غروب میترا
داستان کوتاه

غروب میترا

نویسنده : hamid_kh

شب یلدا بود؛

همه خانواده داخل هال پذیرایی جمع شده بودند، 4 نفر گوشه سمت راست بازی می‌کردند.

گروه دیگری آن طرف با هم بحث و مجادله می‌کردند، دو دختر گوشه دیگری از خانه با هم سر عروسک کوچکی دعوا می‌کردند .

فقط یک نفر این میان کم بود.

 

میترا در را باز کرد، وارد خانه شد، مثل همیشه با ابروهای در هم رفته و با چشم‌های زیبایش که پشت چتری گیسوانش پنهان شده بود، کسانی که نشسته بودند را برانداز کرد. باز هم مثل همیشه راهش را کج کرد و به سمت طبقه بالا، جایی که تمام حرف‌هایش، گوش در و دیوار را پر کرده بود، رفت .

خیلی وقت بود کسی به میترا کاری نداشت، دنیای میترا خیلی وقت بود از دنیای بقیه جدا شده بود.

 

ساعت 7 شب بود.

- اون عروسکه مال منه، مامانم برام خریده که باهاش بازی کنم ...

- خاله گفته هر دومون با هم بازی کنیم، تازه از اون موقع من دارم موهاشو شونه می‌کنم ...

- آقا دم ظریف گرم، اینو از کجا آوردنش؟

- ولی من بازم حس خوبی نسبت به این توافق ژنو ندارم، 6تایی‌ها ما رو تحریم می‌کنن باز ...

 

میترا صداها را می‌شنید و در دلش می‌خندید اما روی لبش چیز دیگری بود، چشمانش حرف دیگری می‌زد، دلش آشوب بود. آشوب.

- حالا چی کار کنم؟ خدا بهم رحم کنه ... خدا؟ خدا؟ هه ... اگه خدایی بود که من الان این‌جا نبودم، اینجوری نبودم. اگه خدایی بود که من الان کنار آرش بودم! البته الان آرش تو فضاست، داره دود می‌کنه، حال می‌کنه ... کی به من اهمیت ...

 

ساعت 9 شب 

برس، بی‌رحمانه موهای میترا را مورد هجوم قرار می‌داد، میترا برس را محکم‌تر می‌کشید ...

- از همه خوردم، توام روش، کو این لامصبا ...

دستش را برد زیر جا مدادی‌اش و مقداری حشیش برداشت.

- جهنم و ضرر، می‌دونم زیادیه ولی یا میرم هندستون یا میرم سینه قبرستون (صدای قهقه های بی دلیل میترا به گوش می‌رسید)

پدر: باز امشب چه مرگشه؟ چی کار کرده که شاد می‌زنه

مینو: ولش کن بابا، الان میاد باز منو می‌زنه ...

پدر: اااا ... خواهر بزرگته ... یه خورده احترام ...

مادر: راسته میگه بچه م، حرفی واسه گفتن نمی‌مونه ... تا بوق سگ بیرونه، وقتی هم که میاد با یه من عسل نمی‌شه خوردش ...

پدر: واسه هرکی، هرچی باشه، واسه من دختر بزرگمه ... انتخابش با خودشه ولی همه درداش مال منه ...

 

ساعت 10 شب ...

(میترا ناگهان ساکت می‌شود)

پدر (با صدای بلند) : خدایا خودت کمکش کن ...

مادر : خدا به دادش برسه ...

 

ساعت 5 صبح  ( همزمان با طلوع آفتاب...) 

مادر: برو ببین دختر از جون عزیزترت زنده ست؟ یا خبر مرگش ...

پدر: زبونتو گاز بگیر زن ...

پدر با ترس و لرز به طبقه بالا رفت. همین طور که بالا می‌رفت سوال‌های دختر را در ذهنش مرور می‌کرد :

- بابا خدا چه شکلیه؟ چه قدریه؟ بابا خدا کجاست؟ چرا نمی تونم ببینمش؟

طولی نکشید که صدای فریاد پدر در و دیوار خانه را لرزاند، پدر خود را با حال خرابش به پایین رساند. میترا را روی دوشش انداخته بود و در دست راستش روسری گره خورده او خود نمایی می‌کرد.

در دست چپش نامه‌ای بود ...

«بابا ، خدا کمکم نکرد، من کمکش کردم... شاه پیک آرش، بی‌بی دلم رو برید؛ خداحافظ»

با طلوع میترا، میترا غروب کرد !

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/٣٠
٠
٠
مرسی .... متنه روانو خوبی بود . اابته طولانی بود :)
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
خوب بود
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
فدات !!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٠١
١
٠
... داستان عجیبی بود من رو بیشتر به فکر بی توجهی خانواده ها به بچه هاشون انداخت، نمیدونم مشکل زندگی خانواده تو این داستان چی بوده که باید دخترشون دنبال عاطفه خارج از محیط خونه میگشته... چرا باید صلاح خودش رو تو همراه بودن با یک موتاد بدونه؟....
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
آفرین علیرضا جون ... نکته رو گرفتی !!!
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
هی وای چه داستان خشنی بود چرا میترا اینقدر مشکل داشت مادرشم که اندر بود فک کنم :(
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
مادرش چی بود ؟؟؟!!!
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
مادر واقعیش نبود
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٣
٠
٠
اتفاقا مادر واقعیش بود ...
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
هیییی!ما دخترا دلامون خیلی حساسه ولی خب یکم توجه از طرف خونوده هم لازمه.که تا تقی به توقی خورد نریم پی ...
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
اااااااااااااا ... بانو سپهری دقت کردین هم اسم شما بود شخصیت ؟؟؟
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
بلیا.همش فکر میکردم منو میگه:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
what the shit :|
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:| ....
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
واییییییییییییییییییییییییی.چه غم انگیز.....خدا نگذره از این آدمای بی وجدان
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
دقیقا کدومشون ؟ آرش یا مادر ؟
admin
admin
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
حمید جان از این داستان کوتاه می خواستی چه نتیجه ای بگیری؟
سهره
سهره
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
آره من نفهمیدم منظور داستان بالاخره چی بود......؟
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠١
١
٠
می خواستم بگم یه ذره بی توجهی والدین ( مخصوصا تو دنیای امروز ) هیچ نتیجه ای جز کشیده شدن بچه ها به راه اشتباه نداره .... خب سوال بعد ؟؟؟
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
جالب بود/ مجبورت میکرد تا اخرش بخونی
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
نظر لطفته عزیزم ...
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
اذیت نکن ... داستان به این کوتاهی !!!
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
اخه چه غمناک بود.............. متشکرم:)
ali007
ali007
٩٢/١٠/٠١
٠
٠
بسیار زیبا و غمناک بود..........بسیار ممنونم:((((
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٠٢
٠
٠
داستان قشنگی بود....بی توجهی های والدین بعضی وقتا کار دستشون میده....ممنون
sahar-s
sahar-s
٩٢/١٢/٢٢
٠
٠
قشنگ بود ولی غم انگیز :(((
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٢/٢٢
٠
٠
:) ... کلا می خوام داستان بنویسم غم انگیز از آب درمیاد ...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤