روزی که جیم به بارسلونا رفت
یک سال اولی محیر العقول!

روزی که جیم به بارسلونا رفت

نویسنده : AM-SpringSell

قبل از شروع بگویم که این داستان کاملا غیر واقعی و به شدت تخیلی می‌باشد. تمام این داستان چیزی جز تراوشات ذهنِ بیمار نویسنده آن نیست.

 

مامان!مامان! بیدار شو دیگه! ساعت نزدیک هفت شده، مدرسه‌ام دیر می‌شه، مادر با شنیدن این جمله از جا برخواست و با تعجب فراوانی فرزندش را نظاره کرد.

جیم گفت: چی شده مامان؟ چرا این‌جوری به من خیره شدی، مگه سایت مایکروسافت رو هک کردم؟!

مادر گفت: وا عجبا؛ این دگر کیست که عالم همه دیوانه اوست! جیم گفت: تا توانی دلی به دست آور، دل شکستن هنر نمی‌باشد.

ناگهان پدرش از خواب برخاست و گفت: هوووو ... دوسِت دارم خیلی...

که ناگهان جیم گفت: وای بر من، مشاعره بسه، مدرسه‌ام دیر شد بابا!

 

پدر و مادر تسلیم شده و خواستند که آماده شده و جیم را به مدرسه ببرند. (دوشنبه اول مهر ماه بود و جیم سال اولی بود.) ناگهان جیم گفت: من تنها می‌روم! پدر و مادر چون ژستش را دیدند، سپر انداخته و هیچ نگفتند.

جیم در زمان سیم ثانیه جامه خواب بدرید و آماده رفتن به مدرسه شد. از خانه خارج شد. چند قدمی برداشت که ناگهان به عده‌ای اراذل و اوباش که برای خودشان خفن بودند، برخورد کرد.

جیم با خونسردی تمام به نفر اول آن باند یک جوجیتسو در حد تیم ملی کبدی زد، فرد از چپ به راست به دوازده قسمت مساوی تقسیم شد. دیگر اعضای باند با دیدن این صحنه، هر کدام یکی از تکه‌های رفیق‌شان را برداشته و فرار را برگزیدند.

جیم نیز با تریپی خاص فرار آن‌ها را مشاهده کرد. سپس به راهش ادامه داد. رفت و رفت تا به مدرسه رسید. وارد مدرسه شد. همگان به او خیره شدند. جیم گفت: چه شده است؟ مگه تا حالا جیم ندیدین؟!

عارض شدند: آری تا حالا ندیدیم! جیم فی البداهه و با زیرکی تمام گفت: خوب پس حالا ببینید! همگان با شنیدن این پاسخ هوشمندانه و رِندانه، جامه و لباس خود را بدریدند و راهی کوه و بیابان شدند، همه عمر! 

 

جیم به سمت کلاسش رفت و بر روی صندلی‌اش با حالت یوگای چین باستان نشست. ناگهان فهمید که معلمش دارد وارد کلاس می‌شود، هنوز معلم پایش به کلاس نرسیده بود که جیم سوالی کرد: ببخشید استاد! وجه تشابه خواص کولیگاتیو و سوسپانسیون در چیست؟ و آیا این وجه تشابه شامل استوکیومتری هم می‌شود؟! استاد در همان بدو ورود به کلاس آپاندیسش عود کرد و مرگ مغزی شد.

این خبر در عرض یک ساعت و دو وقیقه جهانی شد. ساعت 10 صبح بود. خبر رسید از دانشگاه بارسلونا آمده‌اند تا جیم را به عنوان پدیده‌ای نو پا و کم سن به بارسلونا برده و از وی آزمون پی.اچ.دی بگیرند و هم چنین عکس وی را بر روی جلد کتاب گینس ثبت کنند.

جیم قبول کرد. با یک هواپیمای فرا نور به بارسلونا رفتند و جیم آزمون را با توضیحات پشت برگه برای هر سؤال صد در صد جواب داد و تنِ انیشتین را در گور لرزاند.

 

ساعت حدود یازده بود. جیم مدرک و حقوق سال اولش را از سران دانشگاه گرفت و به کشور بازگشت. در بدو ورود عده فراوانی در فرودگاه به استقبالش رفتند. جیم با تک تکشان عکس گرفت و به همه امضا داد(!)

بعد هم با صدها گل دور گردنش به خانه رفت. در زد، مادرش در را باز کرد. جیم گفت: مادر جان، با مدرک پی.اچ.دی از دانشگاه بارسلونا فارغ التحصیل شدم و از این بعد همیشه در کنارتان می‌مانم! مادرش گفت: از اول هم می‌دونستم، تو یه چیزی می‌شی! (جیم از اعتماد به نفس مادرش به حیرت آمد).

سپس وارد خانه شد و گرفت خوابید.

این داستان ادامه دارد ... 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admin
admin
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
افرین؛ به نظرم اگر بتونی سبک های دیگه رو امتحان کنی توی نگارشت خیلی پیشرفت می کنی
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
چشم ، ممنون سعی خودمو می کنم.
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
مرسی منتظریم ..... برای ادامش
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
ممنون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
عجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب جیمی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منتظر ادامه هستیم :) قشنگ بود
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
مرسی ، لطف دارین.
نوشا
نوشا
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
اپاندیسش عود کرد ومرگ مغزی شد ...خخخخخ .ممنون منتظر مطالب بعدیتون هستم
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٩
٠
١
نمک نپاش نمک پاش. بخندیم یا گریه کنیم
khan
khan
٩٢/١٠/١٠
٠
٠
آقا جارچی شما چرا اینجوری نظر میدی... ؟؟؟ نمک نپاش نمک پاش یعنی چی؟... مگه شما برا هر حرفی میخندی یا گریه می کنی؟
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
:)))))))
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٩
٠
١
تخیلت تو حلقم.....خخخخ
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
مر 30303030
faeze
faeze
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
خخخخخخ خیلی جالب بود:)))ممنون:)))
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
مرسی ، ممنون ، خواهش ، و ...
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
خیلی خوب بود...واقعا قوه تخیلتون خوبه.منتظریم:)
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
لطف دارین.
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخ خعلی باحال بود آری آری منتظریم :)))))))
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
شرمنده می فرمایید ،،، ممنون :))))))
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ.......جالب بود........ما همچنان منتظریم..........متشکرم:)
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
ای بابا ،، لطف دارین.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
سلام .... جالب ناك بود
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
قربان شما.
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/١٠
٠
٠
این مربوط به اون مسابقه میباشندی ؟! چقدر با تاخیر رسیده دست ما ؟؟ نکنه طرف جیــــم آبآد و اینا هم برف و کولاک و ترافیک سنگین همراه با بارش آلودگی بوده؟؟ || خیلی ممنونم خیلی خوب بود :)
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
مرسی ، لطف دارین.
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/١٠
٠
٠
خخخخخ...باحال بود...زود تر ادامشو بنویسین که منتظریم...ممنون :)
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
چشم ، ممنون
khan
khan
٩٢/١٠/١٠
٠
٠
صدها هزار هزار هزار هزار هزار هزار آفرین برادر گلم... ذوقت برود تو حلقم داداش...
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
ای بابا چوب کاری نفرمایید. ممنون
ali007
ali007
٩٢/١٠/١٠
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخ.............خیلی جالب بود:)
امیرمحمّد بهارفروش
امیرمحمّد بهارفروش
٩٢/١١/٢٤
٠
٠
لطف دارین .
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤