کودکی من در کوچه قدم می‌زند!
سنگ‌ها در جیب، سنگ‌ها بر کف...

کودکی من در کوچه قدم می‌زند!

نویسنده : Murphinist

ایستاده‌ام در اتاق.

در کنار این تابوت کذایی

و این پنجره

که در حکم تحقیر من است

کودکی من

خسته

و رنجور

در کوچه قدم می‌زند...

با سنگ‌هایی در جیبش و سنگ‌هایی بر کف

و

حوصله مرا

می‌شمارد.

برای هیچ کاری

نه من فرصت دارم

نه او جرأت،

دست آخر

دراز کشیدم در تابوت

پنجره،

خندان،

باز شد

کودکی‌ام داخل آمد

پنجره باز خندید...

این بار

نه من

و نه کودکی‌ام

هیچ یک

تحقیر نشدیم؛

فقط سنگی پرواز کرد،

پنجره‌ای شکست،

کودکی خندید،

و پیرمردی مُرد

با سنگی در جیب و

سنگی بر کف...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_dehghan
f_dehghan
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
قشنگ بود....:-)
khan
khan
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
خیلی ممنون
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
زیبا بووود :-) ;-)
khan
khan
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
قابل نداشت...
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
:-D
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
آخیییییییی قشنگ بود مرسی :)
khan
khan
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
لطف کردید خوندید...
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
خواهش میکنم :))
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
متشکرم:)))
khan
khan
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
خواهشمندم...:))
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
*:) بعله این متن قشنگ تو وبلاگتون هم بود *:) تشکرات فراوان *:) ...
khan
khan
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
20 امتیاز مثبت برا مهلا خانم... خوب میریم سراغ جدول...خخخخخ
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
سلام ... اين شعر از كيست چرا امضا ندارد
khan
khan
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
سلام... از خودمان است...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
سلام ... موفق باشيد
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
چند روز پیش تو جیم بود خوندم بعد رفتم تو وبتون باز خوندم الان هم خوندم . فقط یه موردی هست که
khan
khan
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
جان... چه موردی؟ بگو راحت باش...
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
ممنون خیلی قشنگ بود :)
khan
khan
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
لطف دارید...
mr_khas
mr_khas
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
می خواهم از این آینه ها خانه بسازم////// یک خانه برای تو جداگانه بسازم/////// یک خانه ی صحرایی بی سقف پُر از گُل////// با دور نمای پَر پروانه بسازم ////// من در بزنم ، باز کنی ، از تو بپرسم /////// آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟///// مرسی
khan
khan
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
مرسی بابت این شعر زیبا... بسی لذت بردیم...
saiideh70
saiideh70
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
متنتون مفهومی بود و دوسش داشتم
khan
khan
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
خدا رو شکر که دوسش داشتید...
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
خیلی خیلی خشگل بود...ته دلم خالی شد...مرسی
khan
khan
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
اوا چرا؟...
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
خيلي قشنگ بود ممنون از شما
khan
khan
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
لطف دارید... زحمت کشیدید...
عاشق فسنجان
عاشق فسنجان
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
ممنون خوووووووووب بود............
khan
khan
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
مغسییییییی...
admincheh
admincheh
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
فقط سنگی پرواز کرد، پنجره‌ای شکست، کودکی خندید، و پیرمردی مُرد------این قسمتش اوج شعر بود:)دوست می داشتم
khan
khan
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
قربانت...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
خان! عالی بود.عالی.چند بار خوندمش
khan
khan
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
خواهش می کنم... لطف کردید...
ali007
ali007
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
مرسی خان جان!!!!!!!!!!!!!!!!!زیبا بود:)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود...دمت گرم خان :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
شعر قشنگی بود خان ،متشکرات.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠