بخت سرد
داستان کوتاه

بخت سرد

نویسنده : hamid_kh

تلق تلق ، تلق تلق...

صدای تاس‌هایی که پشت هم روی تخته نرد که نه، روی تخته مرد، فقط جفت یک را نشان می دادند.

مرد دست راستش را زیر چانه‌‌اش گذاشته بود و با دست چپش دو تاس مشکی رنگی را که اعداد با رنگ قرمز بر روی آن حک شده بودند را می ریخت. حتی با خودش هم که بازی می‌کرد تاس حریف فرضی‌اش بهتر که هیچ، جفت شش می‌آمد.

مهره های سیاه، مهره‌های سفید مرد را در هم می‌شکستند، صف زندگی مرد در حال فروپاشی بود، لشکرش کم آورده بود، از او غنیمت های بسیار برده بودند.

تنها سلاحش اشک هایی بود که آرام آرام بر روی صورتش می لغزید.

آن طرف‌تر جعبه جادویی روشن بود، صدای قهقه‌ی زنی از آن به گوش می‌رسید و مردی که دوربین را با خودش حمل می‌کرد گاه زن را در آغوش می‌کشید و فیلمبرداری را به طرز ناشیانه ای خراب می‌کرد. مرد سرش را به سمت فیلم چرخاند، کنترل را برداشت و دکمه ای را فشرد.

- آنه تکرار غریبانه روز هایت چگونه گذشت ؟؟؟ ...

حتی جعبه جادویی سایه غم بارش را از زندگی مرد کم نمی‌کرد. خاموشش کرد و به صفحه اش خیره شد.

- لامصب ... صفحه خاموشش هم که سیاهه ... همش سیاه سیاه سیاه، فلاکت، بدبختی ... مگه من چه گناهی کردم؟!

به سمت ضلع غربی خانه‌اش رفت، خانه مجلل و بزرگی بود، جلوی درب شیشه‌ای ایستاد، بازتاب تصویر خودش را در آن به دقت وارسی کرد، یقه پیراهنش را صاف کرد، عینک کهنه و زوال در رفته‌اش را روی صورتش تنظیم کرد، دستی به زخم عمیق پشت دست چپش که به تازگی باند پبچی کرده بود کشید، درب را باز کرد و به خورشیدی که تازه طلوع کرده بود خیره شد، خورشید هم چشمش را می‌زد. سرش را پایین آورد، با دست چپش چشمانش را مالید و این بار رو به رو را نگاه کرد.

- آه ... دیگه حالم از این منظره و این دریای مزخرف موجی به هم می خوره ... همه دیوونه شدن حتی دریا.

ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد.

به داخل خانه برگشت، از داخل کشوی میز تحریر اتاقش چیزی برداشت که با یک پارچه سفید دورش غیر قابل تشخیص شده بود.

- هه، چه عجب یه چیز سفید دیدیم تو عمرمون

به سرعت  شلواری پارچه ای و سفید و پیراهنی سفید را که راه راه های صورتی اش روی آن جلوه می کرد را پوشید و به سمت اتومبیلش رفت.

خودش هم نمی دانست دارد چه کار می کند، فقط پایش را بر روی پدال گاز می فشرد و در حالی که چشمانش را به جاده دوخته بود ، با خودش حرف می زد ، گاه هم آواز می خواند.

- این دفعه دیگه تمومش می کنم ... «این آخرین باره من ازت می خوام برگردی به خونه ...» ...خداییش عجب آهنگ توپیه!

از این کارهای بی نتیجه زیاد کرده بود، از این حرف ها زیاد می‌زد، از این آهنگ های غمگین هم زیاد گوش می‌کرد.

بالاخره رسید. دم در خانه ای پیاده شد که بزرگ و شکیل به نظر می‌رسید. درب چوبی خانه را زد. زنی در را باز کرد و با چشمانی متعجب به او خیره شد. مرد به یاد قهقه‌های داخل فیلم افتاد، دستش را به پشتش برد و آن شیئی را که دستمال سفید دورش پیچیده بود بیرون آورد، دستمال را باز کرد. کلت را به سمت زن نشانه رفت. چند ثانیه گذشت و ... بووم!

تنها صدای جیغ زن به گوش می رسید.

این پایانی بود بر صدای تاس های روی تخته نرد؛ و حالا این مرد بود که برعکس تاس ها به آرامی روی تخت مرگ قرار می گرفت..

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٢/١٠/٠٥
١
٠
دردناک بود و متفاوت!سبک نوشته به نظرم واقعا خوب بود و میشود به قلم خوب نویسندش پی برد...و راجع به مفهومش...خب همونطور که اولش هم گفتم از نوع داستان ها دردناک و البته واقعی است که به سادگی نمونه هاییش در جامعه دیده میشه...که اون هم بر می گرده به مشکلاتی که وجود داره و بعضی مسائل که من ترجیح میدم نظری درموردشون ندم! بابت داستان متشکرم
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم ... نظر لطفتونه ...
سهره
سهره
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
چه داستان کوتاهی بود!(آیکون تعجب)
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
اسمش داستان کوتاهه ... چه انتظاری داشتین ؟؟؟؟
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
زیبا ودرد ناک بود
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
فدات ...!!!
ali007
ali007
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
خیلی زیبا بود..........مچکرم!!!!
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
ممنون از نظرت ...
ali007
ali007
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
خواهش میشه:)
آقا گرگه
آقا گرگه
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
نوشته ای به شیرینیه شکلات تلخ !!
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
ها ؟؟؟
آقا گرگه
آقا گرگه
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
هاااااااااااا ؟!؟!؟!؟ :O
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
هاااااااااااااااااا !!!!
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
بله چه غم ناک.......ادامه بدید قلم خوبی دارید:)
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
مُتُشکرم ....
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
مرسی.....زیبا و بود اما هیییییییی
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
خواهش میشه ...
mahdi-h
mahdi-h
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
فقط یه سوال ... این داستان کوتاه قرار بوده باشه ؟؟؟
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
قرار که بله ... کلا داستان کوتاهه دیگه ...
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
عجب داستان هایی میذاری حمید :))) آقا مارو یاد یک فیلمی انداختی... ،اینم یک جورشه دیگه....
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
یاد کدوم فیلم ؟؟؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... سپاس زيبا بود / لطفا يك سري به ما هم بزنيد هيييييييي
دانه ی برف
دانه ی برف
٩٢/١٠/٠٨
٠
٠
نثر زیباییه خیلی خوب و قشنگ توصیف شده اما الان مقصود اصلی داستان چیه؟
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات