شبي سرد است، بدين قصه‌اش از او ياد كنيد
وقتی شب یلدا در سفر باشی

شبي سرد است، بدين قصه‌اش از او ياد كنيد

نویسنده : h-hidarpoor

اول//

شب يلدا باشد و از پشت پنجره بخار گرفته اتاق زل زده باشي به سياهي شب. شب يلدا باشد و نگاهت گره خورده باشد به ستاره‌اي كه ديگر چشمك نمي‌زند. به تاريكي‌اي كه همه جا را گرفته. ديده‌ايد بعضي شب‌ها آسمان جورِ هولناكي مي‌شود، همان وقت‌هايي كه "ماهتاب" ندارد را مي‌گويم. ديده‌ايد وقتي همان نور كم هم نتابد چه مي‌شود، چه موجود عجيبي مي‌شود اين شب...

"راز" آن تاريكي‌هايش را در دلش مي‌ريزد و تو ترس برت مي‌دارد كه نكند همه را يكجا برملا كند. همه آن "سَر" ها و "سِرّ" هايي كه فقط خود شب مي‌داند و "ماهِ" آن شب ...

 

دوم//

شب يلدا است و تو هم مثل خانم پاييز، "مسافر" هستی. بايس كوچ كني. شال و كلاه مي‌كني و مي‌روي ديار غربت. يعني مي‌برندت، اين كار و درس و... اتوبوس و قطار و هواپيما ... كاروان هم ندارد.

شب يلدا است و تنها ميان صندلي‌هاي نسبتاً خالي اتوبوس شماره "72" نشسته‌اي. بغل دستي‌ات "خالي" است، و اين "تن" هايي‌ات را زيادتر مي‌كند. "جاده" را نگاه مي‌كني، آن هم "خالي" است. با خودت فكر مي‌كني كه همه رفتند دور هميِ شب يلدا، چله نشيني.

يادش به خير بابا بزرگ هميشه مي‌گفت: "شب يلدا همه بايد كنار هم باشن، اون‌هايي كه رفتن بايد برگردن و اون‌هايي كه نيومدن بايس بيان"... ياد "علي" افتادم و "تن"هايي و جاي "خالي" ...

 

سوم//

هفتاد را شيرين دارد. پيرمردِ سيدِ جلويي را مي‌گويم. همان جوري كه تسبيح را «دانه دانه» مي‌كند و ذكري روي لب مي‌ريزد، كلاه سبز سيدي‌اش را هم روي موهاي يك دست «سپيدش» جا به جا مي‌كند. نه از اين كلاه‌هاي بافت قديمي كه سوراخ‌هاي ريز دارند، نه، كلاهش تازه است و گلدوزي شده به نام «حسين».

كلاهش سبز است و دور تا دورش حسين با «زرد طلايي» گلدوزي شده. درست رنگِ برگ‌هاي زرد پاييز، ياد گناهانم مي‌افتم، اين‌كه مي‌شود آيا مثل برگ‌هاي زرد پاييز، "حبيب"ي يا حُسين (ع)...

 

آخر//

سرد است. داخل اتوبوس سرد است، جاده هم، "خرابه" هم... دخترك نازِ صندلي بغلي، با همان موهاي طلايي و صورت سپيدش، بدجوري دل بري مي‌كند براي "بابا"... مي‌خندد و غش مي‌كند برايش. شايد هنوز خوب "بابا" گفتن را ياد ندارد. اما خوب بلد است كه چه جوري دل ببرد. بابا بغلش مي‌گيرد. با دست‌هاي كوچكش "چراغ قرمز" بالاي سرش را خاموش مي‌كند.

چند لحظه بعد اما، ميان همان خنده‌هاي كودكانه‌اش، دستش را سمت بطري خالي مي‌برد كه يعني "آب"...كه تشنه ام بابا ... شاگر شوفر اما با همان كاپشن قرمز چرمي‌اش است كه "شيرش خراب شده، آب رو بستيم! ... "

 و "دختر" ك است و "يلدا" و قصه دراز "آب" ...

السلام عليك يا اهل بيت النبوه...

 

===================

پ.ن: وقتي شب قبلِ يلدا و خودِ شب يلدا "سفر" روزي‌ات شود و سيد و خنده‌هاي يك كودك معصوم و گرسنگي و خرابي ماشين و... معلوم هم هست كه بايد بنويسي، براي "چله نشيني" صبر و غم و اندوه ...

[1]- معاشران گره ز زلف يار باز كنيد/ شبي خوش است بدين قصه اش دراز كنيد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
M_BARF
M_BARF
٩٢/٠٩/٣٠
٠
٠
السلام عليك يا اهل بيت النبوه.........../ممنونم خیلی زیبا بود :))
Vania
Vania
٩٢/٠٩/٣٠
٠
٠
و "دختر" ك است و "يلدا" و قصه دراز "آب" ... السلام عليك يا اهل بيت النبوه... مثل همیشه عالی...ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٣٠
٠
٠
عالی بود دل ما که حسابی جلا اُمد... خیلی ممنونم ، یلدایتان پر از یاد خدا و التماس دعا... | السلام عليك يا حُسين (ع)...
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/٣٠
٠
٠
السلام عليك يا اهل بيت النبوه .....سپاس
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
آقای حیدرپور مثل همیشه عالی ....
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
چه جالب بود ممنون که این خاطره سفرتون رو قسمت کردین
سهره
سهره
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
ممنون
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
تولدتون هم مبارک
par!sa
par!sa
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
عاااالی بود.. ممنون
ali007
ali007
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
خیلی زیبا بود..........ممنون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٠٢
٠
٠
مثل همه نوشته هاتون زیبا بود....السلام عليك يا اهل بيت النبوه...ممنون :)
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/٠٢
٠
٠
مرسی . خیلی زیبا بود
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨