پناه دل من
خسته که باشی؛ تنها که باشی، دلت پناه می‌خواهد

پناه دل من

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

خسته که باشی؛ تنها که باشی، دلت پناه می‌خواهد! سرد که باشد؛ تاریک که باشد، دلت پناهگاه می‌خواهد! انگار که به مقصد نرسیده‌ام. یکه‌ام.

شب است و تاریکی. شب است و تنهایی. شب است و نا امنی. هوا هوای ناجوانمردی است. سرد است. در لایه لایه‌‌های اتمسفر زمین آن‌چه تن و جانت را می‌نوازد سردی است. جسم نا آرامت انگار به روح ناتوانت هم رسوخ کرده است. این دیگر تن نیست که می‌لرزد، جان است که بی‌قرار است. خسته هم که باشی دلت نمی‌خواهد میان این هیاهوهای تاریک بایستی. میخواهی گام‌هایت را سریع‌تر کنی تا زودتر برسی!

 

یادت از یک قرار می‌آید. ساعتت را که نگاه می‌کنی، می‌بینی وقتش رسیده. نگران‌تر می‌شوی، نکند جا بمانم، در میان تمام این اتفاق‌های زیاد. تندتر می‌شوی. دست خودت نیست. حواست پی قرار است. نمی‌دانی او منتظر توست یا تو بی‌تاب رسیدن وقت.

نگرانی‌هایت را که می‌شماری خاطر جمع می‌شوی، همه‌شان سر جای‌شان هستند. هنوز هم در پی پناهی، به مصلی که می‌رسی می‌دانی وقتش رسیده. هم وقت قرار است، هم وقت دیدار. نگاهت با یک نام آشنا تلاقی می‌کند. قدم‌هایت تندتر می‌شود. وارد که می‌شوی، شروع می‌کنی...

قربت الی الله، الله اکبر، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله الرب العالمین ...

 

آرام و آرام‌تر می‌شوی، به برکاته که می‌رسی دلت می‌بیند تنها نیست. قرار گرفته. یاد بیرون که می‌افتی یاد آن ظلمات و بی کسی‌ها و بی‌قراری‌ها، با خودت که نه، به خدا می‌گویی بی پناه بودم، پناهم دادی. رحم کن بر این بی پناه.. 

دلت می‌شکند، یاد آن اسم آشنا می‌افتی، حسابت درست است. درست آمده‌ای در خانه همان کسی که باید می‌آمدی! آمده‌ای جای جایش، مسجد و حسینیه و مهمان هر کدام که باشی، خدا نزدیک است.

 

حسینیه که می‌گویی، با خودت حساب  می‌کنی چه تلاقی شده است، میان حسین گفتن‌هایت و حسینیه آمدنت. آمده‌ای خانه‌اش! دست دراز می‌کنی تا برسی به بلندای دامن آن که دست همه به دامنش گره خورده است. باز یاد این‌که چقدر محتاج آن دامنی می‌افتی. چقدر دلت می‌خواهد، سر چادرت را گره بزنی به آن. چقدر دلت می‌خواهد هر جا او رفت بروی. چقدر دلت می‌خواهد تکیه کنی به بودنش. چقدر دلت می‌خواهد که پشت و پناه خیامش؛ پشتت باشد!

دل گرمی زینبش پشت گرمی‌ات شود. خودت را می‌چسبانی به نامش. انگار دلت محکم می‌شود. بند دلت را به همین نام گره می‌زنی. می‌گویی پناهگاه من؛ دلی که پناهنده تو شده است، دلش به هیچ چیز این دنیا نباید گرم شود. و از بی‌باک‌های عالم نباید باک داشته باشد.

انگار همان که صاحب خانه است، دستت را در دستش گذاشته است.

 

بیرون که می‌آیی، نفس که می‌کشی، هوا آلوده است. هنوز هم ظلمات است ولی دیگر نمی‌ترسی، محکم گام برمی‌داری، دلت را جای خوبی سفارش کرده‌ای. کسی که پشت گرمی یک عالم است، دل گرمی‌ات شده است. سکینه و قرار دلت شده است .

با خودم می‌گویم حواست باشد بی‌پروایی‌ات، بندهایی را که  بستی نگشاید. برو خدا پشت و پناهت هست، همیشه میان تاریکی‌ها و آلودگی‌ها و هیاهو ها. فقط حواست باشد که پیوندهایت را محکم کنی. محکم‌تر از قبل...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١٠/٠٣
٠
٠
بله مطلب ملموس و البته قابل تامل!ممنون از متن زيبات
سهره
سهره
٩٢/١٠/٠٣
٠
٠
بسی زیبا بود...........مزید امتنان
f_baharnarenj
f_baharnarenj
٩٢/١٠/٠٣
٠
٠
سلام عزیزم متنت مثل همیشه دلنشین وعالی بود . یاعلی
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١٠/٠٣
١
٠
پیوندها تو همیشه باید محکم کنی! هر زمانی! ینی هر چندوقت یکبار به یه جایی احتیاج داری واسه خلوت کردن و محکم کردن تمامِ پیوندهات ... این قانونِ پایستگی رابطه س :) مرسی خواهری :)
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٠٤
٠
١
ممنونم قشنگ بود
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٤
٠
٠
اورین اورین زیبا بود
mahshid
mahshid
٩٢/١٠/٠٤
٠
٠
مرسی قستگ بود
ali007
ali007
٩٢/١٠/٠٤
٠
٠
ممنون زیبا بود!!!!!!!!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٠٤
٠
٠
خیلی نوشته دل نشینی بود ، انشاالله که همه ما همیشه بتوانیم به قول و قرارهایی که با خدای خودمون گذاشتیم پای بند باشیم و کیست از رگ گردن به ما نزدیکتر جز خود خدا... || خیلی ممنونم.
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/٠٤
٠
٠
مرسی زیبا بود
mahdi-h
mahdi-h
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
بسیار زیبا بود ممنون :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... دنياي ما دنياي پناهگاه‌ها است
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات