روزی که الاغ قهر کرد
داستانی که من گفتم

روزی که الاغ قهر کرد

نویسنده : Z_M

الاغ ناگهان ساکت شد، نشست و دیگر نه تکان خورد نه حرف زد. جنگل و  انسان‌ها و خدا ناراحت شدند. خدا نسیم فرستاد تا پیغام بری باشد برای الاغ. نسیم پیش رفت و بین گوش‌های بلند و درازش پیچید، دست بر موهای خاکستری‌اش کشید و نوازش کرد بر گوش‌هایش، حرف‌های خدا را زمزمه کرد. اما گوش الاغ بدهکار نبود، هیچ حرکتی نکرد. نسیم ناراحت شد و پیش خدا برگشت، از شرم هیچ سخن نگفت، فقط به گوشه‌ای رفت و مشغول تعلیم دادن به قاصدک‌های جوان شد.

 

خدا به ابر نگاهی کرد، ابر خود فهمید، در برابر امر خدا سجده کرد و خود را به الاغ رساند و الاغ را که بر بالای تپه نشسته بود و در ظاهر به پستی و بلندی و زیبایی‌های جهان نگاه می‌کرد در آغوش کشید، خوب می‌دانست ذهن الاغ جای دیگریست و به چیز دیگری فکر می‌کند، اما نمی‌دانست آن چیز چیست.

الاغ را در آغوش کشید و حرف‌های خدا را به شکل قطره‌ای در آورد و به الاغ هدیه داد و چه دلنشین بود هدیه‌ای که حرف خدا بود! اما الاغ متوجه دلنشینی آن نبود، پس ابر قطرات بیشتری پیش‌کش الاغ کرد اما اثری روی الاغ نمی‌گذاشت. پس ابر خسته و نا امید پیش خدا باز گشت. او هم مانند نسیم شرمگین بود، پس هیچ نگفت و شروع کرد به ساختن قطرات بیشتر تا شاید با آن بتواند شخص دیگری را بیدار کند.

 

این بار خود خدا پیش رفت. نجوا کنان بر قلب این مخلوقش جای گرفت و به الهام گفت: عزیزم تو را چه شده؟ چرا چنین غمگینی؟  چرا به نجوا های نسیم من اعتنا نکردی؟ چرا تحفه‌هایم را که به ابر داده بودم، را پس فرستادی؟ الاغ گفت: یادت می‌آید روزی که این مخلوق پر ادعایت را آفریدی و نام انسان را بر او نهادی به من گفتی: مواظب و مطیعش باش، بارهایش را بردار و به او سواری بده زیرا او اشرف مخلوقات است و جانشینم بر روی زمین. گفتی او قرار است راز جهان ناشناخته‌ات را بگشاید. خدایا، من در انجام وظیفه‌ام کوتاهی نکرده‌ام و همیشه در خدمت انسان بودم. گندم‌هایش را به خانه بردم تا دانه‌های زرینش برای او باشد و ساقه‌های چرکینش برای من. میوه‌هایش را بردم تا مغز شیرینش برای او باشد و پوست زمختش برای من، گنجینه‌هایش را بردم تا سودش برای او باشد و دردش برای من، به او سواری دادم تا آقایی برای او باشد و حمالی برای من. کاخ‌های عالی برای او و کوخ‌های خالی جای من. فرمانش را بردم تا شلاق زدن برای او باشد و نیشتر خوردن برای من. هر آن‌چه فرمودی انجام دادم اما او به جای سپاس مرا ناسزا داد و مرا سمبل نادانی و سفاهت خطاب کرد. خدایا، دلم گرفته است از این همه ظلم، دیگر تحمل توهین‌هایش را ندارم.

 

خدا گفت: دلگیر مباش! من که انسان را آفریدم و همه جهان را به تسخیرش در آوردم می‌بینم که گاه ناسپاس و کافر می‌گردد و از من هم سپاس‌گزاری نمی‌کند چه رسد به شما! او گاهی مغرور می‌شود و خیال می‌کند جانشین من بودن، یعنی تملک بر جهان داشتن و شلاق حکومت بر دیگران تاباندن. نگران مباش روزی به جزای ناسپاسی‌ها و نا عدالتی‌هایش می‌رسد. اما بدان با این حال هنوز هم انسان‌هایی  هستند که معنی خلیفة اللهی را خوب فهمیده باشند و کلمه‌های انسان و ایمان را به معنای واقعی رسانده باشند و دنیا برای‌شان پشیزی نیرزد مگر این‌که بخواهند برای شناخت جهان هستی قدمی بردارند .

اینانند که مومنان واقعی‌اند و جانشینان من بر زمین. پس برگرد و خدمت کن به انسان‌هایی که ارزشش را دارند،همه مخلوقات در برابرشان  سجده کنند! برگرد حتی اگر آن مومن یک نفر باشد.

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سهره
سهره
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
خخخخ.....جالب منظورتون رو بیان کرده بودین
Mohammad Ghandehari
Mohammad Ghandehari
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
خیلی جالب بود مر30
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
طفلی الاغه ..*:) ولی خوش به حالش خود خدا هم قدم جلو گذاشته ... بامزه بود ، مزه ی هلو با آب انار میداد ، منظورتون رو هم کاملا بیان میکرد ...*:)
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
این من هم*:)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
واقعا چرا ما اجازه میدیم به خودمون با آفریده های خدا اینقدر رفتار بدی داشته باشیم؟؟؟؟ حالا ایشون الاغ رو گفتند من میگم گربه و خیلی چیزای دیگه !!!!!!! که چند روز پیشا میدیدم با گربه داند والیبال بازی میکننه !!!!!!! واقعا آدم به اینا چی میتونه بگه ؟؟؟؟؟
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
واااااالیبال ؟؟؟
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
بــــله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ والیبال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گربه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
sorme
sorme
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
ممنون زیبا بود
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
چه قشنگ بود........ممنونم:)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
خیلی جالب بود ممنونم. ... امان از دست خودمون...
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
جالب بود ...... هییییییییییییییی.... مرسی
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات