوردن و گلاب به روی‌تان خیس کردن خودمان، کم کاری است که از ما چنین توقعاتی دارید.

تازه آن زمان مای‌بی‌بی و مولفیکس هم نبود (ما نسل سوخته‌ایم) البته از آن نوع دیگرش. فقط یادمان می‌آید که لپمان را بسیار می‌کشیدند و در همان حال می‌گفتند گوگولی مگولی  (هنوز هم نمی‌دانم گوگولی مگولی یعنی چه)

بعد تازه یک عمویی داشتم که ما را بسیار می‌بوسید و یک چیزی مثل سیم ظرفشویی درون صورت ما فرو می‌رفت که بعدا فهمیدیم که به آن سیم‌ها می‌گویند ریش.

 

خلاصه که یک روز بسیار خسته شده بودیم از انجام آن دو کار فوق الذکر، اعتصاب کردیم و شیر مادرمان را نخوردیم و وقتی مادرمان اعتراض کرد که چرا شیر نمی‌خوری، گفتیم آخه بستنیش خوشمزه‌تره! و این چنین بود که دیگر دهن‌مان بوی شیر نمی‌داد و غذای‌مان را می‌خوردیم و هر موقع کار بی‌ادبی داشتیم، می‌گفتیم  مامانمان ما را می‌برد اتاق فکر....

گفتم اتاق فکر؛ ما از کودکی عادت داشتیم، بسیار بسیار فکر می‌کردیم. خیلی بیشتر از آن چیزی که فکرش را کنید.

ولی نمی‌دانیم چرا هر موقع فکری می‌کردیم وسوالی در ذهن‌مان نقش می‌بست و از کسی می‌پرسیدیم، می‌گفتند برو بچه .....

 

و این چنین شد که از آن زمان ما تصمیم گرفتیم، کمتر فکر کنیم و بیشتر حرف بزنیم. این‌قدرحرف می‌زدیم که دیگر حوصله افراد خانه ر اسر می‌بردیم و همه می‌گفتند لطفا برای دقایقی ساکت باش. البته ما محترمانه‌اش را می‌گوییم چون آن‌ها می‌گفتند خفه!

تازه داشتیم برای خودمان فرمانروایی در خانه می‌کردیم که سر و کله یک هوو در منزل برای ما پیدا شد و آن کسی نبود جز آبجی کوچکه.

من نمی‌دانم این پدر و مادر ما چه فکری کرده بودند که این آبجی کوچکه را به این دنیا دعوت کردند و شد بلای جان ما. (الان خیلی دوستش می‌داریم، این حرف‌مان برای آن موقع‌ها بود)

بله از آن زمان ما هی کمرنگ و کمرنگ‌تر شدیم و همه دیگر شیرین زبانی‌های دختر کوچکه را می‌دیدند. ما هم این‌قدر خوب بودیم، این‌قدر خوب بودیم، به عوض این‌که آمده جای ما را گرفته و لقب ته‌تغاری ما را دزدیده، بزنیم له و پهش کنیم، بسیار هوایش را داشتیم و هی بوسش می‌کردیم و خوراکی‌مان را می‌دادیم دستش تا بخورد و رستگار شود.

 

خلاصه از این‌ها که بگذریم، ما هی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدیم (مدیونید اگر فکر کنید کار دیگری از دست‌مان بر می‌آمده) و هی بازی می‌کردیم از صبح تا شب.

خاله بازی؛ و خدا ما را ببخشد، آن زمان دو دوست پسر هم داشتیم به نام‌های هادی و مهدی (برادر بودند) که فکر می‌کنم مامان‌های‌مان سر ته تغاریشان با هم هماهنگ کرده بودند، چون ماری ما که به دنیا آمد  فرهاد آن‌ها نیز با فاصله چند روز متولد شد. البته اول فرهاد آن‌ها آمد، بعد ماری ما (آخه تبعیض جنسیتی تا به کی؟ همیشه پسرها باید حق ما دخترها را بخورند)

بله از صبح تا شب کارمان بازی بود و بازی و این‌که هی بزرگ‌تر می‌شدیم و همان آقای مهدی هوای ما را خیلی داشت و نمی‌گذاشت باقی بچه‌های پر روی محل اسباب بازی‌های ما را بردارند (نمی‌دانیم الان کجاست)

یادمان رفت بگوییم که پدر گرامی‌مان قول داد برای‌مان عروسک نواری بخرد که نخرید و چشم‌مان هنوز دنبال آن عروسک‌های زیبایی است که وقتی  می‌نشستند؛ دامن‌شان دورشان می‌افتاد و بسی خوشگل بود. ما یک عروسک کچل داشتیم (یادمان نمی‌آید خودمان موهایش را کندیم یا مادرزادی کچل بوده) که بسیار دوستش می‌داشتیم ولی آن عروسک‌های نواری دیگر چیزی بود؛ بگذریم...

 

تا این‌که ما از آن محله، نقل مکان کردیم و باقی‌اش بماند برای پست بعد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
درسته طولانی بود ولی بعد از امتحان خوندنش خیلی بهم روحیه داد و خندیدم مخصوصا تیکه ی عروسکش و اونجا که گفتین سیم ظرفشویی خخخخ ممنون منتظرِ بعدی هستم :)
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
سلام خانوم شکفته عزیز ..خوشحالم بهتون روحیه داد ...معلوم نی ادامه دار باشه یا نع !
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
چ داستان جالبی...منتظر پست بعد هستم...
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
قربونت ...پست های بعدیش خیلی خصوصی میشه به احتما زیاد نمیفرستم واسه جیم : )
saiideh70
saiideh70
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
چشمم روشن با پسرا بازی میکردی؟ شوخی کردم منم بهترین همبازیم پسر همسسایمون بود :)
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
آره سعیده جون با پسرا بازی میکردم ...البته همون دو تا فقط
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
طولانی بود ن خوندم
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
لطف کردین
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
چقدر قشنگ نوشته بودین........منتظر سری بعدی زندگینامه تون هستیم
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
قربانت دختر آسمانی عزیز ....معلو منیست ادامه داشته باشه یا نع
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
اگر خودت کوتاهش کنی بعد کم کم بذاری بهتره حداقل خونده که میشه
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
شما هر دفعه بیاید دو خطشو بخونید ...باید داستان ب ی جایی برسه یا نه تا قطعش کنم ...همین جوری ک نمیشه
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
من چقد از اين حركت گوگولي مگولي بدم مياد.... هنوزم كه هنوزه دوكلوم حرف ميزنيم، لپمون رو ميكشن ميگن موش بخورتت...ايييييي....... نوشته جذابي بود كلي از خاطراتمان زنده شد... منكه تا يادم مياد با بچه هاي كوچه دعوا ميكردم ;) به هر جهت قشنگ بود منتظر پست بعدي هستيم.... فك كنم اگه از خاطرات نسوان جماعت اشتراك بگيرن لپ كلامش ميشه نوشته شما :)
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
ممنونم دنیا دیده عزیز ...ب ما که دیگه نمیگن گوگولی مگولی آخه واسه خودمون بزرگ شدیم دیگه (میخواستم ی چیز دیگه بگم خجالت کشیدم ) آره همین طوره ...این قسمت مشترکه
par!sa
par!sa
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
خعععلی خوب بود...ما منتظر بعدی هستیم :)
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
مرسی پریسای نازنین
a_arabpour
a_arabpour
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
خیلی زیاد بود ولی آفرین گوگولی مگولی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
آقای عرب پور خانوم سلما جای مادر ماست!:)
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
خواهش میکنم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
سلما خانوم اسم واقعتون سلما هست؟ بعد سلما یعنب چب ؟
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
نخیر اسم مجازیمون سلما هست ...ی سرچ ساده تو گوگل کنید کامل توضیح میده
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
ممنون سلما جان قشنگ بود و جالب و منتظر ادامش هستم :)
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
قربونت ... ادامه نداه زهرا جونی
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
چه جالب ....بسی خندیدم.......متشکرم:)) ما همچنان منتظریم:)
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
خوبه که خندیدید ...خوشحالم عزیزم
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
من خاطرات و زندگی نامه دوست میدارم.....منتظر ادامش هستیم......مرسی زیبا نوشته یودین
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
سلام خانوم قاسمی عزیز ..خوبید ؟؟ از ارشد چ خبر : ) خوشحالم خوشتون اومده
faride
faride
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
از اخر ماری شما اول به دنیا اومد یا فرهاد؟؟؟!!!روشن سازی کنین...خخخخخخ منتظر بعدی هستم زیبا و روان نوشته بودین
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
از آخر فرهاد آنها اول بدنیا اومد بعد ماری ما ! گفتم دیگه ...قربونت عزیزم
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
یکمی طولانی بود....ولی باحال بود این زندگینامه ها آدمو منتظر میذاره ،منتظر بعدیشیم....ممنون :)
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
سلام مستر کلد بوی ....ممنونم زحمت کشیدید و نظر گذاشتید ..مرسییییییییییی
ati200
ati200
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
خییییییلی باحال بود........چقدرخاطراتت شبیه خاطرات منه..البته بلای جان ما شد داداش کوچیکتر..دوست پسرم داشتم یادش به خیر.خخخخخخخخخ
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
سلام اتی جون ....ما داداش بزرگتر بلای جانمان بود ....دوس پسر !! استغفرالله ...خخخخخخخخخخخخخخخخ
ali007
ali007
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
خیلی جالب بود.............مرسی:))))))ولی کمی طولانی بو.د اما مثه همیشه عالی بود!!!!!!!!!!
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
ممنونم علی اقااااااااااااااااااااااااااا
ali007
ali007
٩٢/١٠/٢٢
٠
٠
:)
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
:)) عروسک کچل :خخخخخخخخخخخخخخخخخخ | ما هم یک دانه داشتیم :خخخخخخخ یادش بخیر
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
مستر شوما عروسک داشتین؟؟؟؟ خخخخخ پس منم تفنگ داشتم :دی
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
معمولا پسرها تفنگ و توشله !!! خخخخ دارند نه عروسک آقای خورسندی ..جالبه ها ...من اون عروسک کچل رو خیلی دوس میداشتم
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٢٥
٠
٠
نه مال خودم نبود که ،مال مادربزرگم بود من هی به کله عروسکه ارادت خاصی داشتم هی میکندمش :خخخخخخ از آخر دادش به خودم :دی
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
مرسی سلما جوون واقعا قسمت عروسکش باحال بود :))
سلما
سلما
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
قربونت برم برف عزیز .....چشات باحال میبینه خخخخخخخخ
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
:)))
javad agha
javad agha
٩٢/١٠/٢٤
٠
٠
و بسی زیبا بود و بی صبرانه منتظر پست بعدیش:))))
r_riahi
r_riahi
٩٢/١٢/١٣
٠
٠
جالب ترین بیوگرافی ای بود که تا به حال خونه بودم، ممنونـــــ:ـــ)ـــم
raaahil
raaahil
٩٢/١٢/١٣
٠
٠
مرررسی...خیییییلی خوب بووود:)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠