نفرین کتاب را باور کنید

می خواستم تمام هفته را میدان انقلاب باشم
Image caption می خواستم تمام هفته را میدان انقلاب باشم

تازه دانشگاه قبول شده بودم، دانشگاهی درست در میدان انقلاب که همیشه‌ی خدا تعریف کتاب‌ها و کتاب‌فروشی‌هایش را از این و آن شنیده بودم. برای منی که تا قبل از دانشگاه بدون خانواده نهایتا تا یک خیابان آن‌طرف‌تر از خانه‌مان می‌رفتم، دیدن انقلاب فتحِ بزرگی محسوب می‌شد. برخلاف بقیه‌ی دانشجوها دلم می‌خواست طوری انتخاب واحد کنم که تمام هفته انقلاب باشم. قبل از کلاس، بین کلاس، بعد از کلاس و حتی گاهی در ازای پیچاندن کلاس می‌رفتم و توی کتاب‌فروشی‌ها می‌چرخیدم. آخر می‌دانید؟ در خانه‌ی ما از ازل این قانون حاکم بود که «به جای این‌که چندین کتاب بخوانید، یک کتاب را چندین بار بخوانید.» و برای همین من تا سالیان سال، چند کتابی را که از کودکی برادرم به من رسیده بود، هی خوانده بودم و خوانده بودم و خوانده بود. آن‌قدر که نه تنها متن کتاب، که شابک و اطلاعات فیپا را هم از حفظ می‌توانستم بگویم.

توی همین گشت و گذارهایم در خیابان انقلاب با چند تا از عجیب‌ترین صحنه‌های زندگی‌ام روبه‌رو شدم. البته اوایل برایم عجیب بود و بعد عادی شد (آدم است دیگر، به همه‌چیز عادت می‌کند). اولین بار مردی را دیدم که وارد کتاب‌فروشی شد و گفت: «چند تا کتاب بزرگ با جلد سبز تیره می‌خوام.» و فروشنده بدون این‌که مثل من شاخ‌هایش بزند بیرون، یک سری از کتاب‌های حقوقی و فقهی را نشانش داد. دفعه‌ی بعد زنی آمد که دویست هزار تومان بودجه داشت (دویست هزار تومان برای خودش پولی بود آن‌وقت‌ها!) و می‌خواست برای کتاب‌خانه‌ی مدرسه کتاب بخرد. فروشنده پرسید: «چه کتابی؟» و زن گفت: «کتاب باریک. هر چی بیشتر بهتر. بریز تو گونی!» دفعه‌ی سوم هم کسی آمده بود و به شدت دنبال کتاب‌های زبان اصلی می‌گشت. فرقی نداشت موضوعش، نویسنده‌اش، ناشرش کی باشد، فقط دلش زبان اصلی می‌خواست! دفعه‌های چهارم و پنجم و ششم و هزارم را دیگر نمی‌گویم که فایده‌ای ندارد جز تازه‌شدن داغ دل خودم و شاید هم شما!

تا اینکه همین چند روز قبل مطلب عجیبی خواندم. عبدالله مقدمی در روزنامه‌ای درباره‌ی کتاب‌های دکوراتیو نوشته بود. دکوری‌هایی از جنس ام‌دی‌اف که یک طرفشان به شکل کتاب‌های زبان‌اصلی و حجیم درست شده، قیمتشان چند برابر قیمت کتاب واقعی است و بدجور هم بین مردم طرفدار دارد! از آن‌جایی‌که مقدمی را می‌شناختم و می‌دانستم طنزپرداز است، فکر کردم شوخی‌اش گرفته، اما با دیدن عکس این دکوری‌ها برق از سرم پرید. یعنی واقعا کسانی بودند که می‌رفتند و برای این‌ها پول می‌دادند؟ یعنی هدفشان فقط تزیین بود؟ چرا ظرف کریستال و مجسمه نمی‌خریدند؟ چرا نمی‌رفتند توی انبارهای نشر و کتاب‌های خاک‌خورده‌ی بیچاره را آزاد نمی‌کردند؟ اگر کسی به خانه‌شان می‌آمد و یکی از کتاب‌های چوبی را برمی‌داشت چه جوابی می‌دادند؟ خجالت می‌کشیدند یا با خوشحالی می‌گفتند: «کتاب نیست. دکوریه»؟ 

سؤال‌ها همین‌طور توی سرم رژه می‌رفت و جوابی برایشان پیدا نمی‌کردم جز یک چیز: نفرین کتاب! نمی‌دانم شنیده‌اید یا نه. «شیالی رامامریتان رانگاناتان» (اسمش را بیخیال، شما اصلِ مطلب را بچسبید!) پدر علم کتابداری و اطلاع‌رسانی، پنج قانون معروف کتاب‌داری دارد که عبارتند از:

1- کتاب برای استفاده است.

2- هر کتاب، خواننده‌اش.

3- هر خواننده، کتابش.

4- صرفه‌جویی در وقت خواننده.

5- تبدیل کتاب‌خانه به محیطی زنده. 

و همیشه به دنبال این پنج قانون می‌گوید: «یادتان باشد اگر کتابی در انبار یا کتاب‌خانه بماند و کسی نخواندش، نفرین‌تان می‌کند.» و چه بسا که نفرینش همین نادانی و سطحی‌نگری باشد که امروز دچارش شده‌ایم. این‌که برویم کتاب سبزه و چاق و لاغر و خارجی و مصنوعی و هر جور دیگری بخریم، اما کتاب نخریم!