یقه‌ی آن «یک روز خوب» لعنتی را بگیریم

بهار نزدیک است...
Image caption بهار نزدیک است...

وقتش است هر کاری که مشغول انجامش هستیم را رها کنیم، همین حالا دور هم جمع شویم، دست هم را بگیریم و تصمیم بگیریم که نحسی را از خودمان، از روزگارمان دور کنیم. بهار نزدیک است. سال جدید با جان و انرژی‌ تازه می‌آید. بیایید دست هم را بگیریم و همین جا، با هم، نفرت و سیاهی را در آخرهای زمستان چال کنیم. بیایید دم گوش هم نجوا کنیم که مرگ از آنچه فکر می‌کنیم به همه مان نزدیک‌تر است و شاید در همین لحظه بی‌خبر، زندگی خیلی‌هایمان به ته برسد و بیفتیم توی دره‌ی سیاه و خاموشِ پایان. بیایید زل بزنیم توی چشم یکدیگر و بگوییم بچه بازی بس است، دشمنی بس است، مشت و لگد زدن و فحش دادن بس است، پاشیدن نفرت بر این زمینِ خشک و ترک خورده بس است. یک نفر وسط بیاید و فریاد بزند و به بقیه یادآوری کند که همه ما خیلی زودتر از آنچه که فکر می‌کنیم نابود خواهیم شد؛ پس لعنتی‌ها بیایید کمی مهربان‌تر باشیم. کمی از این نقشِ قلدرِ بزن بهادر فاصله بگیریم و کمی بیشتر لبخند بزنیم و کمی بیشتر دلیلِ لبخند یکدیگر باشیم.

سال جدید در راه است. کاش در سال جدید خیلی چیزها تغییر کند. سال جدید نه برای «همه» که فقط برای آنهایی که هدف‌شان از زیستن، آسیب زدن به روح و جسم دیگران نیست سال خوبی باشد. کاش در سال جدید، آن‌هایی که قلب شان را سردی و سیاهیِ نفرت فرا نگرفته، بیشتر از قبل بخندند و بیشتر از قبل احساس رهایی کنند و آسوده‌تر از هر وقت دیگری به خواب شبانه فرو روند. کاش سال جدید پر باشد از برنامه‌های دقیقِ از پیش طراحی شده و گره های باز شده و مشکلاتِ حل شده و آدم‌های سالمِ از بیمارستان مرخص شده و خانه‌های مستحکمِ ساخته شده و سدهای پر و جیب‌های پر و قابلمه‌های پر و سفره‌های پر و شکم‌های پر. کاش در سال جدید مرگ‌ها فقط در اثر کهولت سن باشد و نه از سوختن، نه از سقوط، نه از تصادف، نه از ماندن زیر آوار، نه از غرق شدن در سیل، نه از خودکشی، نه از سکته در 30 سالگی، نه از سرما، نه از غم، نه از بمب و گلوله، نه از مسمومیت، نه از آلودگی، نه از سرطان در اوج جوانی. کاش در سال جدید اشک‌ها فقط اشک شوق باشد و نه اشکِ درماندگی.

کاش در این روزهای آخر زمستان بادی بوزد که همه‌مان را بیدار کند و یادمان بیندازد که ما برای تکثیر نفرت به زمین نیامده‌ایم؛ آمده‌ایم که انسان باشیم و انسانیت کنیم. همین حالا وقتش است بلند شویم، به هم کمک کنیم و یقه‌ی آن «یک روز خوب» لعنتی را بگیریم و آن را برای مدتی طولانی به روزگارمان بیاوریم. 

به قلم آنالی اکبری