اولين جمله‌ای كه آموختيم
از ماست که بر ماست

اولين جمله‌ای كه آموختيم

نویسنده : r_roshnavand

اولین جمله‌اي كه در کلاس اول دبستان ما (ايرانيان) ياد مي‌گيريم «بابا آب داد» است. و يكي از موفق‌ترين كشورهاي آسيايي، ژاپني‌ها هستند كه مي‌خوانند «من مي‌توانم بدوم». و كمي دورتر در اوپا، انگليسها مي‌خوانند «من مي‌توانم بخوانم و بنويسم» و در آن قاره آخري هم آمريكاي‌ها مي‌خوانند «من فوتبال بازی می‌کنم» يك جاي ديگر هم وجود دارد كه ما آن‌ها را به رسميت نميشناسيم، همان اشغالگران صهيونيسم كه مي‌خوانند «من با دشمن می‌جنگم.»

همه انسان‌ها خواسته و ناخواسته در حال استفاده از آموزش‌ها و آموخته‌هاي دوران كودكي، نوجواني و جواني خود هستند. آنچه ما در اين لحظه هستيم، آموخته‌هاي گذشته ما است. و اين آموخته‌ها به دو صورت به ما رسيده است. بخشي از آن‌ها به صورت ارادي و آگاهانه و بخش اعظم‌شان را به صورت ناخودآگاه در ذهن خود سپرده‌ايم. اين نوع آموخته‌ها را دائم به كار مي‌بنديم و عميقا باورشان داريم.

باز مي‌گرديم به اولين جمله‌اي كه آموخته‌ايم «بابا آب داد». در اين جمله دو چيز انكار ناپذير است. با اراده خود خوانده‌ايم بابا آب داد و با عمق وجود آموختيم كسي هست كه به ما آب و نان برساند.

حالا كه بزرگ شده‌ايم باور داريم دولت بايد خرج‌مان را بدهد (يارانه) و كمي خوش بين‌تر كارمند دولت شويم (آب باريكه) و يا فردي پيدا شود كه سرمايه‌گذاري نمايد كه خرج‌مان را از او بگيريم.

پدر و مادرها هم افتخار مي‌كنند كه فرزندان‌شان زير پر بال آن‌ها هستند.

متشكرم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali007
ali007
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
بله...یه چیز دیگه هم بود ان مرد در زیر باران با اسب امد!خخخخخ....ممنون مستر روشناوند متن زیبایی بود و البته واقعیتی انکار نا پذیر!!!
هاچم من
هاچم من
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
خب زنبورا که نمی تونن زیر بارون اونم با اسب بیان پس من از قاعده ی چشم به در دوختنی مبرا میشم (خخخ)
ali007
ali007
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
خخخخخ....هاچ بانو چرا ناشناس!!!؟؟؟خخخخخخ
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
سلام: علی آقا شما چرا برادر؟
ali007
ali007
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
ولی شما میگید همیشه باید یکی بله ما نون بده!!چرا همیشه!!؟؟؟به نظر من وقتی که ما دستمون به دهنمون برسه دیگه نیازی به نون گرفتن از بقیه نداریم!!!
S_SOHA
S_SOHA
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
جناب خسته نباشید... خوندن نوشته های شما یه احساس عجیبی داره... احساس پختگی... درود بر شما!
هاچم من
هاچم من
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
صد البته :) ایشون فرد با تجربه ای هستن
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
البته همه اینجوری نیستند.......باتشکر از شما
f_etemadi
f_etemadi
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
بسیار خوب خیلی از رفتارها و نگرش های ما مربوط به همون آموخته های ابتدایی ماست که خواسته و ناخواسته تاثیری غیرقابل انکار تو زندگیمون داره
قضاله
قضاله
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
درسته که میخاستین تو این مطلب بگین خیلی چیزا به آموزشای دوران مدرسه برمیگرده! ولی واقعا بابا آب داد خو به عنوان اولین جمله آسون تره ! خخخ "ی" داره توش بقیه که آخر از همه میخونن بچه ها :ددی
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/١٨
٣
٠
راستش من زیاد موافق نیستم............بابا آب داد شاید به این معنی باشه که تو خونواده همیشه یه مرد باید باشه که روزی رسون باشه .... تازه بابا اب داد حروف ساده الفبا هستند پس طبیعیه که به عنوان حروف جمله ابتدایی استفاده بشوند(خخخخ)
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
دیدگاه جالبیه . ولی تقریبا ساده ترین جمله است که بچه ها همون اول بنویسن. ولی ربط دادنش به مفهوم و هدفی که داشتین رو دوست داشتم . قشنگ بود . ممنون :)
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
فکر کنم تو چین این باشه:من پدرومادرم را دوست دارم البته شایدم انگلیس بود دقیق نمیدونم
s_sali
s_sali
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
راحت نوشتیم بابا نان داد اما ندانستیم بابا برای نان تمام جوانیش را داد...
MILAD
MILAD
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
الان جدیدا این جمله باب شده؛ ما میتوانیم خخخخخ این بهتره که :-)
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
اینم دیدگاهی است.
Niva
Niva
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
آره یه جا هم شنیدم .. تو مدارس ابتدایی ژاپن به بچه ها کاشت داشت و برداشت سیب زمینی و حبوبات رو یاد میدن تا هم کار کنن و هم قدر نعمت ها رو بیشتر بدونن و کلی درس دیگه که از این ماجرا میگیرن ... امیدوارم سیستم آموزشی ما هم به سمت صحیح اصلاح بشه.. ممنون
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
جالب بود..دیئگاه متفاوتی بود ..ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
سلام:خیلی متشکرم از مطلب خوب شما.
vesal
vesal
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
خیلی جالب بود...ممنون
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
اي بابا اين باباهاي طفلكي تا ميخوان آب بدن دست ما بچه ها؟ ي حركتي هم ماها بكنيم بد نيستا
سلما
سلما
٩٣/٠٥/٢٠
٠
٠
جالب بود مرسي
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات