چهار راه
اولین داستان کوتاه من

چهار راه

نویسنده : ZAHRA_R

هر روز مسیرم همان چهار راه بود، چهار راهی که پسرکی روزنامه فروش با آن نگاه غمگینش به مردمان سنگ دل روزگار، روزنامه می‌فروخت.

هر روز می‌دیدمش او هم مرا می‌دید. دیگر همدیگر را می‌شناختیم. دیگر کار هر روزم شده بود دیدن آن پسر بچه و خریدن روزنامه. روزها می‌گذشت، پاییز جای خود را به زمستان داد، زمستانی سرد...

چهار راه شلوغ بود، پر از جمعیتی که حلقه زده بودند. مردمک چشمانم بر روی پسرک خشک شد .او را دیدم در کنار روزنامه‌های خون آلود افتاده بود و راننده‌ای که فرار کرده بود. 

حالا عکس پسرک در میان صفحه حوادث روزنامه جا خوش کرده است. دیگر آن پسرک نیست. دیگر از آن چهار راه نگذشتم!

===================

پ.ن: این اولین داستان کوتاه من بود، امیدوارم خوش‌تان آمد باشد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
khan
khan
٩٢/١٠/١١
١
٠
سلام خانم... لحن صمیمانه و گرمی داشت و صحنه برای من یکی که کاملا متجسم شد و این نشانه قدرت قلمه... کمی پایان بندیتون کلیشه ای و یکدفعه ای بود و تقریبا داستان شما قصه ی خاصی در دل خود نداشت... در واقع نوشته شما داستانک به حساب میاد... داستان کوتاه بلندتر از نوشته شماست... ای کاش قصه رو بیشتر پیش می بردید... در واقع تصویر سازی خوبی دارید تو قصه ولی داستانتون پرداخته نشده بود... ولی خب میگید اولیه بسیار امیدوارکننده و زیبا بود... قریحه ی خوبی دارید. جملات کوتاهتان من رو به یاد صادق چوبک و جلال آل احمد انداخت... آفرین ... ناز شستتون...
mahshid2
mahshid2
٩٢/١٠/١١
٠
٠
وای خیلی زیبا بود ....ممنون :-)
ارغنون
ارغنون
٩٢/١٠/١١
٠
٠
آخــی.
sorme
sorme
٩٢/١٠/١١
٠
٠
شاید بهتر بود یکم بیشتر راجع پسرک حرف میزدین.چی میپوشید؟چه شکلی بود؟با این حال برای اولین بار خیلی خوب بود.ممنون
ali007
ali007
٩٢/١٠/١١
٠
٠
اخی...........چه غمناک:(((((((((((مرسی زیبا بود:(((((((
s_gonah
s_gonah
٩٢/١٠/١٣
٠
٠
موافق نیستم تمام
ali007
ali007
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
:|
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/١٢
٠
٠
مرسی زیبا بود من از این پسر بچه ها میشناختمکه آدامس میفروخت و من هر وقت میرفتم دبیرستان ازش آدامس میخریدم..چند باری هم که تو مسیر میدیدمش همیشه به من سلام میکرد . هیییییییییییییی یادش بخیر
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٠/١٢
٠
٠
خوب بود (^_^) آفرين... ولي من خيلي خوب نتونستم پسر بچه ي توي داستانت رو مجسم كنم، تازه از يه دفعه اي مردنشم دلم گرفت....
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٠/١٢
٠
٠
عــــــاقا خعیعیعیلی قشنگ ولی غمگین بود *:/ ، اشکم در اومد ...
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/١٠/١٢
٠
٠
خیلی خوب بود اما جای یه ابتکار کوچولودر نوشتنتون خالیه..!بعنوان اولین کار عالیه بهترم میتونه باشه ممنون
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/١٠/١٢
٠
٠
زیبنده! بود....فقط داستان یه خرده کلیشه ای و تکراری بود با این حال شما می تونستید با توصیف بیشتر و یا اضافه کردن شخصیت ها و مکان های بیشتری داستان رو به یه راه دیگه ای ببریدش......
h_nim82
h_nim82
٩٢/١٠/١٢
٠
٠
:(
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/١٢
٠
٠
خیلی خوب و بود:)))))متشکرم!
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/١٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود ، راحت می شد تصور کرد ... فقط این داستانک بود ، داستان کوتاه یوخته بلند تره ...
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/١٢
٠
٠
داستان خوب و مضمونشم خوب بود ممنونم.
s_gonah
s_gonah
٩٢/١٠/١٣
٠
٠
خیلی عاطفی بود
s_gonah
s_gonah
٩٢/١٠/١٣
٠
٠
.....
s_gonah
s_gonah
٩٢/١٠/١٣
٠
٠
این داستان اگه بلند بود چی می شد
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/١٣
٠
٠
داستان پر احساسی بود....ادامه بدید :)....ممنون
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/١٣
٠
٠
مرسی زعرا جون خوب و غمناک بود :( بنظر منم خیلی زود پسره مُرد..........
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/١٣
٠
٠
* زهرا
f_dehghan
f_dehghan
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
وااااااااااااي چ غمناک !! خيلي سخته کسي رو ک هر روز ميبيني رو غرق در خون و مرده ببيني....خيلي سخته ک فک کني ديگ چشت تو چشاش نميوفته.....
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/١٤
٠
٠
سلام ... خيلي از جملات را ميشد حذف كرد / البته با توجه به كار اول بسيار عالي بود / آرزوي موفقيت دارم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات