از دور متوجه گروه دوستانم و بحث شدیدشان شدم. چهره‌ها گرفته بود، سحر اشک در چشمانش حلقه زده بود. از شدت عصبانیت سرخ شده بود. از همان دور معلوم بود نمی‌تواند صدایش را کنترل کند تا بالا نرود. خواستم بروم ببینم چه شده که کسی صدایم کرد.

سر کلاس هنوز هم چهره‌ها گرفته بود و هرکدام حرصشان را سر یک چیزی خالی می‌کردند، یک نفر به جان کاغذهای چک نویس افتاده بود، آن یکی خودکار را شکست و من هم از همه جا بی‌خبر فقط نگاهشان می‌کردم، نمی‌دانم چه باعث شد که برگردم عقب و متوجه باند سفید رنگی دور مچ دست دوستم بشوم .چند دقیقه‌ای بهت زده، چشم دوختم به آن باند سفید و با صدایی که کمی می‌لرزید پرسیدم: «چی شده؟»
او که متوجه نگاه خشک شده‌ام روی مچ دستش بود با لبخندی گفت بریده!
سحر که از همه عصبانی‌تر بود گفت. بریده یا بریدی؟
اینجا بود که تازه متوجه بحث اول صبح و چهره‌های گرفته سرکلاس شدم! من که می‌خواستم به هرچیزی فکر کنم الا بریدگی رگ، با یک لحن ساختگی که کمی بوی شوخی می‌داد گفتم: «آخه دختر هم این‌قدر دست و پا چلفتی، بچه جان مامانت بهت نگفته دست به چاقو نزنی!؟»
سحر گفت: کاش چاقو بود!
پریسا گفت: دیوانه است. خوشی زده است زیر دلش.

من هنوز بهت زده بودم!
خودش گفت: آره دیوانه‌ام، خوشی!؟ مگر هست؟ که بخواهد بزند زیر دلم!
من گفتم: دیروز که خوب بودی چه شد یکدفعه؟ این چه کار احمقانه‌ای بود که انجام دادی؟
سحر ادامه داد: فکر کردی رگ زدن شوخی است؟ احمق اگر رگ دستت پاره میشد الان باید بهشت رضا می‌بودی!
خودش گفت: بس کنید دیگر، بازپرسی و نصیحت‌های‌تان تازه ده دقیقه است تمام شده. دوباره شروع کردید مثنوی...

صحبتش را دبیر که گفت آن آخر چه خبر است قطع کرد!
بعد از آن هم چون نمی‌خواستیم کسی متوجه موضوع بشود، دیگر در موردش صحبت نکردیم!
به نظرتان چه باعث می‌شود. یک دختر در حساس‌ترین سال‌های زندگی‌اش در اوج جوانی و زیبایی و... بخواهد رگ زندگی را ببُرد؟ تا نصفه‌های راه خودکشی برود؟!


برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kafshdozak
kafshdozak
٩١/٠٩/٢٨
١
١
به اخر خط رسیده بوده ! اخر خط یعنی نبود ادمایی که دوسشون داری ! نبود ارزوهات ! هییییییییی وای من دلم پره ! بیخیال !
٩١/٠٩/٢٩
٢
١
خب زنگ بزن تخليه چاه احساسات , 3سوت بياد خاليش كنه! سريعام پي گيري كن ,چون آدمايي كه دلشون پر ميشه , مغزشون خالي ميشه! بعد هرچي به ذهنشون برسه به زبون ميارن! اونوقت خدايي نكرده بقيه فكر ميكنن " نبود آدمايي كه دوسشون داري = بودن اونايي كه دوسشون نداري" و اين يعني فاجعه!!!!!!
m-nas
m-nas
٩١/٠٩/٢٨
١
١
اون پسرای نامردی ک جز هوس و لذت ب چیز دیگه ای فک نمیکنن.من پسرم ولی دلم نمیاد دیگران و فدای خودم کنم.واقعا هوس بازی ی نفر ب اندازه جون و ابروی افراد ارزش داره
٩١/٠٩/٢٩
١
٠
علامت سوال بلند تر از برج ميلاد ديدين؟؟ يكي از همينا الان بالاي سر من سبز شده!!
پسر جهنمی
پسر جهنمی
٩١/٠٩/٢٨
٣
٢
نتیجه گیری اخلاقی از تمام دوستانی که قصد خودکشی دارند تقاضا می شود که لطفا جوری خودشان را بکشند که دیگر زنده نمانند
٩١/٠٩/٢٩
١
٢
نظر شما از گردونه تصميمگيري هاي ما بيرونه! همينمون مونده توصيه پسر جهنمي رو گوش كنيم :(
٩١/٠٩/٢٨
٢
٠
همش به خاطر پسرا نیست حالا به خاطر هرچی بود اگه یه کم به اونایی که بعد اون ممکنه از رفتاری که با اون کردن پشیمون نشن فکر کنه با خودش میگه هیچی و هیچ کس این همه ارزش عذاب دادن خودشو نداره . سعی کنه او وضعیتو بهتر کنه
:?)
:?)
٩١/٠٩/٢٩
٠
١
آفرين! به اين ميگن نظر! اونوقت اين حرف و رو حساب تجربه بقيه ميگي ديگه؟؟
m_kashiyan
m_kashiyan
٩١/٠٩/٢٩
١
٠
شرایط و جو خانوادگی..وضع مالی بد..اعتقادات مذهبی ضعیف..شکست عشقی و اینجور مسائل دیگه!!که البته واقعا هیچکدومم دلیل نمیشه که آدم خودکشی کنه.....
h.naderi
h.naderi
٩١/٠٩/٢٩
١
٠
سعی کنیم یکبار به جای بهانه کردن شرایط بد و غم و مشکل و وضع مالی و شکست عشقی و ... به حقیقت قصه خودکشی فکر کنیم. به بوی بی ایمانی و یا ضعف ایمانی که از آن بر می خیزد؛ به اینکه آن فردی که خودکشی می کند شاید لحظه ای هم به دنیای پس از مرگش فکر نکرده است. اینکه چرا در سالهای جوانی، من می گویم به خاطر شجاعت و ایضاً احساساتی بودن فرد؛ اینکه با خودش تفکر شیطان را مرور می کند که بعد از این دنیا خبری نیست ... آنقدر داریم انسان های صالحی که غم های امروز ما در مقابل رنج های آنان مثل غم از دست دادن اسباب بازی برای یک بچه در مقابل داغ مرگ جوان برای پدر است ... ایمان خواهر من، دلیلش ضعف ایمان است!
kafshdozak
kafshdozak
٩١/٠٩/٢٩
٠
٠
مردم چه نظرا میدن از جلو خودشون !!! کی از تو نظر خواست ناشناس ؟؟ والا....هه
h_taghizadeh
h_taghizadeh
٩١/٠٩/٢٩
١
٠
گاهی وقتا باید گذشت و رفت از این دنیا //شاید تنها راهش همین بوده
MM_Bayat
MM_Bayat
٩١/١٠/٢٨
٠
٠
فقط و فقط جماقت ما هنوز یاد نگرفتیم که : ان مع العسر یــسرا ..... ( انشراح - 5و6)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
من واقعا نمیتونم درکشون کنم!! آخه چرا !!؟؟ واقعا چرا!!؟؟ مگر زندگی قرار است همیشه به رفق مراد آدم باشد!! اگر اینطور بود که دیگر زندگی نبود!! من نظرم اینه که دلیل اصلیش نبود ایمان قوی و استواره.
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
عدم مطالعه
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
تبلیغات
تبلیغات