رفت و آمدهای یک غریبه!
یک سایه در ذهن ما

رفت و آمدهای یک غریبه!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

بعد از مدت‌ها آمده بود سراغم را می‌گرفت. قرار نبود که رفتنش را به من بگوید. ولی بی خبر رفت. رفت برای خودش باشد. بی ‌آن‌که مرا هم در میان این آدم‌ها آورده باشد. رفت بی هیچ حرفی؛ سخنی؛ نگاهی؛ حتی سکوتی!

شاید اصلا نباید هم می‌گفت! همچنان که بودنش را به حساب نمی‌آوردم، نباید رفتنش را هم به حساب می‌آوردم! و من حتی به روی خود نیاوردم که این اتفاق کوچک شاید برایم بزرگ بود.

وقتی که کسی هست و حتی با هم سکوت هم نمی‌کنید! چه طور موقع رفتنش را باید بگوید؟! ولی وقتی آمد انگار تمام آن حرف‌هایی که زده نشده بود، تمام آن نگاه‌هایی که نبود، حتی تمام آن سکوت‌هایی که بین‌مان نبود، برایم خاطره‌اش زنده شد!

 

باشد آمدنت را هم می‌گذارم به همان حساب قدیمی که رفتنت را گذاشتم !غریبه بودنت را پاس می‌دارم، وقتی رفتی همان غریبه بودی، حالا هم که آمدی همان غریبه‌ای.

می‌دانم باز هم می‌آیی و چند روزی مجری نقش یک غریبه می‌شوی و می‌روی.

می‌دانم از هم اکنون فکر رفتن و گذشتن داری. می‌دانم بی‌حوصله‌تر از آنی هستی که بخواهی برای آشنا شدن وقت بگذاری. می‌دانم که باز خواهی گشت به همان خاطرات دوری که نبوده است!

فقط آمده‌ای که خاطره ناقصت را از میان آن پستوهای درونی ذهنم بیرون بکشی و بروی دوباره. می‌دانم حساب دو دو تا چهار تای دنیایت با وجود من ناسازگار است! می‌دانم که حتی نمی‌خواهی برای حضور من فداکاری کنی و کمی از این غریبه بودن‌ها و خاطره بودن‌هایت دست برداری!

پس باز هم تو را به حساب آشنایانم راه نخواهم داد.

پس غریب‌تر از همیشه ؛ غریبه‌تر از قبل، از من می‌گذری! و من هم سعی می‌کنم حتی به همان خاطره دور پستوی ذهنم هم محل ندهم !

به سلامت...

==================

گاهی یک آدم غریبه می‌آید در زندگیت؛ و دریغ از این‌که حتی با او حرف زده باشی، می‌رود؛ از او فقط خاطره‌ای می‌ماند و بس!

گاهی همان غریبه دوباره می‌آید و در زندگیت یک نقش تازه ایفا می‌کند ولی باز هم همان غریبه می‌ماند و می‌رود. غریبه‌هایی که نباید خیلی جدی‌شان گرفت. 

غریبه‌ای که فقط یک سایه بود، سایه ماند، سایه رفت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
korosh
korosh
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
چی شده مگه ؟؟؟؟ با کدوم بدبخت بودین این همه دلی پری داشتین ؟؟؟؟؟؟ مرسی :)))
f.khosravi
f.khosravi
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
بسیار عالی و با احساس بود. سپاس از شما
وصال
وصال
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
آره نباید جدیش گرفت .ولی این نوشته حسابی غریبه رو جدی گرفته بود سبکش مثل نوشتتن برای یک آشنا بود ///////// آسمانه من عاشق نوشته هاتم خیلی شبیه چیزی مینویسی که توی ذهنمه
f_dehghan
f_dehghan
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
از او فقط خاطره اي ميماند و بس....!!!! ممنون سر شار از احساس....
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢٦
٠
٠
:))
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
من به اين حرف اعتقاد دارم كه هميشه براي آمدن هر كس به زندگيمان دليلي وجود دارد. يا ما براي تغيير در زندگيمون به اون نياز داريم يا اون براي تغيير در زندگيش به ما نياز داره... مثل بازي يا فعل انفعالات شيميايي...هركس اون كاري رو كه بايد انجام ميده و از صحنه حذف ميشه... اين ميون ما بايد ياد بگيريم هيچوقت بيش از حد به كسي وابسته نشيم...چون اين وابستگي توقع مياره و توقعات به دلشكستگي ختم ميشه... اينه كه بايد به نقش وديالوگ هايي كه خدا برامون درنظر گرفته قانع باشيم.... واينكه قرار نيست وجود همه در زندگي ما دائمي باشه... گاهي فقط بايد به درس، هشدار و اشارت هايي كه در برخوردهاي ما در زندگي وجود داره اكتفا كنيم (^_^)
mohii-2
mohii-2
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد."چه سیبهای قشنگی" حیات نشئه تنهایست و میزبا پرسید:قشنگ یعنی چه؟قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال!و عشق تنها عشق تورا به گرمی یک سیب می کند مانوس و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد مرا رسان به امکان یک پرنده شدن و نوشداروی اندوه؟!
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
زیبا تشکر :))
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
غریبه‌تر از قبل، از من می‌گذری!...قشنگ بود و با احساس....ممنون :)
n_ebrahimi67
n_ebrahimi67
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
میفهممت.من یه مدتی عین تو بودم....کتابی خوندم که ذهنمو باز کرد.....بعضیا ترس از ارتباط دارن.نه میمونن و نه میرن....هی در رفت و امدن.....فقط باید یاد گرفت که تو قلبت جایی براشون باز نکنی.موفق باشی
z_hedayati
z_hedayati
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
عالی بود... روز اولی دلمو باز کردی ...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
من در مورد غریبه زندگی شما چی بگم.ولی چیزی که هس نظرم اینه که هر غریبه ای ارزش توجه نداره.اما از هر اتفاقی باید یه درسی گرفت.ممنون خیلی قشنگ بود
آسمانه
آسمانه
٩٢/١١/٠٢
٠
٠
خب پس راجع به غریبه های زندگی خودتون نظر بدین پسر عمو:)
h_nim82
h_nim82
٩٢/١٠/٢٧
٠
٠
:(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
سلام ... همبنطور كه زمين ميچرخد انسانها هم در حال تغيير هستند به همديگر دور و نزديك مي‌شوند تا زندگي را بسازند
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
فقط میتونم بگم سایه بالاخره با غروب خورشید رفتنیه...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥