مغناطیس کافه همیشگی
بدون تو از خودم هم راضی نیستم

مغناطیس کافه همیشگی

نویسنده : رویا خانوم

دیشب چیزی شبیه یک مغناطیس قوی من را کشید سمت همان کافه همیشگی. تمام راه از هیجان این فکر می‌لرزیدم که چقدر خوب می‌شود اگر در را باز کنم و تو آن‌جا پشت همان میز همیشگی باشی.

اما نبودی! من رسیدم و تو نبودی. جای خالی‌ات بدجور توی ذوقم زد. تن بی‌رمقم را کشیدم پشت همان میز همیشگی کنار پنجره. صندلی تو خالی بود و در و دیوار یخ زده بودند. چقدر دلتنگ کننده بود که هوای آن‌جا عجیب بوی تو را می‌داد.

انگار تمام کافه روی قلبم سنگینی می‌کرد. مرد کافه‌چی با همان لبخند همیشگی به سراغم آمد:

«سلام. شبتون بخیر.سفارش میدین یا منتظرین؟»

و من چقدر دوست داشتم باز هم بگویم: «منتظرم. تماس گرفته. توراهه»

 

اما... نفس عمیق، یک قهوه خواستم. سرم را روی میز گذاشتم و به گذشته‌های نه چندان دور پرتاب شدم.

زمان پشت میزمان متوفق شد انگار. چقدر این‌جا خاطره داریم ما. تو یادت هست، چند بار این‌جا آمدیم؟ ده بار؟ صد بار؟ چند بار شد؟

همین‌جا بود که توافق کردیم با هم باشیم؟ این‌جا چند بار به رویت خندیدم؟چند بار اخم کردی؟ چند بار گریه کردم؟ از ترس نبودنت همیشه این‌جا گریه‌ام می‌گرفت و تو با خنده می‌گفتی: «احمق کوچولو. من هستم که»

چقدر مهربان بودی آن روزها. چقدر پشت این میز نگاه‌های ما حرف داشت. توی نگاه تو پر از دوستت دارم‌های نگفته بود که صاف می‌نشست وسط قلبم.

 

بوی قهوه که توی دماغم پیچید، سرم را بلند کردم. خواستم تشکر کنم اما فقط لب‌هایم تکان مختصری خورد و نگاهم خیره ماند به فنجان قهوه و شمع روی میز. این شمع را کی روشن کردند که نفهمیدم؟!

یادت هست آن وقت‌ها چقدر بازیگوشی می‌کردم با این شمع؟ روزی که پارافین شمع روی شیشه عینکم پاشید و من بیخیال از خراب شدن عینک خدا تومنی‌ام ریسه رفتم از خنده.

یادت هست با دوربین گوشی زوم کردی روی صورتم و هی می‌گفتی: «آروم بگیر یه لحظه رویا. می‌خوام ازت عکس بگیرم»

چه عکس خنده داری هم شد.

راستی با آن همه عکسی که داشتیم چه کار کردی؟

چیزی مثل درد توی دلم پیچید و تیر کشید سمت چشمهام و اشک‌هایی که باز بی‌اجازه سر می‌خوردند پایین.

 

دست‌هایم ول و بی‌صاحب و یخ زده روی میز کشیده شد، سمت صندلی تو. تو نبودی و من باید نبودنت را باور می‌کردم.

اما چطور؟ تو همه جا هستی و نیستی. چقدر دلتنگ بودم. آن‌قدر که می‌خواستم اسمت را بلند داد بزنم. شاید باز بر می‌گشتی و با همان نگاه روشن و لبخند می‌گفتی جانم.

شاید باورم می‌شد که هستی. هنوز هوایم را داری که زمین نخورم. نشکنم. گم نشوم

اما صدایی بلند بلند توی سرم می‌گفت: نیست. نیست. نیست ...

سرم را محکم تکان دادم تا خفه شود. قهوه‌ام یخ کرده بود. دلم هم. هوای کافه سنگین بود، بدون تو. یکباره تمام حقیقت روی سرم آوار شد. از جا پریدم و بدون توجه به شمعی که حالا خاموش بود، سمت صندوق رفتم.

مرد کافه چی باز لبخند زد و پرسید: «چطور بود؟ راضی بودین؟»

چقدر احمق بود که نمی‌فهمید من بدون تو از خودم هم راضی نیستم. چه برسد به این کافه و همان میز همیشگی و قهوه...

سرم را تکان دادم و اسکناس را روی میزش گذاشتم

دوباره گفت : «به آقا سلام برسانید. شب بخیر»

انگار یکی محکم کوبید توی گوشم. تکان بدی خوردم

آقا؟ شب بخیر؟

تو الان کجایی؟ به من هم فکر می‌کنی؟ شب من بدون تو چطور خیر و خوش باشد؟

 

از کافه زدم بیرون. از فکر و عطر و حضور تو فرار کردم. از آن کافه همیشگی و خاطراتی که یک لحظه هم آرامم نمی‌گذارد. من از خودم هم فرار می‌کردم اما مغناطیس آن کافه لعنتی هنوز هم سر جایش بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
a_arabpour
a_arabpour
٩٢/١٠/١٨
٢
٠
عالي وري نايس همه چيز متوازن
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٢/١٠/١٨
٢
٠
:) من تو کافی های قبلیتون نظرام رو گفتم :)
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١٠/١٨
١
٠
حالمو بد ميكنه واسه همين تا اخرش نخوندم !خيلي تلخه .ممنون بازم
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/١٨
١
٠
کافه 81 :)...چقدر این خاطره ها شیرین و تلخن...خیلی وقتا یه دلگرمی میشن واسه ادامه ،خیلی وقتا هم یه دلیل میشن واسه شکستن...منم همیشه دلم میگیره میرم جاهایی که خاطره داشتم....ینی تو روووووحه این زندگی :)....قشنگ بود....ممنون :)
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/١٨
١
٠
دیگه خیلی خیلی طولانی
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/١٩
١
٠
خیلی غمناک بود ...خیلی ..........ولی خیلی قشنگ هم نوشته بودید...........متـــــــــــشکرم رویا جووون:)
faeze
faeze
٩٢/١٠/١٩
١
٠
:(((چه غمناک...........
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/١٩
١
٠
مرسی .... غمگین تر شدیم
f_dehghan
f_dehghan
٩٢/١٠/١٩
١
٠
ياد يکي از اهنگاي محسن چاوشي افتادم...کافه هاي بي تو....!!! غمگين بود و تلخ........
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢٠
١
٠
ممنون
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١٠/٢٠
١
٠
خیلی دردناک بود و من و برد به یه خاطره تلخ ولی تشکر از شما
ali007
ali007
٩٢/١٠/٢٢
٠
٠
مرسی رویا خانووم زیبا بود..............ممنون:)))))))))
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٦
٠
٠
عالی بود ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨