مرزهای من
آدم‌ها جغرافیایم را عوض کردند

مرزهای من

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

برای خودت یک دنیای کوچک ساخته‌ای. برای همه چیز تعریف داری. کم‌کم که بزرگ می‌شوی؛ قد که می‌کشی؛ احساس می‌کنی دنیایت دارد وسیع‌تر می‌شود.

بزرگ و بزرگتر..

اوایل از این بزرگ شدن خودت و دنیایت خوشحالی. خیال می‌کنی کسی می‌شوی برای خودت. از هر طرف یک آدم یا اتفاق وصل می‌شود به تو و دنیایت.

کم‌کم این‌قدر اتفاقات و آدم‌ها دور و برت را فرا می‌گیرند که فراموشی به سراغت می‌آید. یادت می‌رود آن خودِ اصل کاری را!

 

در میان هیاهوی روزگار گم می‌شود دنیای کوچکت. هر روز دلت تنگ‌تر وتنگ‌تر می‌شود برایش. ولی دیگر حتی خودت هم نمی‌توانی مرزهایش را بدست آوری. آن‌قدر که حتی دیگر خودت هم گم می‌شوی.

یک روز می‌بینی یکی ایستاده روبه‌رویت؛ شبیه خودت ولی با آن آدم که می‌شناختی متفاوت است.

هر کسی که به مرز جغرافیایی وجودت نزدیک شده اثری بر وجودت و مرزهایت گذاشته، این‌قدر عمیق و کاری که انگار بخشی از تو را با خود برده است و بخش دیگری برایت به یادگار گذاشته است. و تکرار این اتفاق باعث شده بخش‌هایی بروند و قسمت‌هایی بیایند. و بشوی یک خود دیگر. خودی که گاهی درکش نمی‌کنی! اخلاق‌هایش، سلایقش، رفتارهایش، با تو متفاوت است! خیلی وقت‌ها دوستش نداری! آن‌چه بوده نیست و آنچه باید می‌شده هم نشده!

خیال میکنی قرار بوده کسی باشی برای خودت ولی می‌بینی همانی هم که بودی دیگر نیستی!

دلت برای دنیای کوچکت تنگ می‌شود. می‌گویی کاش حداقل همان دیروزی بودم. تازه می‌فهمی که باید حواست حسابی به خودت و دنیایت باشد. به آدم‌های دور و برت. باید حواست به هم جواری‌هایت باشد!

==========

حديث شريف: مثال همنشين خوب، مانند كسي است كه مُشك همراه دارد و مثال همنشين بد مانند كسي است كه كوره‌اي را مي‌دمد، در هر صورت اگر آن فرد خوب به تو مُشك ندهد، مي‌تواني به صورت موقت از بوي خوشش استفاده کني، در صورتي كه، آتش آن ديگري (كوره دار) اگر لباست را نسوزاند، بويي بد و دود به دماغت اصابت مي‌كند . «به روايت مالك و ابن حبان»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
بله ممنون
مهسا_
مهسا_
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
اخی ....مرسی آسمانه خیلی قشنگ بود:)
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
بعله دیگه،باید حواسمان به خودمان و دور وبرمان باشد. ممنون
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
دلم عجیب گرفت :(
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
خیلی قلمتونو دوسدارم:))))))))مرسی :)
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
زیبا نوشته بودین ممنون!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
سلام:خیلی قشنگ بود.ممنون
korosh
korosh
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
ایبل :) احساساتیمون کردین رف :) مرسی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
چه زیبا .........هی باید برم مهمونی بای.کی کیووو
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
زیبا بودمر30
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/٢١
١
٠
بله :)‌ همنشین خوب بهتر از < تنهایی > است.و تنهایی بهتر از < همنشین بد > است....(پیامبراکرم ص) بايد خوب حواسمونو جمع كنيم :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
صندلیت را کنار صندلیم بگذار! همنشینی با تو یعنی "تعطیلی رسمی تمام دردها" قشنــــــــــــــگ نوشتي مرسي :)
Niva
Niva
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
چه حدیث خوبی بود...واقعا هم همین طوره.... ممنون
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
خیلی زیبا نوشته بودید ....این موضوع درد منم هست:( ....ممنون ....:)
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/٢١
٠
٠
قشنگ بود...!!
mohadese.v
mohadese.v
٩٣/٠١/٢٢
٠
٠
قشنگ بود ..ممنون
j_mousavi
j_mousavi
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
پربازدیدتریـــن ها
من هیچوقت نفهمیدم

مشکل دقیقا چیست؟

٩٦/١١/٢٣
یا بنا کن فیلمی در خور ما

یا مکن با فيلمسازان دوستی

٩٦/١١/٢٢
با چاشنی سوتی

اولین جلسه موفق

٩٦/١١/٢٢
شعری سروده خودم

روی مرز هالیوود

٩٦/١١/٢٣
پا به ویرانی دلم می‌گذارد

چشم هایش

٩٦/١١/٢٥
التماس تفکر

«و» مثل ولنتاین

٩٦/١١/٢٦
صندوقچه افکارم

می نوشتیم آن زمانی که نوشتن مد نبود

٩٦/١١/٢٦
آرامش و لبخند

از پری تا پری

٩٦/١١/٢٣
تقدس حجاب

محتاج نگاهیم بانو

٩٦/١١/٢٦
500 تومان به او بدهید

گدای محتاج تر

٩٦/١١/٢٤
از دانشگاه رفتن و نگاه دیگران

يك ترم بعد

٩٦/١١/٢٣
سکوت می کنم

هر چه بادا باد

٩٦/١١/٢٤
زندگی کوتاه است

سی سالگی

٩٦/١١/٢٥
چطور می توانید چیزی ننویسید؟

جادوی نوشتن

٩٦/١١/٢٤
من غلام قدیس ولنتاینم

ولم تایم، روز عشاق

٩٦/١١/٢٦
به‌سوی بهشت

در جمعیت

٩٦/١١/٢٥
انقلاب تدریجی

اصلاح یا انقلاب؟

٩٦/١١/٢٢
شعری سروده خودم

تو قصد کشتنم را کرده ای

٩٦/١١/٢٨
صدای پای نم نم اش

بارونم

٩٦/١١/٢٨
خدایی که در این نزدیکی‌ست

طریق عاشقان

٩٦/١١/٢٨