او می‌خواهد زن من شود!
توهم یا واقعیت...

او می‌خواهد زن من شود!

نویسنده : اشکمهر آتشروان

شنبه//

همان لحظه ورود به دانشکده، متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می‌رفتم او را می‌دیدم. یکبار که از جلوی هم در آمدیم نزدیک بود به هم بخوریم، صدایش را نازک کرد و گفت: ببخشید!

من که می‌دانم منظورش چه بود. تازه ساعت 9 و نیم هم که داشتم بورد را می‌خواندم، آمد پشت سرم شروع به خواندن بورد کرد. آره دقیقا می‌دانم منظورش چیست. اون می‌خواهد زن من شود!

بچه‌ها می‌گفتند اسمش مریم است. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان. تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم.

 

یکشنبه//

امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن، در سرویس یک خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می‌گفتند و می‌خندیدند. تازه به من گفت: ببخشید آقا می‌شه شیشه پنجرتون رو ببندین. من که می‌دانم منظورش چه بود. اسمش را می‌دانستم، اسمش نرگس است.

مثل روز معلوم بود که با این خنده‌هایش می‌خواهد دل من را نرم کند که بگیرمش. راستیتش من هم از او بدم نمی‌آید. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان. تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم.

 

دوشنبه//

امروز به محض این‌که وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسی‌هایم جزوه من را از من خواست. من که می‌دانم منظورش چه بود. حتما مینا هم علاقه دارد با من ازدواج کند. راستیتش من هم از او بدم نمی‌آید. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان. تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم.

 

سه شنبه//

امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود، نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی از من پرسید: آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که می‌دانستم منظورش چه بود. ولی تصمیم نگرفتم با او ازدواج کنم، چون کیفش آبی بود، احتمالا استقلالی است.

وقتی جریان را به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا! بدبخت منظوری نداشته. ولی من می‌دانم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترها حسودی‌اش می‌شود. حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هرطور شده با این یکی هم ازدواج می‌کنم.

 

چهارشنبه//

امروز وقتی داشتم وارد سلف می‌شدم، یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو آمدند. یکی از دخترهای اردو از من پرسید ببخشيد آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟ من که می‌دانستم منظورش چیست. اما در کار درستی خودم ماندم که چطور این دختر ساوجی هم من ر شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش را نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان تصمیم گرفتم هرطور شده پیدایش کنم و با او ازدواج کنم. طفلکی گناه دارد از عشق من پیر می‌شود.

 

پنج شنبه//

یکی از دوست‌های هم دانشکده‌ایم به نام احمد من را به تریا دعوت کرد. من که می‌دانستم منظورش از این نوشابه خریدن چیست. میخواهد که من بی‌خیال مینا شوم. راستش از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان عمرا قبول کنم.

 

جمعه//

امروز صبح در خواب شیرینی بودم و داشتم خواب عروسی بزرگ خودم را می‌دیدم. عجب شکوه و عظمتی بود، داشتم انگشتم را در کاسه عسل فرو می‌کردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که بروم چند تا نان بگیرم. وقتی در صف نانوایی بودم، دختر خانمی ازمن پرسید: ببخشید آقا صف پنج تایی‌ها کدومه؟

من که می‌دانم منظورش چه بود، اما عمرا اگر با او ازدواج کنم. راستش از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان من از دختری که به نانوایی بیاید زیاد خوشم نمی‌آید.

 

شنبه//

امروز صبح زود از خواب بیدار شدم، صبحانه را خوردم و آمدم که راه بیافتم که مادرم گفت: نمی‌خواهد بروی دانشگاه. امروز نوار مغزی‌ات آماده است، برو از بیمارستان بگیر. راستش از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، مردم می‌گویند من مشکل روانی دارم.

وقتی به بیمارستان رسیدم، از خانم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم را خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که می‌دانستم منظورش چه بود...

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
خوب بود...مرسی...^_-
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
ممنون راستش پیش خودمون بمونه این داستان یک جورای هم میشه گفت واقعیه!!!
M_BARF
M_BARF
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
مرسی بسی خخ نمودیم...............اعتماد به ســــــــــــــــــــــقــــــــــــــف :)))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/٢٧
١
٠
سلام ... اين تصوير نمايه از داداشم است اميدوارم منظورم را خوب فهميده باشي .
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/٢٧
١
٠
بله گرفتم.خ/ راستش بعضیها اینطورین خود من یک زمانی اینطوری بودم.خخخخخخ/اما بهتر شدم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
سلام ... يك دانشجوي هم كلاسي داشتم اينطوري بود همچين دستش را داخل حنا گذاشتم كه اگر منظوري هم داشته باشند ديگر نميفهمد
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
ممنون اشکمهر جان بسیار زیبا نوشته بودی:)))))))))
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
اشکمهر جان نمودنم چرا حس می کنم این سبک نوشته رو جایی دیگه خوندم! ولی زیبا بود
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
اون حدس شما درسته/من منظورم از واقعی بودن اینکه این داستان حال و هوای خود منه/منظورم از واقعی بودن این بود
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
دنياي فانتزي كه ميگن همينه ها(^_^) طفلكي.....
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
١
٠
یادآقای جوگیر تو صبح جمعه با شما افتادم خخخخخخخخخخ خیلی با حال بود البته من از دواج کردم هاااااااااااااااااااااااااا : )
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
منم دقبقا باد اون آقا جوگیر تو رادیو صبح جمعه افتادم .خخخخ
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
ممنونم/راستش متاسفانه برنامشو ندیدم
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخ...........قشنگ بود.........متشکرم
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
خواهش میکنم/عکس آواتار شما هم قشنگه
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
زیبا بود ...یک شخصیت نمایشی ت وبرنامه رادیوییه جمعه ارانی هست که بنده خدا اونم همین توهمو داره نوشتتونو خوندم یاد اون افتادم خیلی خنده داره مرسییییییییییی راستی بالاخره تصمیم نگرفتید با کدومشون ازدواج کنید ؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
نه هنوز/راستش چون هر روز همینطور داره بهش اضافه میشه....!خخ
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
سلام جالب بود باید بگم بعضی از دختر هام هم هستن همچین حسی رو وقتی میرن دانشگاه دارن. اما اشکال نداره خوب میشی. فارغ التحصیل بشی خوب میشی
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
جدی نمیدونستم!/فکر میکردم این حس فقط مختص پسرهاست!/جالبه
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
خب حالااااااااااااااااااااا اعتماد به سقف :))))))))))))) شما یکی رو بگیر اگه از پسش بر اومدی بعد برو سراغ بقیه :)))))
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/٢٨
١
٠
:)))...الآن این واقعیته؟؟....بابا اعتماد به نفس بعضیا آدمو میگیره.....ممنون جالب بود :)
M_sanati
M_sanati
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
سلام...ممنون جالب بود
M_sanati
M_sanati
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
ممنون.....جالب بود
wolf
wolf
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
اوه اوه خواب عروسیو وای وای:)
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
جالب بود مرسی:)
f_babaei
f_babaei
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان واقعا روانی بوده
f_taheri
f_taheri
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان واقعا خیلی قشنگ بووووووووووووود
h_zahra
h_zahra
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
جالب بود...ممنونم
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
بوی خودشیفتگی ازش میومد
elnazi
elnazi
٩٤/٠٧/١١
٠
٠
چون استقلالی بود......؟ این ینی اینکه من چون استقلالیم مطالب شمارونخونم؟؟؟؟وااااا...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨