خواب و بیدار
کسی حال مادرهای چشم انتظار را می‌فهمد؟

خواب و بیدار

نویسنده : n_ashena

خبر محمدم را که آوردند فقط گفتند درعملیات کربلای چهار جزو غواصان خط شکن بوده، گفتند، دسته گل من مثل یک گل بی‌پناه زیر تیر و ترکش‌های دشمن مانده، از یک جایی به بعد دیگر هیچ‌کس ندیده چه شده، یا آب رفته یا همدم شعله‌های آتش شده، چه کسی می‌داند؟

سعی کردم شجاع باشم، خواستم به راه پسرم و حرفش عمل کرده باشم و گریه نکردم. اگر اشکی هم ریختم، نیتم حضرت علی اکبر(ع) بود. اما این خود خوری‌هایم کار خودش را کرد . از تصور این‌که سرو بلند قامت من توی زندان عراقی‌ها باشد یک رنجی می‌کشیدم و از درد این‌که بدن پاکش یک گوشه‌ای از این زمین خاکی مانده باشد، یک داغی به دلم بود.

کسی حال مادرهای چشم انتظار را می‌فهمد؟ من هنوز هم به امید برگشتنش، بعد از این همه سال جلوی در می‌خوابم. حال پدرش هم که از من بهتر نبود. این‌قدر در خودم ریختم که یک شب که خیلی فکر کرده بودم، وقتی بیدار شدم، دیدم دیگر نمی‌توانم حرکت کنم. حتی نمی‌توانستم روی پاهایم بایستم. فلج شده بودم به همین سادگی. بچه‌هایم کوچک بودند و یک مادر فلج و یک پدر غصه‌دار، خانه را کرده بود ماتمکده. همه کارها افتاده بود روی دوش پسرهای بزرگم.

 

روزها به همین منوال می‌گذشت، هر دکتری که به فکرم می‌رسید رفتم، نظر همه یکی بود، من دیگر نمی‌توانستم حرکت کنم و کاری هم از کسی برنمی‌آمد. از خدا فقط مرگم را می‌خواستم تا این‌که...

یک شب قبل از خواب خیلی به یاد محمدرضا بودم، خیلی، و قسمش دادم از خدا بخواهد من را از این زندگی راحت کند؛  کم دردی نبود. همان شب در خواب دیدمش، آمده بود. دیدم که از در اتاق آمد داخل، لباس ورزشی تنش بود، نگاه غمگینی به من کرد و با غصه گفت: مادرجان چرا مریض شدی؟ یک کاغذ کوچک دستش بود، نشانم داد و گفت: ببین من به خاطر تو از سونسگرد و شلمچه و دزفول پیاده برگشتم. مرخصی گرفتم، تا این‌جا پیاده آمدم. الان هم باید برگردم، دیر می‌شود.

در خواب داد زدم نه محمد، به خدا قسم نمی‌گذارم بروی. از جایم بلند شدم و دنبالش دویدم. از خواب که بیدار شدم، دیدم جلوی در ورودی ایستادم، احمد داشت برای بچه‌ها صبحانه آماده می‌کرد. بچه‌ها  از ایستادن من خوشحال شده بودند و جیغ می‌زدند؛ بغلشان کردم. من باید به زندگی برمی‌گشتم. محمد این را می‌خواست.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سحر بانو
سحر بانو
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
خاطره خیلی تکان دهنده ای بود....
n_ashena
n_ashena
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
قشنگ بود
m_razmi
m_razmi
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
حقیقتا مادر مفقود الاثرها خیلی زجز میکشند.اما امید آنها قابل توجه است.دوستم تعریف میکرد که در اقوامشان مادر یک مفقودالاثر هست.این مادر هیچوقت مسافرت نمیرود.میگوید شاید پسرم برگردد و خانه نباشم.واقعا تکان دهنده است.
n_ashena
n_ashena
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
بعله ایشون هم با اینک خبر شهادت پسرش را بعد از 12سال بهش دادن اما هنوز کنار پنجره یا جلوی در میخوابه واقعا سخته
سهره
سهره
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
هعییییی....چه خوب خدا از این دلتنگی ها به ما نداد!
n_ashena
n_ashena
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
یه شیرینی داره با اینکه تلخه
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
طفلی این مادرها ، انتظار خیییییییلی سخته مخصوصا وقتی بحث ، بحث انتظار برای فرزندشون ِ *:( ... خدا بهشون صبر بده ... خیییییییلی خاطره ی قشنگ و تکان دهنده ای بود ، بسیار ممنون و اینکه اگه اجازه بدین این مطلب رو به اسم خودتون برای بچه های کلاسمون می خونم *:)
n_ashena
n_ashena
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
خواهش میکنم حتما . در ضمن ایشون مادر شهید محمدرضا اشنا هستند. پسرشون مهندسی کشاورزی میخونده
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
واقعا بهشت زیر پای مادران است..........ممنون
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
خیلی ها بدون اجازه پدر مادرشون رفتن و شهید شدن//به نظرم این شهادتشون ارزش نداشته به خاطر راضی نبودن والدینشون/ولادین هم بعد شهادت چی بگن بگم ما راضی نبودیم/خب خود به خود میگن خب عیبی نداره در راه خدا مرد و شهید شد!
maede
maede
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
واقعن؟؟!!خداییش هم خیلی سخته..اینطور خانواده ها هنوز منتظرن...
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
خیلی زیبا و تکان دهنده بود ممنون
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
یه جا خواهر حسین فهمیده امد تو رادیو و گفت برادرش حسین در واقع بی اجازه مادرش رفتن جبهه و مادرش راضی نبوده! الان یک سوال آیا این چنین شهادتی مورد قبول خدا هست؟؟
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
سلام/ از وقتي بوسيدن روي ماه رو ديدم هر خانم تنها داخل خيابون که نفس نفس زنان راه ميره رو فکر مي کنم مادر يه شهيده... السلام عليک يا انصار الله...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
صبرشون تحسین برانگیزه واقعا
Niva
Niva
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
فکر میکنم تو روزنامه چاپچ کرده بودن.. خیلی زیبا بود ..واقعا کی حال خانواده شهدا و مخصوصا مفقودالاثرها رو درک میکنه.... ممنون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
چقدر صبر و تحمل....خاطره تلخی بود....ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات