در عمق وجودم ته نشینی

وقتی در کنارم نیستی...
Image caption وقتی در کنارم نیستی...

دوست داشتم حس کنم دوست داشتن از طرف تو چه حسی می‌تواند داشته باشد. اصلا وقتی عاشق می‌شوی چشم‌هایت چگونه می‌شود نگاه کردن‌هایت چگونه می‌شود. حرف زدن‌هایت چگونه خواهد شد دوست داشتم حس کنم وقتی حسابی عاشق شدی، چه شکلی می‌شوی؟! وقتی چشم‌هایت به غیر از او هیچ‌کس دیگر را ندید چه شکلی می‌شوی؟! چشم‌هایت چه رنگی می‌شوند؟! دوربین‌ات را دستت می‌گیری که از او عکس بگیری؟! او بشود سوژه‌ی زندگیت؟ که فقط از او عکس بگیری؟! از راه رفتنش؟ از ناگهانی برگشتنش سمت تو؟ از دست‌هایش؟ موهای بهم ریخته‌اش؟ از خنده‌هایش از صورت غم داشته‌اش. از صورت خیس‌اش. از حرف زدنش با موبایل از حرف زدنش با موبایل و بازی کردنش با روکشِ پوسته پوسته شده‌ی صندلی و ضرب گرفتن‌هایش پشت قاب گوشی! ای کاش می‌شد ورژنِ عاشق ِتو را دید، چشم‌هایت را که دو دو می‌کنند دید، دست‌های عاشق تو را دید، ساعت ِچندمیلیونی عاشقت را دید، کفش‌های عاشق تو را دید، عطرهای عاشق تو را بویید... اصلا همه ی عاشق تو را دید، همه‌ی توی عاشق را دید! 

تا بفهمم چقدر به من شبیه است، منی که تمام شهر همه‌ی عاشقم را دیدند و خواندند عاشق که شدی چه شکلی می‌شوی؟! شکل عاشق شده‌ات چقدر می‌تواند زیبا باشد؟ شاید بشوی از همین سانتال مانتال‌ها! همیشه فکر می‌کردم تحمل این دخترهایی را که ظرافت و لطافت از سر و رویشان چکه می‌کند و با کلی نازو عشوه روزشان شب می‌شود را ندارم. از همان‌هایی که موهایشان تا کمرشان است و خوب عربی می‌رقصند. یک عالمه کفش پاشنه بلند هم دارند و با کلی قر و فر راه می‌روند و موقع حرف زدن "س" و "ش" و "چ" و "ژ"شان هم بدجور می‌زند! مثلاً سلام که می‌کنی یک ربع طول می‌کشد تا س و ل و الف و م را روی هم سوار کنند و تمام عناصِر وجودیشان را به کار بگیرند تا با حرکات دست و صورت و قر گردن و کمر و یحتمل یک چشمک دوستانه و خنده‌ی نمکین و صدای کشدار جوابت را بدهند! به خیالشان در روزمرگی‌های معمولی‌شان هم باید نقش شاهزاده‌ی قصه‌های هزار و یک شب را تمام و کمال ایفا کنند. 

اتفاقاً اعتماد به نفس غلیظشان هم آنقدر گلوگیر است که از حلق آدم پایین نمی‌رود که نمی‌رود. درست است خیلی وقت‌ها نمی‌توانی با آن آدم‌های نادر که گفتم کنار بیایی اما می‌شود! شاید نتوانی در جوارشان بنشینی و فوتبال یا فیلم آمریکایی ببینی و بحث های منتقدانه بکنی یا اینکه با هم حبیب و شجریان گوش بدهید و گاهی هم خوانی کنید و هی زِرتُ زرت چایی بخورید و اصلاً هم حوصله‌تان سر نرود یا شاید اصلاً نتوانی با اینجور آدم‌ها قرار سفره‌خانه یا غذاخوری‌های سنتی بگذاری و لبو و باقالی بخوری و از این جیگرکی‌های کنار خیابانی دل و جیگر و خوش گوشت بگیری و به بدن بزنی؛ اما مثلاً می‌توانی با آن‌ها به کافه یا یک پارک پر از دار و درخت و گل و سنبل و بلبل بروی و هی پیاده روی کنید باهم، و حین حرف زدن هی این و آن را سوژه کنید و بخندید بعد هم که خسته شدید روی یک صندلی بنشینید و او همش برایتان از بازیگر کره‌ای مورد علاقه‌اش، از همان‌هایی که زن یا مرد بودنشان از روی قیافه قابل تشخیص نیست- بگوید و تو هم یک لبخند گشاد تحویلش بدهی و مثلاً گوش بدهی و اظهار نظرهای ناشیانه بکنی. 

در آخر هم، شب وقتی از یک دور دورِ حسابی برمی‌گردید با هم بستنی سالار بخورید و او همانطور که سر به هوا راه می‌رود و چشمک ستارگان را دید می‌زند برایت از ستاره‌ها و زیبایی‌شان صحبت کند و تو تازه بفهمی که ستاره‌ها هم می‌توانند جالب و دوست داشتنی باشند! خلاصه این انسان‌های نادر که گفتم آنقدرها هم که من فکر می‌کردم غیر قابل تحمل نیستند؛ فقط باید برای وارد شدن به دنیایشان آستانه‌ی تحمل و کوتاه آمدن‌هایت را بالا ببری و یک قلم بگیری دستت و نقاط مشترک انگشت شمارتان را پررنگ کنی حس می‌کنم عاشق که بشوی از همین‌ها بشوی که نمی‌توانم با آن‌ها کانکت شوم اما باز هم می‌گویم زن باید زن باشد! خیلی کارها برای خانم‌هاست؛ مثل گریه، مثل حسودی، مثل آشپزی، مثل خرید اما می‌دانی؟ وقتی یک مرد انجام‌شان می‌دهد، یعنی خانمی نیست توی زندگی‌اش که گریه کند که نازش را بخرد، حسودی کند که ارامش کند آشپزی کند که از دستپختش تعریف کند و مدام بخواهد برود خرید؛ آن مرد با زن درونش دارد زندگی می‌کند، همانی که دفن شده توی خاطراتش و مرد با گریه و حسودی و آشپزی و خرید، فقط و فقط نبش قبر می‌کند تا شاید بتواند جنازه‌ای را احیا کند اما...

سانتال بودن یا خاکی بودنت فرق ندارد! مهم این است که دفنی در وجودم اما نیستی در کنارم؛ متوجهی؟