دشواری‌های یک روز در کتابخانه
در جست‌وجوی جایی برای مطالعه

دشواری‌های یک روز در کتابخانه

نویسنده : asadzadeh_s

دوران دبیرستان همیشه مامانم با کتابخانه رفتن من مخالفت می‌کرد و توجیهات خاص خودش را می‌آورد. من هم برای این‌که مامان ناراحت نشود، اصراری نمی‌کردم. اما چند روز پیش یکی از دوستانم بهم پیشنهاد رفتن به کتابخانه را داد، من هم قبول کردم. (به یک بار امتحان می‌ارزد که)

بین کتابخانه دانشگاه و حرم مانده بودیم، که دقیقه نود مثل بقیه تصمیم‌های‌مان، سر از کتابخانه دانشگاه درآوردیم. اول که وارد کتابخانه شدیم، حدودا نیم ساعتی دنبال یک جایی برای نشستن می‌گشتیم (دنبال یک جای پارک اگر بودیم باور کنید، راحت‌تر پیدا می‌شد به نظر!) چون یک عده روی یک صندلی نشسته بودند ولی وسایل‌شان پنج تا صندلی را گرفته بود. بعضی از میزها هم به نقاشی‌ها و یا کنده کاری‌هایی مزین بود که نمی‌شد نشست.

 

بلاخره یک جا پیدا شد و ما چند ساعتی بدون دغدغه شروع به درس خواندن کردیم که چشم‌تان روز بد نبیند، یک عده دوستان دانشجو وارد کتابخانه شدند. حس بدی داشتم از بدو ورودشان اما خودم را کنترل کردم، دوستان عزیز نشستند کنار ما... بخاطر حسی که اول نسبت به‌شان داشتم شرمنده شده بودم و به خودم گفتم دیدی باز هم از روی ظاهر قضاوت کردی. فکرم تمام نشده بود که صدای قهقهه دوستان بلند شد و جماعت درس بخوان هاج واج مانده بودند. در برابر تذکرات هم اصلا انگار نه انگار. بعد از چند دقیقه یکی‌شان زنگ زد به مامانش و بلند بلند شروع به تعریف خاطره و... (کارهای محیر العقول زیاد بود که نمی‌توانم ذکر کنم شرمنده)

 

جای‌مان را متاسفانه نمی‌توانستیم عوض کنیم، چون جا نبود و تحمل می‌کردیم و گاهی سر خودکار را به میز می‌زدیم اما، میز بدبخت سورا خ شد اما دوستان متوجه نشدند. از آخر هم که نتوانستیم شرایط را تحمل کنیم چند نفری به نشانه اعتراض محیط را ترک کردیم اما بعید می‌دانم که این را هم متوجه شده باشند. یاد حرف‌های مامانم افتادم و به او حق دادم (ولی این را هم بگویم ما بچه بودیم، پای‌مان را جلوی بزرگتر دراز نمی‌کردیم حالا...) 

میخواستم یک پیام هم تهش بدهم که نگوییدن داستان نتیجه‌گیری نداشت . اما بگذریم....

 

=====================

پ.ن1: چند تا عکس هم گرفتیم از نقاشی‌های ثبت شده بر روی میز و صندلی‌های کتابخانه که در ادامه برای‌تان می‌گذارم، می‌خواستیم که از کنده کاری‌ها هم عکس بگذاریم، اجازه ندادند، گفتند فلش دوربین باعث خرابی و کوتاهی عمر این کنده کاری‌ها می‌شود! اما متن یکی از کنده کاری‌ها که نظرمان را جلب کرد این بود: «نگران فردایت نباش، خدای دیروز و امروزت، فردا هم هست»

پ.ن2: منظورم از کتابخانه همان سالون مطالعه بود، نمی‌دانستم کدام را بنویسم از آخر هم فکر کردم که کتابخانه رایج‌تر است بین‌مان. دیگر بدی و خوبی را ببخشید خودتان.

---
---
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
موفق باشی ای فرزند :) بعضی یا هر کاری که بکنی فرهنگ کتابخونه ندارن ....
par!sa
par!sa
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
بستگی داره..من پارسال تابستون میرفتم کتابخونه ..خیلی هم خوب بود.. کله صب میرفتم ک هنوز خلوتهه .. بعد یک گوشه پشت به همه پیدا میکردم مینشستم میدرسیدم... اصنم بد نبود :)
سهره
سهره
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
خخخخخخخ
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
سلام ... خدا را شكر اسم دانشگاه را ننوشته ايد. از آدمها شكايت كرده ايد از ميزها عكس گرفته ايد
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
واقعا بعضیا خیلی بی فرهنگن...............:))))
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٩/٢٧
٠
١
اي بابا مگه نميدوني سالن مطالعه ها اكثرا چند منظورست!! بهش سالن غذاخوري، سالن استراحت، سالن گپ و گفت هم ميگن، ايضا قابليت هاي خوابگاه هم در آن مشاهده شده (ه_ه) نتيجه گيري داستان هم اينه كه باس هميشه به حرف بزرگترا مخصوصا مامانا گوش داد :))))
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
آره بابا مشکل زیاده تو این سالن ها !!!!!!!!! واقعا بعضیا خیلی بی فرهنگند !! حالا نه به این شدتی که گفتید اما در غلظت پایینتر زیاد دیدم :)))) سپاس
maede
maede
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
خداییش کتابخونه دانشگاه ما خیلی خوبه!سکوووووووووووووووت مطلق!تا یه صدای اضافه یا حرف زدن میاد خودکارها رو میز کوبیده میشن!:)) آخ از این نوشته ها نگین که جدا از اینکه خراب کردن میزاست و حواس آدمو پرت میکنه! :|
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
چه درس خوان *:) ... آفرین آفرین . با خودکار به میز میزدی و میز رو سوراخ کردی ؟؟؟ نُچ نُچ نُچ هار هااااااار هاااااااار *:)
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
کتابخونه ما این روزا خلوته....... واسه درس خوندن عالیه:)
s_a
s_a
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
سالن مطالعه ما وحشتناکه!!!!!!!! یعنی الان بهتر شده ها، ولی بازم خوب نیس.... هم فضاش، هم سر و صداش! ////////// راستی من قبلا به این کنده کاریا دقت میکردم، اکثرشون التماس دعا برا ارشد بود! + یه سری عشقی و سیاسی و اینا! :|
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
هییییییییییییییی من حرفی برای گفتن ندارم....
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
:)))))))))))))))))))))) هیچ وقت کتابخونه نمی رفتم
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
خخخخ...من هربار رفتم کتابخونه درس بخونم همونجا خوابیدم :)...ممنون
M_sanati
M_sanati
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
من کتابخونه که میرفتم.....فقط همه در حال بخور بخور بودن.......!!!حتــــــــــــــــــــی یک مایکرویو هم اونجا بود برای گرم کردن غذای بچه هایی که تا شب کتابخونه بودن..!! :| نمیدونین زمان ناهار چه صفی میبستن......هعععععععی:((
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
سالن مطالعه دانشگاه ما که اصلا همش یوققق داره :دی...! باز خدابیامرزه چدر کتاب خونه رود...| اینجور افراد همه جا پیدا میشن متاسفانه!
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات