برف بازی تا حد مرگ
ماجرای کم شدن نمره انضباط از من...

برف بازی تا حد مرگ

نویسنده : جارچی

زمستان بود، شب قبل از این‌که برویم مدرسه، آسمان برفی بود اما چشم من که آب نمی‌خورد برف بیاید. صبح که برای مدرسه بیدار شدم، دیدم زمین سفید شده است.

با دیدن برف خیلی خوشحال شدم، آماده شدم تا به مدرسه بروم، ما دم در مدرسه‌مان که می‌خواهیم بیاییم داخل، یک سراشیبی کوچک اما تند داریم، من فکر نمی‌کردم که آن‌قدر سُر باشد، هنوز پایم را نگذاشتم زمین، لیز خورد و با ... خوردم زمین.

بد جور دردم آمد، شانس آوردم که صف نبود وگرنه بچه‌ها خیلی می‌خندیدند به من. خلاصه زنگ تفریح که شد، ما رفتیم تا برف بازی کنیم، آن گروه مافیا که گفته بودم، با هم شدیم، من و دوست‌هایم همه را به گلوله بسته بودیم، من هم یک گوله بزرگ درست کرده بودم، یکی از پیش دانشگاهی‌ها جاخالی داد و آن گلوله هم از بخت بد من رفت و خورد توی صورت ناظم‌مان.

فکر کنم بنده خدا نصف صورتش منجمد شده. خلاصه زنگ خورد. داشتم می‌رفتم سرکلاس که یک نفر من را صدا زد. تا بر گشتم دیدم، ناظم است. با خودم گفتم اخ اخ بد بخت شدم.

او هم که از دستم عصبانی بود، گفت دو نمره از نمره انضباطت کم می‌کنم، من با پررویی تمام گفتم: خب کم کن. فکر کنم تا این‌قدر قانع نشده بود، این هم یکی دیگر از اتفاق‌های جالب در مدرسه بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/٠٧
١
١
واقعا خسته نباشید و دستتون هم به خاطر جواب دندونشکن به ناظم درد نکنه :)
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
قابل شما رو نداره . مثل این که شمام از اون هفت خطایی
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
بله.....جالب بود........ممنونم
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
شما لطف داری
Ordi_Behesht
Ordi_Behesht
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
آخی ..
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
اخی بخاطر ناظم...
نوشا
نوشا
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
خخخخ از پسرا بیش تر از این نمیشه انتظار داشت ولی خیلی جرات میخواد تآ روی. ناظم وایستادن.... جالب بود ممنون
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
از دخترا که جلوی معلما شون دهناشون اندازه ی لوله شیش وامیشه و بی نفس میشن بهتره اون جربزه پسراست
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
با اينكه تمام ناظمهاي دوران ابتدايي و راهنمايي از من بشدت متنفر بودند و اگر روزي مدرسه نميرفتم از خوشحالي شيريني مي دادند ولي هيچگاه بابت اشتباهم جواب هيچ يك از آنها را ندادم.
ف-گ
ف-گ
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
سلام. خب البته عمدی که نبوده! تلافی ناظم تون به این طریق، نامردیه! ولی شما هم باید عذرخواهی میکردین دیگه! نه؟؟ :)
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
من که اشتباه نکرده بودم بش زیر بار زور نمیرم
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
:))
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
:-))) ...؟!
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
خخخ هویجوری :)
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
کولاک کردی عزیزم.تو شری لنگه نداری
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
قبربونت اما اینا اولش خاطرات سال دومم میزارم اون سال دوم که ترکوندم
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/٠٧
٠
٠
بعله... منم با جوابتون الان قانع شدم... اگه جای ناظم بودم همه بچه هازو جمع میکردم .تورو میزاشتم وسط به همه میگفتم تاجایی که میتونن بزن انت.... والاااااا
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/١٠/٠٨
٠
٠
:))))))))) زیبا بود!
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١٠/٠٨
٠
٠
چه جوابِ قانع کننده ای بود :)) خسته نباشین واقعا :))
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
:خخخخ ناظمتون حکم چی رو داشته اوخت ؟؟ ما که هم دست به برف میزدیم از در و دیوار صدا میمد که آقای فلانی دست به برفا نزن :دی خفقان بود اصلا :))))
ali007
ali007
٩٢/١٠/١٠
٠
٠
ما هم همینطوری بودیم!!!!!!!!!!
ali007
ali007
٩٢/١٠/١٠
٠
٠
مرسی جالب بود!!!!!!!!!!!!
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
ماشالا به شر بودن شوووووما
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات