مسافری که رفت!
احساسی که بیان نشد؛ غروری که شکست

مسافری که رفت!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

سوار تاکسی که شدم، دعا دعا کردم که موسیقی‌اش روشن نباشد، ولی بود!

و همین کافی بود تا جرقه یک خاطره برایم زده شود. اصلا حواسم نبود که امواج صوتی اطراف گوشم چه چیزی را در ذهنم تداعی می‌کنند. حواسم به این حرف‌ها نبود. رفته بودم چند سال قبل، شاید حداقل 5 سال قبل.

جوانی روبه روی من ایستاده بود، قد متوسط، ریشی، تقریبا سفید پوست و خجالتی. لواشک برایم آورده بود. توجیهش هم این بود که ساکش جا ندارد و گفته این‌ها را همین جا بگذارد بهتر است!

 

گذشت و این‌ها تکرار شد، پسرک مسافر بود. وقت زیادی نداشت، یک روز دلش را به دریا زده بود و با هزار سختی آمد که بالاخره بگوید آن چه را در دلش بود.  روبه‌رویش یک دختر محجبه، جدی، رک و مغرور ایستاده و معلوم است که جدی بودنش کمی به بد اخلاقی می‌زند!

ولی این‌ها خللی در اراده مسافر قصه نیاورده بود، پیش آمد. مصمم ولی آرام و خجالتی. در را بست و اجازه خواست برای حرف زدن.

شروع کرد از خودش و خانواده‌اش گفتن! از اهدافش و چیزی که از زندگی می‌خواهد.

...

جزییاتش یادم نیست! اصلا خودش هم یادم نبود، نمی‌دانم چرا یک دفعه این گونه یادش کرده‌ام!.

دخترک به خوبی گوش داد و چند کلمه‌ای بیشتر نگفت. از آن جمله این‌که: من بیرون از منزل و بدون اطلاع پدر ومادرم با هیچ کسی صحبت نمی‌کنم، شما اگر حرفی دارید با پدرم صحبت کنید!

شاید خانم در دلش هم می‌خندید که این یکی را هم پیچاندم!

اما پسر مصمم بود! از ایشان خواست که شماره پدرشان را بدهد و گرفت..

 

با پدر صحبت کرده بود! با امام جماعت مسجدی که هر شب نماز جماعت را آن‌جا می‌خواند پیش پدر رفته بود!

دختر شرط تازه‌ای گذاشت، اقامت در مشهد الرضا. بهانه‌اش هم این بود که نمی‌توانم از امام رضا(ع) و خانواده‌ام دل بکنم، پسرک قبول کرد!

راستش دختر هنوز دنبال بهانه بود. همیشه همین کار را می‌کرد. بهانه می‌آورد. تمامی نداشت این بهانه‌ها..

یک روز که داشت همان مسیر همیشگی را طی می‌کرد، چشمش به دلداده‌اش افتاد. آمده بود که از یک چیز مطمئن شود. از محبت دختر نسبت به خودش. می‌خواست از جواب دختر مطمئن شود تا با خانواده‌اش بیاید. خیلی اصرار کرد ولی دختر حتی یک لحظه توقف نکرد تا بشنود! تحکم و غرور خاصی در رفتار دختر موج می‌زد!

و نهایت حرفی که زد، گفت: من شما را نمی‌شناسم پس دلیلی ندارد دوستتان داشته باشم! اصرار پسر هم فایده‌ای نداشت و نتوانست رفتارش را نرم کند!

 

پسر رفت، دلش شکست، غرورش شکست و رفت. رفت و دیگر هیچ وقت پیدایش نشد.

یادم هست که مدت زیادی را مشهد مانده بود، با این‌که اهل شیراز بود! بعد فهمیدم اآمده دو سه روزه برگردد ولی دلش را جا می‌گذارد و می‌ماند! من را زیر نظر گرفته بود، طوری که حتی می‌توانست بگوید مسیر هر روزه‌ام کجاست! کی می‌روم، کی برمی‌گردم و حتی چه روزی را نرفته‌ام! تنها بدی اش کم صبری‌اش بود. هنوز هم معتقدم نباید از من می‌خواست که احساسم را نسبت به او بیان کنم. چون همین الان هم این کار را نمی‌کنم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠١/١٧
٠
٠
واقعا ابراز احساسات اونم به یک غریبه خیلی سخته درکش میکنم
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
و درست هم نیست این ابراز احساسات..:)
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠١/١٧
٠
٠
گاهی اوقات اگه ابراز نکنی احساستو بعدش خیلی پشیمون میشی!
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
احساسات از روی شناخت بوجود میان.. البته که دخترک شناخت کاملی از ایشون نداشت والبته نه احساسی...ولی چیزی که بود این بود که دخترک به ایشون و دیگران فرصت شناخت هم نمی داد..
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
صدالبته...
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/١٧
٠
٠
چه سنگدل!!!!!!!گناهه پسره خووووو!!!!!!!
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠١/١٧
٠
٠
احساسات رو هم میشه ابراز کرد و هم میشه نکرد.اما به نظر من بیان احساسات به یه غریبه که اصلا نسبت بهش شناخت نداریم،درست نیست.منم اگه جای شما بودم همین کار رو میکردم،چون کار درستیه.
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
اره من با کلیت کار موافقم.. اون چیزی که ازش دلخورم اینه که من در واقع فقط میخواستم از دستش راحت بشم..و فکرم رو درگیرش نکردم..وگرنه درست نیست هر کی ابراز احساسات کرد باهاش همراهی کنی :)
مهسا_
مهسا_
٩٣/٠١/١٧
٠
٠
ممنون قشنگ بود:)
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
منم موافقم قشنگ بود
m_soltani
m_soltani
٩٣/٠١/١٧
٠
٠
نمی دونم چی باید بگم گاهی نمیشه دیگه ...بعله ...نمیشه ...
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
خوندم...
رادمهر
رادمهر
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
چ جالب:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
سلام::))
Vania
Vania
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
به نظر منم این که یکی انتظار داشته باشه بدون شناخت آدم احساساتشو نسبت بهش ابراز کنه اصن منطقی و درست نیست..اما همیشه هم منظور ابراز علاقه نیست.نهایت اینکه می شد قبول کرد که ایشون با خانوادشون بیان برای آشنایی بیشتر..
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
وانیا جان تو که هر چی بگی من دربست در وا اصلا هر جور تو بگی قبول میکنم:)
رادمهر
رادمهر
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
ب درست و غلطی کاری ک کردین کاری ندارم،نه قصد شماتت دارم و نه حمایت،مهم اون غرور خورد شده و دل شکستست که کاریشم نمیشه کرد.اتفاقیه ک افتاده...مطمئنا قسمت بوده!!!
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
ممنونم که نه شماتت کردین نه حمایت .. به نظرم نباید توقع میداشت دخترک همون احساس رو با همون سطح نسبت به اون داشته باشه...زود رنجید..
aftabgardoon
aftabgardoon
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
این همه غرووووووووووووور؟؟؟؟؟؟چه خبره بابا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
توبه کرده نویسنده مطلب خخخ از سر و روی مطلب میباره ...:)
...
...
٩٣/٠١/١٨
١
٠
نمی دونم؛ کاش این خاطرات خیلی شخصی فقط تو دل آدما بمونه..
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
حسب و حال نویسنده ی مطلب اونم وقتی مطلب رو گذاشته رو سایت یعنی حدود 5 ماه پیش ایجاب میکرده که با بخشی از زندگیش شما رو همراه کنه..
samira_h
samira_h
٩٣/٠١/١٨
١
٠
حالا نمیخواست بگه عاشقتم میگفت برو ازت خوشم میاد خوب بود دیگه این همه غرور خوب نیست عزیزیم امار زادو ولد کم شده دوستان زودتر به فکر ازدواج باشن
شعبده باز
شعبده باز
٩٣/٠١/١٨
٠
١
آمار طلاق هم بالا رفته آخرین باری که دادگاه رفتم دیدم که افراد زیادی دارن جدا میشن حتی طلاق بود با 2 هفته زندگی خیلی جالب بود الان احساس می کنم طلاق یه مد شده !
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
ولی به نظر من کار درست همونه که ابراز احساسات صحیح نیست.. چیزی که نویسنده رو ناراحت میکنه اینه که قصدش بهانه اوردن و رد کردن بوده همین..
u_razavi
u_razavi
٩٣/٠١/١٨
١
٠
بنده خدا غرورشو زیرپا گذاشته واسه دلش.........اما..............!!!!!!!واقعا چرا؟؟؟؟
admin
admin
٩٣/٠١/١٨
٢
٠
داستان بسیار جالبی بود؛ نمی دونم پسرک چرا به مشهد آمده بود و دخترک را کجا دیده بود. ولی میشد فرصت داد، فرصت برای آشنایی، برای تطبیق با ملاک ها ... پسرک قصه هم عجول بود، اگر می رفت و دوباره با خانواده اش می آمد شاید موفق می شد. من اسم این کار را دل شکستن نمی گذارم، چون هر کسی مختار است در انتخاب. دل شکستن یعنی به کسی قولی بدهی و بعد بزنی زیر قولت. وقتی نه قولی در کار بوده و نه قراری، پس پیشمانی چرا؟
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
ممنون جناب نادری..کامل ترین نظر رو شما دادین..دخترک رو او ن اقا تو محل کارش دیده بود..تنها بخش غصه دار قصه همینه که اون دختر هیچ وقت به دیگران اجازه شناخت نمی داد..وگرنه من هنوز هم عقیده ام به همونه!! اره اون هم عجول بود وگرنه می تونست تلاش بیشتری داشته باشه برای رسیدن به خواسته اش...ناراحتی بنده فقط از غرور دختره و اینکه به هر بهانه ای میخواست بهش نه بگه وگرنه کارش اشتباه نبود در واقع..اگر این تنها باری بود که این اتفاق می افتاد این قدر ناراحتی نداشت...
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٣/٠١/١٨
٣
٠
سلام...پسرک چه ساده لوح بود...!!!
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
به نظر ساده لوح نمی رسید نمی دونم...شاید بود...
n_parak
n_parak
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
اگر می داد لیلی کام مجنون کجا افسانه می شد نام مجنون؟ هزاران دل به حسرت خون شد از عشق یکی در این میان مجنون شد از عشق
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
شعر زیبایی بود..ممنون..
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
من با نظر آقای مدیر موافقم...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
نميدونم دقيقا چي بايد به دختر وپسر اين داستان گفت...به گمانم هردو به يه اندازه عجول بودن(خواستم بگم مقصر ديدم بحث قصور واشتباه به ميان مياد ،كه كارو به قضاوت ميكشونه ومام كه قاضي نيستيم) زندگي همش خلاصه ميشه در همين لحظه ها... همين بله و خير ها ي كوتاه كه ميشن كاتاليزور سونوشت آدم... با يه بله ساده زندگي شما يه تكون حسابي ميخوره...ميري تو يه مرحله جديد....تاهل و تعهد....رمز موفقيت در اين مرحله هم صرفا صبوري و خرد به خرج دادنه.... انشالله كه همه ي جوونا عاقبت بخيير بشن:)
hamta
hamta
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
جواب خوبیه:)
سرباز ولایتم سرباز ولایتم سرباز ولایتم سربااااااز ولاااااااییییییبت.
سرباز ولایتم سرباز ولایتم سرباز ولایتم سربااااااز ولاااااااییییییبت.
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
آبه به از آواتارتون آسمانه خانوم خوشم اومد...هواییم میکنه بقیع رو میبینم..:)
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
خودم رو هم هوایی میکنه ...
hamta
hamta
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
به نظر من رفتار اون دختر درست بوده.... دلیلی نداره تا یه نفر ازش بخواد احساسشو بگه اونم سریع بگه چشم و حرفای دلشو بزنه.... این پسر قصه هم نباید اینو می پرسید و اگرم جواب نگرفته بود بنباید این قدر زود جا می زد...
hamta
hamta
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
آسمانه جان من فک کنم اون دختر حرفی که زده حرف دلش نبوده که من دوستتون ندارم... ولی درستم نبوده که حرف اصلی رو بگه.... مقصر پسره بوده که با اخلاقیات غالب دخترا آشنایی نداره....
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
اره حرفت درسته همتا جان..یکم صبر لازمه بعضی وقت ها..
a_y
a_y
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
وقتی با پدر و روحانی مسجد صحبت کرده یعنی احتملا اهل سوءاستفاده نبود میشده از همون راههای غیر مستقیم مسیر رو برای ادامه مذاکرات اصولی و درچارچوب بازکرد از دیپلماتها یاد بگیرید... توی متن تون بعضی مواقع برای خانم قصه از ضمیر متکلم و برخی مواقع از ضمیر غایب استفاده کردین ... موفق باشین
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
سیک نوشتم این طوریه که گاهی ضمیرم رو عوض میکنم نظرتون هم محترم..
Niva
Niva
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
به نزر من که میچد نرم تر برخورد کرد و پسر رو باز به خانواده ارجاع داد..... البته باز هم تفاوت فرهنگی زیادی بین دختر و پسر بوده.... اگه در کنار خاونداه ها صحبت میچد خیلی عالی بود... ولی به نزرم خوبه که آدم به اطرافیانچ فرصت بده .. اما تا یه حدی... با برخورد با آدم ها میچه فهمید هر کی چی کاره هست .. :)
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
نظرتون محترمه برام..اره یکم بی تجربگی ضمیمه رفتار هر دوشون بوده..
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
خب ميشد فزصت داد......
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
اره میشد..
korosh
korosh
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
همچین الان دلم میخواد گلوی دختره رو بگیرم اینقد فشار بدم گوشتاش از لایانگشتام بزنه بیرون بعد خونش بپاشه تو صورتم واز اونقدر بیشتر فشار بدم تا کلش از تنش جدا شه ! بعدم براش یه فاتحه بخونم !!! :| سنگدل بی رحم :|
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
ارامش خودتون رو حفظ کنید برادر من..بعد با هم بریم سراغش خخ:)
korosh
korosh
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
البته پسره هم یکمی بی عرضه بوده ! من منتظر بودم که بخونم پسره یه توگوشی زده به دختره ولی ندیدم :|
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
رمانتیک بازی از سر وروی کامنتتون میباره خخ:)
samira_h
samira_h
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
چه خوب گفتی خوشم اومد
korosh
korosh
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
خدایی الان اینقد اعصابم خورد شده :||||||| خیلی مطلبتون تاثیر گذار بود ایول :)) ممنون
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
خدا رو شکر اروم شدین خخ:) خواهش میکنم..
سایه
سایه
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
چه پسر اعصاب خردکن و ساده ای!! نباید اون سؤالو تو اون موقعیت می پرسید. بنظرم هیچ شناختی از دخترها نداشته!!
m-2
m-2
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
نمیشه آدم اشتباهات خودشو بندازه گردن قسمت خدا تقدیرهای مختلفی رو واسه ما نوشته و این ماییم که انتخاب میکنیم کدوم یکی رو زندگی کنیم... انسان اختیار داره اما امیدوارم واستون تجربه بشه و یه ذره بهونه گیری رو کنار بذارید و منطقی باشین...
m-2
m-2
٩٣/٠١/١٩
٠
٠
کامنت قبلی رو در جواب رادمهر نوشتم که گفته حتما قسمت بوده...
j_mousavi
j_mousavi
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
بیان احساسات به صورت سریع به نظرم صادقانه نیست
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨